
عدالت آموزشی نه صرفاً مسئلهای آموزشی یا تربیتی، بلکه بخشی بنیادین از عدالت اجتماعی و شرط تحقق همکاری آزاد و برابر در جامعه است. این پژوهش با تکیه بر مبانی نظری عدالت جان رالز نظیرِ مفهوم ساختار بنیادین جامعه، حس عدالت و همکاری اجتماعی، نشان میدهد که آموزش عمومی نقشی محوری در پایداری نظم عادلانه دارد. نخست مفاهیم وضع اولیه و پردۀ بیخبری بهعنوان ابزارهای هنجاری برای ارزیابی بیطرفانۀ سیاستهای آموزشی بازخوانی میشوند. در ادامه، با تکیه بر دو اصل عدالت رالز، یعنی آزادیهای اساسی برابر و برابری منصفانۀ فرصتها، نشان داده میشود که اولاً برای نیل به یک نظام آموزشی منصفانه میبایست این دو اصل مورد استفاده و کاربست قرار بگیرند و دوم اینکه بدون یک چنین نظام آموزشی منصفانهای اصول عدالت دوام و ماندگاریی نخواهند داشت. در نهایت، نتیجه گرفته میشود که آموزش نه خیری ثانوی، بلکه شرط امکان تحقق جامعۀ عادل است؛ زیرا پرورش حس عدالت در افراد و استمرار همکاری اجتماعی از رهگذر آموزش عمومی ممکن میشود. بدینسان، نظریۀ عدالت رالز میتواند چارچوبی برای بازاندیشی عدالت آموزشی در جوامع دموکراتیک معاصر فراهم میآورد.
توسعه سریع هوش مصنوعی، توجهات را به شدت به پیامدهای فلسفی و حقوقی آن، به ویژه در مورد تبعیض و سوگیری، معطوف کرده است. یک ضعف اساسی در این گفتمان، تاکید بر مفهوم «شهروند» است که مقولهای انحصاری بوده و تمامی ذینفعان را در بر نمیگیرد. دستیابی به فراگیری واقعی در سیستمهای هوش مصنوعی نیازمند تغییر بنیادین در اصطلاحات، از «شهروند» به مفهومی فراگیرتر است. عنوان «فرد»، جایگزین متداولی است، اما اصطلاح حقوقی «شخص» از فراگیری بالاتری برخوردار است. چون هم اشخاص حقیقی و هم اشخاص حقوقی را در بر میگیرد. این پژوهش با روش تحلیل مفهومی و انتقادی در چارچوب اندیشة فلسفی- اخلاقی، و فقهی- حقوقی و با ابزار کتابخانهای تأکید میکند که محافظت از این فراگیری نه تنها یک ضرورت اخلاقی، بلکه یک الزام حقوقی است و به بررسی در مبانی فقه امامیه به عنوان نگرش حقوق شرعی میپردازد تا از رویکرد شخصمحور پشتیبانی و آن را تبیین کند. این مقاله با تلفیق استدلالهای فلسفی-اخلاقی، و فقهی-حقوقی، چارچوبی مستحکمتر برای طراحی و حکمرانی سیستمهای هوش مصنوعی فراگیر ارائه داده است.
این مقاله از منظر نظریه انتقادی اجتماعی به تحلیل نقش بنیادین و انتقادی هرمنوتیک و نسبت آن با فلسفه در منظومه فکری رضا داوری اردکانی میپردازد. هرمنوتیک در اندیشه داوری، نه یک رشته آکادمیک یا روش تفسیری، بلکه خود فلسفه در مقام مواجهه با بحران دوران معاصر است. داوری با همسخنی انتقادی با هایدگر و با بهرهگیری از ابزارهای هرمنوتیک پدیدارشناسانه، به تشخیص و نقد تفسیر مدرن از جهان و انسان میپردازد. این مقاله نشان میدهد که داوری چگونه با شالودهشکنی مولفههایی چون عقلانیت ابزاری و سیطره روش، بحران هویت در علوم انسانی را به پذیرش ناآگاهانه همین تفسیر مدرن نسبت میدهد و مفهوم غربزدگی را نه یک پدیده اجتماعی، بلکه یک بیماری هرمنوتیکی صورتبندی میکند. در مقابل این بنبست، او با قرابت فکری به گادامر، راه برونرفت را نه در ارائه یک ایدئولوژی جدید، بلکه در ممارست فکری مبتنی بر گفتگو و امتزاج افقها با سنت خودی و تجدد غربی میداند. هدف نهایی مقاله، پاسداری از امکان تفکر اصیل و تبدیل هرمنوتیک به یک فلسفه سیاسی بنیادین است که به شروط امکان زیستن مسئولانه در وضعیت تاریخی کنونی میاندیشد.
رساله جهانشناسی ، اثر برناردوس سیلوستریس، یکی از برجستهترین متون فلسفی قرن دوازدهم میلادی است؛ که فرآیند آفرینش را در قالبی استعاری روایت میکند. مسئله اصلی این مقاله، بررسی کارکرد و نقش پوشیدهگویی رمزی-فلسفی به مثابه یک راهبرد معرفتشناختی برای آشتیدادن جهانشناسی رساله تیمائوس افلاطون با آموزههای مسیحیت در این اثر است. نادیده انگاشتن نقش و کارکردپوشیدهگویی رمزی-فلسفی در رساله جهانشناسی برناردوس از طرف برخی از متفکرین و مفسرین باعث شد تا او را ملحد و کافر قلمداد کنند. این مقاله بررسی میکند که سیلوستریس چگونه از پوشیدهگویی رمزی-فلسفی نه به عنوان یک آرایه ادبی صرف، بلکه به عنوان «روشی برای بیان همزمان ایدههای فلسفی و آموزههای مسیحی» استفاده میکند. برناردوس با بهکارگیری شخصیتهایی مانند نویس و سیلوا ، مفاهیمی نظیر فکر یا مشیت خدا و ماده اولیه را در غلافی از اسطوره میپوشاند و مرزی بین مفاهیم فلسفی و آموزههای مسیحی قائل نیست. پوشیدهگویی رمزی در رساله جهانشناسی برناردوس سیلوستریس، روشی است که از طریق آن، «داستانگویی شاعرانه» در خدمت ارائه «مفاهیم فلسفی و آموزههای مسیحی» قرار میگیرد. با ارجاع به شروح برناردوس بر آثار فیلسوفان غیر مسیحی مانند ماکروبیوس و ادیبانی همچون ویرژیل و اووید میتوان رساله جهانشناسی را به عنوان یک متن مقدس فلسفی خواند.
هدف: این مقاله به بررسی رابطه پویا و دوسویه میان تماشاگر و فیلم میپردازد و استدلال میکند که تماشای فیلم صرفاً دریافت منفعلانه تصاویر نیست، بلکه نوعی تعامل ادراکی متقابل است که ریشه در مفهوم «قصدیت» در اندیشه مرلوپونتی دارد. پژوهش بررسی میکند که چگونه ساختارهای سینمایی فرایندهای شناختی و عاطفی را فعال میکنند و در عین حال تجربه زیسته تماشاگر به طور همزمان معنای فیلم را بازسازی میکند.روش پژوهش: پژوهش حاضر با بهرهگیری از رویکرد پدیدارشناسانه، مواجهه تجربی میان تماشاگر و پرده سینما را تحلیل میکند. این مطالعه با تکیه بر نظریههای پدیدارشناختی فیلم، بهویژه آرای مرلو پونتی و ویوین سابچک، بررسی میکند که ادراک، تجسد و قصدیت چگونه در تجربه سینمایی عمل میکنند.یافتهها: یافتهها نشان میدهد که قصدیت ماهیتی دوسویه دارد. فراتر از نگاه تماشاگر، فیلم نیز همچون «بدنی زنده» عمل میکند که بهطور فعال تماشاگر را ادراک میکند. این تعامل نوعی «چرخه ادراکی-تجربی» ایجاد میکند که در آن فرم سینمایی دعوت به مشارکت میکند و تماشاگر از طریق آگاهی و همدلی به تولید معنا میپردازد.نتیجهگیری: نتیجه حاصله نشان از آن دارد که معنای سینمایی در فضایی بیناسوژهای و در نقطه تلاقی متن فیلم و آگاهی تماشاگر شکل میگیرد. در این مواجهه، تماشاگر صرفاً ناظر نیست، بلکه خود نیز توسط فیلم ادراک میشود و در نتیجه میدانی مشترک و بازتابی از آگاهی میان بیننده و تجربه سینمایی شکل میگیرد.
در آثار مختلف هوسرل، ملاک نهایی برای شناخت و نیز برای تأسیس پدیدارشناسی، بداهت یقینی عنوان شده است. تجربهای که واجد بداهت یقینی است، متعلقش را بهنحو تام و غیرقابل شک آشکار میکند. امکان آغاز فلسفه و شناخت بر مبنای یقینِ تغییرناپذیر، مورد نقد پدیدارشناسان بعدی قرارگرفته و هوسرل را -دستکم در دورهای از اندیشهاش- متهم به دکارتگرایی نموده است. با درک و بسط مفهوم «افق» و افقمندی آگاهی، نهتنها ایدۀ دسترسپذیری بداهت یقینی در اندیشههای متقدم هوسرل، دچار تغییر شده، بلکه تفاسیر مختلفی را از روش پدیدارشناسی هوسرل پدید آورده است. در مقالۀ حاضر ضمن بررسی مفهوم افق در کتاب اول ایدهها و جلد دوم درسگفتارهای فلسفۀ اولی، به نقش این مفهوم در تغییر نگرش هوسرل نسبت به آغاز یقینی پدیدارشناسی میپردازیم و با بررسی تفسیر لاندگربه از دکارتگرایی هوسرل، نشان میدهیم که هوسرل ضمن تجدید نظر در تعریف بداهت یقینی، نهایتاً با کشف طریق روانشناختی و طریق زیستجهان در تحویل پدیدارشناختی، محدودیتهای طریق دکارتی تحویل را دریافته است اما همچنان به آغاز مطلق فلسفه باورمند است.
هدف این نوشتار، تحلیل مفهومی کاربرد درمان خودشیفتگی آسیبپذیر و تبیین کاربست براساس آراء فلاسفه اسلامی در درمان این اختلال بود. در علمالنفس فلسفه اسلامی، خودشیفتگی آسیبپذیر صرفاً یک اختلال روانشناختی نیست بلکه بروز اختلال در حرکت جوهری و گسست در نسبت وجودی آن با حقیقت مطلق است. این وضعیت با شکنندگی نفس، اضطراب و خودمحوری وسواسی مشخص میشود که ریشه در غلبه قوا و تخیلات وهمی دارد و به شکلگیری هویتی وابسته و ناپایدار میانجامد. خودشیفتگی آسیبپذیر که با حساسیت به انتقاد، تجربه شرم، نوسان خودارزش پنداری و تمایل به انزوای اجتماعی مشخص میشود. در این پژوهش با رویکردی تحلیلی تطبیقی، نخست ابعاد این اختلال تعریف شد، سپس نسبت آن با رذیلتهای عجب و کبر در آرای فیلسوفان مسلمان بررسی و تبیین گردید. همچنین با احیای نظریه صحت نفس، مرض نفس و انگاره درمان از طریق اخلاق فضیلت محور در حکمت متعالیه، اصول و مراحل یک مدل درمانی اسلامی استخراج شد. یافتهها نشان داد که فلاسفه اسلامی ظرفیت نظری قابل توجهی برای تدوین یک الگوی درمانی دین بنیان برای خودشیفتگی آسیبپذیر فراهم میآورد و میتواند به مثابه رویکردی تلفیقی با جنبههای فرهنگی و معنوی اثرگذار در جامعه ایران و جهان اسلام به کار رود.
هدف این مقاله بهدستدادن تفسیری تازه از رمان سفر به انتهای شب، نوشته لویی فردینان سلین، بر اساس مفهوم تجربه زیسته هایدگر است. هایدگر در درسگفتار جنگ (۱۹۱۹) که بعدها در کتاب بهسوی تعریف فلسفه منتشر شد تجربه زیسته را به مثابه ارایگنیس یا رخداد ازآنِخودکننده تعریف میکند. بر این اساس تجربه زیسته آن امر ابژکتیو که انسان با آن مواجه شود نیست، تجربه زیسته از درون انسان میروید و متعلق به انسان است. و از طرفی انسان نیز به ساحت آن تعلق دارد. مباحث هایدگر در این زمینه به نحوی است که دازاین در مرکزیت آن قرار میگیرد. بر همین اساس به نظر میرسد ادامه منطقی بحث تجربه زیسته در کتاب هستی و زمان و ذیل مواردی چون در-جهان-هستن، پروا داشتن و کشفکنندگی حقیقت قابل پیگیری است. در ادامه با نگاهی به روایت رمان سلینْ روشن میشود که میتوان شخصیت اصلی رمان، فردینان باردامو، را همچون دازاینی که هستیداریاش از سنخ اگزیستانس است، در نظر گرفت و اگزیستانسیالهای دازاین، از قبیل در-جهان-هستن، پروا و کشفکنندگی را بر او حمل کرد. کنار هم نهادن روایت سلین و نظریات هایدگر نشان میدهد رویارویی با تجربه زیسته نه از سنخ مواجههای ابژکتیو، بلکه رخدادی وجودی است.
در سالهای اخیر، ظهور و گسترش سامانههای هوش مصنوعی پرسشی بنیادی را پیشروی فلسفه اخلاق و فلسفه فناوری نهاده است: چگونه میتوان از مسئولیت اخلاقی در بستری سخن گفت که در آن، تصمیمگیری و کنش از سوی موجوداتی غیرانسانی انجام میشود؟ در سنت فلسفی کلاسیک، مسئولیت اخلاقی همواره با فاعلیت انسانی، قصد، آگاهی و آزادی اراده پیوند داشته، اما ورود فناوریهای هوشمند این پیوند سنتی را به چالش کشیده است. مقاله حاضر با هدف بازتعریف مسئولیت اخلاقی در نسبت با هوش مصنوعی، میکوشد در جهت تبیین فلسفی چالشهای پیرامون آن یا بهاصطلاح «شکاف مسئولیتی» قدم بردارد. روش پژوهش در این مقاله، تحلیلی-تفسیری و مبتنی بر فلسفه فناوری و اخلاق هوش مصنوعی است. یافتههای مقاله نشان میدهد که در شبکههای تعاملی انسان ـ ماشین، مدلهای کلاسیک مسئولیت، دیگر کفایت نداشته و در عوض، میبایست آن را در بستر رابطه میانذاتی و توزیعشده میان فاعلان انسانی و غیرانسانی فهمید. در مرحله بعد، با تحلیل دو نمونه کاربردی، مصادیق واقعی شکاف مسئولیتی بررسی شده و در نهایت، مدل سهسطحی مسئولیت اخلاقی طراحی، سازمانی و نهادی پیشنهاد میگردد. این پژوهش در پی آن است نشان دهد که در مواجهه با فناوریهای نوین، پرسش از فاعل منفرد جای خود را به پرسش از شبکهای از روابط، اثرگذاریها و پاسخگوییهای متقابل میدهد. در خاتمه، مقاله چنین استنتاج میکند که امکان مسئولیت اخلاقی در هوش مصنوعی تنها در صورتی قابل دفاع است که از رویکرد فردمحور کلاسیک فاصله گرفته و مسئولیت بهعنوان سازوکاری نهادی، مشارکتی و در بستر تمامی عوامل انسانی و غیرانسانی بازتعریف گردد.
این پژوهش به بررسی مسئله سوژه و نحوه فهم و تبیین آن در بستر فلسفه معاصر میپردازد؛ جایی که از یکسو نقد سوژه جوهری مدرنیته و از سوی دیگر رویکردهای علمگرایانه، هر دو به نوعی به انکار حقیقت سوژه منجر شدهاند. در واکنش به این روند، مطالعه حاضر با بازخوانی پیوند میان ایدئالیسم آلمانی (بهویژه هگل و شلینگ) و روانکاوی فرویدی-لاکانی در پرتو آثار اسلاوی ژیژک، جایگاه سوژه را از سطحی تجربی یا روانشناختی به مرتبهای هستیشناختی ارتقا میدهد. یافتهها نشان میدهد که سوژه نه یک موجودیت ایجابی، بلکه شکاف یا «منفیت برسازندهای» است که نقطه تلاقی روانکاوی، فلسفه و سیاست را شکل میدهد. هدف اصلی این نوشتار، تبارشناسی این سه حوزه و تبیین امکان پیوند آنها برای ترسیم افقی نو است که از روان انسان تا وحدت هستی را ذیل فقدان و منفیت میاندیشد و راه را برای فهم امر سیاسی بهمثابه امری اونتولوژیک و نقد ایدئولوژی، سوژه سیاسی و بازتعریف رهایی و آزادی هموار میکند.
پژوهش حاضر بر آن است که چالشهای ساختاری در حقوق عمومی را نه محصول ضعف نهادی یا تقابل سنت و مدرنیته، بلکه معلول نوعی دوگانگی معرفتشناختی در فهم ماهیت حق تبیین کند. این شکاف میان دو چارچوب فکری رقیب مفصلبندی میشود: نخست، چارچوب فکری حقیقتگرایی عینی که حق و عدالت را واقعیاتی اکتشافی، پیشینی و مستقل از قرارداد میداند؛ و دوم، چارچوب فکری برساختگرایی مصلحتمحور که هنجار حقوقی را محصولی پسینی، قراردادی و معطوف به کارآمدی و مصلحت تلقی میکند. مقاله با روش تحلیلیـتبارشناسانه نشان میدهد که نظام حقوقی ایران در ساحت نظری به چارچوب فکری حقیقتگرا (کشف موازین ثابت الهی) متعهد است، اما در ساحت حکمرانی، بهدلیل اقتضائات دولتـملت مدرن، بهطور فزایندهای به منطق برساختگرا و عقلانیت ابزاری تکیه میکند. این دوگانگی معرفتی، در تقابل عملکردی میان نهادهای متولی صیانت از حقیقت شرعی و مراجع تشخیص مصلحت عمومی تجسد یافته است. یافتههای پژوهش حکایت از آن دارد که تداوم این وضعیت منجر به تذبذب در معیارهای اعتباربخش هنجارها و کاهش انسجام ساختاری شده است؛ لذا برونرفت پایدار، نه در اصلاحات صوری، بلکه در بازسازی انسجام معرفتی از طریق بازخوانی غایتشناسانه (مقاصدالشریعه) یا التزام آگاهانه به یک مبنای معرفتشناختی منسجم نهفته است.
در دهههای اخیر، مفهوم شادی در تعلیم و تربیت از یک تجربه صرفاً روانشناختی به یک مسئله فلسفی، اخلاقی و اجتماعی ارتقا یافته است. نل نادینگز، فیلسوف برجسته تعلیم و تربیت، بر اساس نظریه «اخلاق مراقبت»، مفهوم شادی و تجربۀ شاد بودن را نه پیامدی تصادفی از یادگیری، بلکه هدفی ذاتی، اخلاقی و ضروری برای فرایند تعلیم و تربیت و رویکرد یاددهی و یادگیری در نظر می گیرد. مقاله حاضر با رویکرد و روش پژوهش تحلیلی_استنتاجی میکوشد نقش و جایگاه شادی و زیستن شاد بودن و زیستن در اندیشه نادینگز را واکاوی کند و نسبت آن را با مفاهیمی مانند مراقبت، عاملیت، گفتوگو، آزادی و مسئولیت اجتماعی تبیین و سپس بر آن مبنا، دلالتهایی را استخراج نماید. از نگاه نادینگز، تجربهی اصیل شادی تنها در بستر روابط انسانی و اخلاقی، بهویژه در رابطه دوسویه معلم و دانشآموز شکل میگیرد. در این بافتار، شادی نه یک احساس زودگذر، بلکه کیفیتی بینفردی و اخلاقی است که از پذیرش، گوشسپاری فعال و حضور معنادار معلم در فرایند تربیت زاده میشود. همچنین، تجربه شادی اصیل زمانی تحقق مییابد که دانشآموز در مدرسهای زندگی کند که در آن آزادی، عدالت، تفاوت و مشارکت دموکراتیک به رسمیت شناخته شده باشند. یافتههای این پژوهش نشان میدهند که تحقق شادی در نظام آموزشی نیازمند برقراری روابط انسانی و مراقبت محور، بازتعریف نقش معلم، مراعات دانش آموز، بازنگری در ساختار مدرسه، طراحی محیطهای مراقبتی و گفتوگومحور، و فاصلهگیری از رویکردهای آزمونمحور و رقابتزده است. پژوهش حاضر با بهرهگیری از نظریه نادینگز، الگوی مدرسهای را پیشنهاد میکند که در آن «شادی» نه حاشیهای، بلکه غایت و هدف تعلیم و تربیت است. چنین نگاهی میتواند گامی اساسی در راستای اعتلای اخلاق مراقبت، انسانیسازی آموزش، بازیابی کرامت معلم و دانشآموز، و تربیت شهروندانی مشارکتجو، معناطلب و اخلاقمدار باشد.
در دنیای پست مدرن که دانتو آن را به عنوان پایان تاریخ هنر توصیف میکند، مفاهیم سنتی هنر به چالش کشیده میشوند. هنر دیگر تابع معیارهای قدیمی نیست و هر چیزی میتواند بسته به زمینه و بستر به هنر تبدیل شود. این رویکرد همچنین بر دیزاین تاثیر گذاشته است. امروزه دیزاینرها با مفاهیم جدیدی کار میکنند که فراتر از حل مسئله عملی رفته و به خلق آثاری دست میزنند که در عین کاربردی بودن، لایههای معنایی و هنری پیچیدهای دارند. هدف اصلی پژوهش تحلیل نظریات آرتور دانتو در باب هنر و دیزاین و نسبت آن با عالم هنر بررسی و سهم او در مناظرات مربوط به دیزاین معاصر مورد ارزیابی قرار گرفته است. نوع تحقیق بنیادی نظری، روش تحقیق از نوع توصیفی تحلیلی و با مطالعه منابع مکتوب در باب دیزاین معاصر و آثار آرتور دانتو صورت گرفته است. پرسش اصلی این پژوهش، نقش و تاثیر آراء دانتو در شناخت و تبیین میان هنر و دیزاین و ارتباط آن با عالم هنر دانتو بوده است. همچنین در این مقاله به مطالعه موردی در خصوص هنرمند معاصر کریم رشید نیز اشاره شده است.
در استدلالهای علمی و حتی در استدلالهای روزمره و در درک شهودی ما، ربطنگهداری در کنار صدقنگهداری از اهمیت خاصی برخوردار است. از جهتی ما با بسیاری از استدلالهایی سر و کار داریم که تقریبیاند و تا درجه خاصی درست هستند. در این مقاله، با توجه به دو مقوله مهم در زبان طبیعی و منطق، یعنی «ربط» و «ابهام»، با رویکردی صوری، و در ادامه کار پایاننامه کارشناسی ارشد با عنوان «منطق فازی ربطی: رویکردی گزارههای»، به ارائه سیستم اصل موضوعی و نظریه برهانی (گزارهای) برای سمانتیکهای فازی ربطی پرداخته، و منطقهایی ساخته میشوند که استدلال آنها هم فازی است و هم ربطی، و منطقهای فازی ربطی نام دارند. بعضی از منطقهای فازی ربطی (مانند FRM) با حذف ثوابت F و T و بعضی دیگر بدون حذف این ثوابت و با افزودن اصل تضمینگر قواعد منطقی پیشخطی و نیز طرد شق ثالث به دست میآیند. علاوه بر ملاحظات نظریه برهانی، به فراقضایای این نظامهای منطقی پرداخته و صحت و تمامیت (یا ناتمامیت) با نظر به جبرهای مرتب خطی (ماتریسها) اثبات خواهد شد. ملاحظات فلسفی بر مبنای نظریه برهان ارائه شده و نیز بررسی قواعد ساختاری، برای حل پارادوکسهای ابهام، از جمله ملاحظات فلسفی این پژوهش است.
هدف: آنتیناتالیسم، مکتبی است که تولد فرزند را غیراخلاقی میداند چرا که در این مکتب، جهان پر از رنجهایی به تصویر کشیده میشود که نه تنها هیچگاه تمام نمیشود، بلکه فاقد هر نوع مزیتی برای ارتقای فرد و جامعه نیز تلقی میشود. هدف این پژوهش، نشان دادن نشانههای تفکر آنتیناتالیسم در اشعار خیام – یکی از شاعران و فیلسوفان شناخته شده ایرانی- است.روش پژوهش: در این مطالعه، از روش تحلیل محتوای کیفی استفاده شده و با استفاده از روش نمونهگیری هدفمند، ابتدا رباعیات در تناقض با فلسفه تولد و وجود انسان و سپس در مراحل بعدی، اشعاری که بیشترین همخوانی مفهومی با آنتیناتالیسم را داشت به عنوان نمونه نهایی انتخاب شد. واحد تحلیل، مصراع در نظر گرفته شد. نهایتا اعتبار پژوهش توسط مثلثسازی دادهها و خودبازبینی محقق، تایید شد.یافتهها: یافتههای پژوهش، ذیل عناوین فربهی ساختار و تبخیر عاملیت، لذت در سایه رنج، نردبان رنج، بیکارکردی تولد و عدالت در محاق میگنجد.نتیجهگیری: یافتهها نشان میدهد در شعر خیام، انسان که مزیتی برای جهان ندارد، ناخواسته و بدون اینکه انتخاب کند، وارد بازی حیات شده که عدالت در آن ناپیداست و در این زندگی ساختارین، دائما دچار وضعیت آنومیکی از رنج است که نمیتواند با آن به طور موثری پیکار کند اما به عنوان راهکار، بهتر است در انبوه همین رنجها، دنبال لذت برود، لبخند زند و اهمیت لحظه را تا هنگامی که جان در بدن دارد، دریابد.
مقاله حاضر با هدف واکاوی جایگاه سنت در ساختار اگزیستانسیال دازاین و تبیین نقش آن در تحقق زندگیِ اصیل در اندیشة هایدگر سامان یافته است. در اندیشه هایدگر، سنت نه صرفاً میراثی منتقلشده از گذشته، بلکه نحوهای از واقعبودگی تاریخی است که در آن دازاین پرتاب میشود و از رهگذر آن با امکانهای خویش روبهرو میگردد. مسأله اصلی این مقاله این است که انسانِ پرتابشده در بستر سنت چگونه میتواند اصیل زندگی کند؟ روش پژوهش بر تحلیل مفهومی و تفسیر پدیدارشناختی مفاهیم بنیادین پرتابشدگی، تاریخمندی، مصممیت و هستیبهسویمرگ است تا نسبت سنت با اصالت و آزادی در سطح هستیشناختی آشکار گردد. یافتهها نشان میدهد که محتوای زندگی اصیل توسط سنت تعیین میشود و در اندیشة هایدگر، اصالت و خودمختاری عبارت است از نقشبازیکردن در ارزشهای موجود در یک سنت. صادق بودن با میراث و سنتِ خود، همان صادق بودن با عمیق ترین خویشتن خویش است. سنت، در مقام تحقق تاریخی واقعبودگی، هم محدودیت و هم آزادی را توأمان در خود دارد؛ زیرا در هر سنتی وجوه بازدارنده و گشاینده در کنار یکدیگر حضور دارند. بنابراین آزادی دازاین در درون مرزهای سنت، بهمثابه افق تاریخمندیِ خود او، ممکن میشود و زندگی اصیل نه گسستی از گذشته بلکه نحوهای از بازگشودگیِ مسئولانة وجود است؛ گشودگیای که در آن دازاین با پذیرش پرتابشدگی، سنت را از انفعال تاریخی به امکانِ فهم خویش دگرگون میسازد.
هدف: هدف این مقاله بررسی پیکان زمان در مکانیک کوانتومی بر اساس تعبیر گرایشی پوپر است و نشان دادن اینکه چگونه گرایشهای عینی، بهعنوان ویژگیهای ذاتی و جهتدار سیستمهای کوانتومی، میتوانند تبیینی مستقل از شرایط اولیه یا فرضیات بیرونی برای جهتمندی زمان ارائه دهند.روش پژوهش: پژوهش حاضر با اتکا به تحلیل مفهومی و نظری، تعبیر گرایشی احتمال را در بستر دینامیک کوانتومی بررسی کرده و نقش گرایشهای عینی را در هدایت فرایندهایی نظیر تقلیل تابع موج و شکلدهی به عدمتعین کوانتومی تبیین میکند.یافتهها: یافتهها نشان میدهد که گرایشهای عینی نهتنها احتمال رویدادهای آینده را تعیین میکنند، بلکه با ماهیت نامتقارن خود، مسیر تحول سیستمهای کوانتومی و جهتگیری زمانی آنان را نیز هدایت مینمایند. این رویکرد، برخلاف نظریههای مبتنی بر تقلیل یا ناهمدوسی، نیاز به فرضیههایی مانند «فرضیه گذشته» را برطرف میسازد و با مدل «جهان بلوکی در حال رشد» سازگاری دارد.نتیجهگیری: نتیجهگیری مقاله آن است که جهت زمان درنهایت از ساختار عینی احتمالات و دینامیک درونی سیستمهای کوانتومی ناشی میشود. گرایشهای کوانتومی، بهعنوان ویژگیهایی واقعی و جهتدار، بنیانی خودبسنده برای پدیداری پیکان زمان فراهم میآورند.
مکاتب مختلف فلسفه سیاسی تلاش دارند تا به پرسشهای مهمی درباره ماهیت حکومت، انواع حکومتهای مطلوب، شایستگی حاکمان، ساختارهای حکومت، ملاکهای مشروعیت، مقبولیت و کارآیی حکومتها، انتظارات مردم از حکومتها، و مناسبات مردم با حکومتها از منظر خود پاسخ گویند. در واقع، نوع پاسخها به پرسشهای فوق بستگی تام به نوع جهانبینی، انسانشناسی، و فلسفه سیاسیای دارد که فیلسوفان از آن تغذیه میکنند. این تحقیق تلاش دارد از منظر ادراکات اعتباری به ماهیت این پرسشها و پاسخهای آنها بنگرد. اعتباریات اجتماعی شامل همه امور، اصول، افکار، ساختارها، و قوانین اجتماعی اعتباری است که انسانها برقرار میسازند و مبتنی بر نوع نیازی که انسانها دارند ساخته شده و فعالیت میکنند؛ نه اینکه پیش از نیاز انسان وجود داشته باشند. نظریه اعتباریات اجتماعی نشان میدهد که پاسخگویی منطقی به پرسشهای فوق تحت تأثیر فزاینده متغیرهای مهمی چون زمان، مکان، فرهنگ، سنت، رسوم و عادات، طبقات اجتماعی، ذهنیات مردم، نیازها، و انتظارات آنهاست. از آنجا که این متغیرها دچار سیالیت و تغییرپذیری تاریخی و جغرافیایی هستند، در نتیجه پرسشهای مذکور فلسفه سیاسی نیز پاسخهایی ثابت ندارند؛ بلکه متناسب با تغییرپذیری متغیرهای اعتباریات اجتماعی، نوع پاسخها به پرسشهای مذکور نیز دچار سیالیت و نوسان خاص خود میشود. با این حال میتوان به برخی مبانی و اصول ثابت مبتنی بر تجربه تاریخی دست یافت؛ از جمله محوریت دانایی، فضیلت، کارآیی و مهارت، رضایت و مقبولیت مردمی، عدالت، آزادی، قانون، رفاه و امنیت، زیستِ اخلاقی و نظایر آن در تمامی نظریات مربوط به مقولات فلسفه سیاسی. اگرچه ممکن است مصادیق این اصول در جاهای مختلف تفاوتهایی با یکدیگر داشته باشند.
ظهور و سیطره هوش مصنوعی (AI) در زیستجهان معاصر، فراتر از یک تحول ابزاری، بنیادهای هستیشناختی و غایات انسانشناختی بشر را با پرسشهایی بنیادین و چالشبرانگیز مواجه ساخته است. مسئله اصلی پژوهش حاضر، واکاوی امکانِ «کاستیگرایی وجودی» در عصر هوش مصنوعی است که در آن، ساحتهای متعالی و وجوه غیرکمیالگووار انسان در معرض تقلیل به دادههای محاسباتی و الگوریتمهای مرتبه دوم قرار می گیرند. این تحقیق با روش توصیفی-تحلیلی و با رویکردی تطبیقی-انتقادی، به تقابل میان «انسانشناسی تکنولوژیک» و «انسانشناسی حکمی-فلسفی» میپردازد. چارچوب نظری پژوهش بر دو محور استوار است: نخست، «حکمت متعالیه» صدرایی با تاکید بر اصول حرکت جوهری، اشتداد وجودی و تجرد نفس؛ و دوم، «فلسفه وجودی» مارتین هایدگر با تمرکز بر مفاهیم دزاین، گشتل و نسبت حقیقت با تکنولوژی. یافتههای پژوهش حاکی از آن است که هوش مصنوعی از منظر حکمت متعالیه، به دلیل فقدان «بسیطالحقیقه» بودن و محرومیت از «آگاهی حضوری»، صرفاً در سطح «عَرَض» باقی مانده و توان دستیابی به مرتبه «تجرد خیالی و عقلی» را ندارد. همچنین از منظر هایدگر، هوش مصنوعی نماد غایی ساحت «گشتل» است که با تبدیل انسان و جهان به «ذخیره منبع»، امکان اصالت و تجربه «مرگآگاهی» را از دزاین سلب میکند. در نهایت، این نوشتار با نقد امکانسنجی برابری هستیشناختی انسان و ماشین، به این نتیجه میرسد که راهکار برونرفت از چالشهای انسانشناختی احتمالی، نه در نفی تکنولوژی، بلکه در بازگشت به «خودآگاهی وجودی» و بازتعریف نسبت انسان با فناوری بر مبنای «حکمت عمل» و «تفکر معنوی» است تا از استحاله مقام خلافت الهی انسان به مقام ابزاریت تکنولوژیک جلوگیری شود.
امر مطلق کانت فرمانی عقلانی و بیقیدوشرط است که انسان را به عمل بر پایه قواعدی وامیدارد که بتوانند قانون عام شوند و در عین حال او را غایت فینفسه و برخوردار از خودآیینی عقل عملی بهشمار آورند. در این چارچوب، حقوقبشر را میتوان یکی از برجستهترین کاربردهای عملی این اصل دانست که رعایت آن نه اختیار سیاسی، بلکه تکلیفی عقلانی-اخلاقی برای دولتهاست. یافتههای پژوهش بر این نکته دلالت دارد که این وظیفه بر پنج مبنا استوار است: 1) اقتضای عقل عملی، 2) ریشهداشتنِ حقوقبشر در اراده نیک، 3) وظیفهمندی دولتها در برابر شهروندان، 4) نقش حقوقبشر در تحقق جمهوریت بهعنوان یگانه شیوه مشروع حکومت، و 5) تاثیر قابلتوجه حقوقبشر در دستیابی به صلح پایدار جهانی. با وجود این، تحلیل سیاست کیفری جمهوریاسلامی نشان میدهد که همگرایی با حقوقبشر در چهار سطح فلسفی-ارزشی، حقوقی-تفسیری، سیاسی-حکمرانی و هویتی با چالشهای جدی روبهرو است؛ بنابراین، باید بهدنبال چاره بود. بااینحال، تسری اندیشه کانت به سنت اسلامی نیازمند توجه به تفاوتهای بنیادین این دو است، زیرا کانت در بستر اندیشه مدرن غربی میاندیشید، در حالی که فقه اسلامی بیشتر بر وحی و سنت نبوی استوار است و همین تفاوتها، فرایند تطبیق را پیچیده و نیازمند دقتِ نظری میکند. پژوهش حاضر با تأکید بر اینکه اندیشه کانت بدیل سنت اسلامی نیست، بلکه چارچوبی برای گفتوگو با آن را فراهم میکند، نتیجه میگیرد که گذار به سیاست کیفری کرامتمدار تنها با قرائتی نوین از شریعت ممکن است؛ قرائتی که در پرتو عقلانیت جهانی پذیرای حقوقبشر باشد، انسان را غایت فینفسه بداند و در عین حال آمادگی تعامل با دیگر سنتهای فلسفی و فکری را داشته باشد. این روزآمدسازیِ اندیشه اسلامی بهمعنای خروج از شریعت نیست، بلکه بهرهگیری از ظرفیتهای درونی آن برای پاسخگویی به مقتضیات زمان است. چنین رویکردی میتواند در تعامل با سنتهایی چون فلسفه کانت و دیگر نظریههای اخلاقی، به همگرایی و گشایشهای نظری و عملی بینجامد.