
چکیده گسترده مقدمه و اهداف: پارادایمهای معرفتشناختی حاکم بر حوزههای کاربردی (نظیر آموزش و پرستاری) دستخوش یک «چرخش تفسیری بنیادین» شدهاند. این دگرگونی، پژوهشگران را به ساحت کندوکاو در غنای تجارب زیسته سوق داده است و در این ساحت، رویکرد هرمنوتیکی مکس ونمنن جایگاهی یگانه یافته است؛ زیرا توانسته است مفاهیم انتزاعی فلسفه را به نوعی چهارچوب پژوهشی قابلکاربست برگرداند و بدینسان، متنی راهگشا برای متخصصان عمل فراهم آورد. این روششناسی عموماً با هدف پرورش ژرفاندیشی و کیاست حرفهای و تولید «دانش حساس به عمل» اعمال میشود. ونمنن در این مسیر از توصیف صرف رفتارها فراتر رفته، در پی رسوخ به ساختارهای ذاتی و جوهر تجارب انسانی است تا فهمی اصیل و عمیقتر میسر شود. باوجوداین، سلاست دسترسی به روش ونمنن، آن را آماج تنشهای معرفتی جدی با منتقدان فلسفی، خاصه دُن زاهاوی، قرار داده است. زاهاوی قویاً این استدلال را مطرح میکند که ونمنن، مفاهیم کلیدی هوسرلی (همچون اِپوخه و تقلیل) را از مرتبۀ دگرگونی نگرش رادیکال فلسفی به حد ابزاری صرفاً عملیاتی تنزل داده، و در نتیجه، اصالت پدیدارشناسی فلسفی را قربانی نوعی روانشناسی سوبژکتیو کرده است. این تقابل، پژوهشگران را در برابر یک «بنبست روششناختی» قرار میدهد که بازتابدهندۀ تنش دیرین میان صرامت نظری و سودمندی عملی در علوم کاربردی است. این مقاله با ارائۀ «چهارچوب مفهومی نوآورانۀ پدیدارشناسی مبتنی بر تأمل» میکوشد تا نشان دهد چگونه میتوان دو رویکرد متضاد را در یک حرکت دیالکتیکی واحد تلفیق نمود. از این منظر، مقاله حاضر به این پرسشها میپردازد: مبانی ونمنن کداماند؟ هستۀ اصلی انتقادات فلسفی با تمرکز بر نقد دُن زاهاوی به رویکرد وی چیست؟ و چهارچوب پیشنهادی نگارندگان این مقاله چگونه این تنش را مرتفع میکند؟ روش: پژوهش کنونی بر مبنای پارادایم تفسیری-انتقادی استوار شده و طرح کیفی تحلیل انتقادی روششناختی را به کار میبندد. این طراحی، بهدلیل آنکه هدفش نه تولید دادههای تجربی تازه، بلکه واکاوی نظاممند و تحلیل و ارزیابی عمیق یک روششناسی موجود است، کاملاً با اهداف مقاله تناسب دارد. براساساین، «داده»های پژوهش، شامل مجموعهای از اسناد بود که بهصورتی هدفمند گردآوری شد و مبنای اصلی تحلیل را شکل داد. این مجموعۀ اسنادی در سه لایۀ متمایز سازماندهی شد: نخست، متون روششناختی بنیادین مکس ونمنن؛ دوم، متون انتقادی کلیدی ازسوی پدیدارشناسان فلسفی (با تمرکز بر استدلالهای دُنزاهاوی)؛ و سوم، متون فلسفی بنیادین متفکرانی برجسته همچون هوسرل، هایدگر، و گادامر، که بستر نظری لازم برای مقایسههای تحلیلی را مهیا کردند. این پیکرۀ اسنادی، تحت تحلیل انتقادی-هرمنوتیکی اسنادی قرار گرفت. فرایند تحلیلی ما در سه مرحله گشوده شد: الف) مرحله توصیفی-تفسیری: با قصد ترسیم وفادارانه و مرزبندی دقیق روش ونمنن؛ ب) مرحله تحلیلی-تطبیقی: که مفاهیم کانونی وی را در تطابق با ریشههای فلسفی و نقدهای متعاقب، در کنار هم نهاد؛ و ج) مرحله انتقادی-ترکیبی: که مشتمل بر ارزیابی فراگیر از کل روششناسی بود. برای چهارچوبدهی به راهحل پیشنهادی، از قوس هرمنوتیکی پل ریکور بهره جستیم. تحلیل تطبیقی در این بخش، امکان داد تا صرامت فلسفی (مطالبه زاهاوی) و سودمندی عملی (هدف ونمنن) را در مسیری واحد ادغام نموده و به این ترتیب، چهارچوب «پدیدارشناسی مبتنی بر تأمل» را بهعنوان الگویی عملی معرفی نماییم. نتایج: تحلیل موشکافانهای که انجام پذیرفت، نهایتاً به دو دستاورد بنیادین منتج شد. یافتۀ نخست، بازسازی معماری روش مکس ونمنن بود که آن را چهارچوبی کاملاً پراکسیسمحور تأیید مینماید؛ این چهارچوب بر کنش و واکنش پویای شش فعالیت اصلی پژوهش بنا شده است. ونمنن مصرانه تأکید میکند که این فعالیتها -مانند «توجه به پدیده» و «تأمل بر مضامین اصلی»- توالی خطی ندارند؛ بلکه ابعادی درهمتنیده و بازگشتی هستند که محقق به شیوهای دیالکتیکی در آنها سیر میکند. برایمثال، وی «توصیف پدیده از طریق نگارش» را نه صرفاً مرحلۀ گزارشدهی نهایی، بلکه ابزار کشف تأملی و روش کانونی خود پژوهش تلقی مینماید. جهت هدایت این فرایند، ونمنن چهار «اگزیستانسیال زیستجهان» (شامل فضای زیسته، بدن زیسته، زمان زیسته، و رابطۀ انسانی زیسته) را پیشنهاد مینماید که ایفاگر نقش راهنمای اکتشافی برای تعمیق تأمل هستند. یافتۀ اصلی دوم از تحلیل تطبیقی حاصل آمد که شکاف بنیادین روششناختی میان رهیافت کاربردی ونمنن و منظر فلسفی دُنزاهاوی را آشکار کرد. مواضع کانونی تعارض در سه حوزۀ انتقادی با دقت مشخص شدند: هدف پدیدارشناسی: (توصیف تجربۀ سوبژکتیو در قبال تحلیل همبستگی آگاهی و جهان)؛ نقش اِپوخه و تقلیل: (ابزار عملی در برابر تغییر جهت بنیادی نگرش فلسفی)؛ مفهوم پدیده: (آمیخته با تجربۀ سوبژکتیو در تمایز میان نوئسیس و نوئما ). این واگراییها بهوضوح دو تصور کاملاً متفاوت از پروژۀ پدیدارشناختی را متبلور کردند: یکی پژوهش تجربی در باب محتوا و دیگری، پژوهش استعلایی در باب شرایط امکان تجربه. بحث و نتیجهگیری: یافتههای حاصل از این پژوهش، مفهومی محوری را تأیید مینمایند: تنش روششناختی میان پدیدارشناسی عمل ونمنن و انتقادات فلسفی زاهاوی، نباید در قامت خطای روششناختی تلقی شود؛ بلکه این شکاف، باید بهعنوان «ترجمانی استراتژیک» صورتبندی شود که نگرش فلسفی انتزاعی را به یک متد پژوهشی ملموس تبدیل کرده است. ونمنن، با الهام از مکتب اوترخت، عامدانه از دقت فلسفی به نفع کاربردپذیری عملیاتی صرفنظر نموده تا مفاهیم پیچیده را برای افراد غیرمتخصص به فرایندهایی «قابل اجرا» بدل کند. برای عبور هوشمندانه از این کشمکش، ما چهارچوب «پدیدارشناسی مبتنی بر تأمل» را پیشنهاد مینماییم. این چهارچوب با اتکا بر قوس هرمنوتیکی پل ریکور، آگاهی انتقادی ضروری را از طریق دیالکتیک دو لحظۀ کانونی برقرار میکند: لحظۀ نخست، «فاصلهگذاری»: که در آن محقق، پیشفرضها و محدودیتهای روش را مورد واکاوی انتقادی قرار میدهد. لحظۀ دوم، «تصاحب»: که پژوهشگر با تجربۀ زیسته، بهصورت وجودی و همدلانه درگیر میشود. این چهارچوب به محققان این توان را میبخشد که از نقاط قوت روش ونمنن در تولید «دانش حساس به عمل» بهره گیرند؛ درحالیکه همزمان مرزهای فلسفی آن را نیز تصدیق مینمایند. در نتیجهگیری نهایی، کاربرد مدبرانۀ روش ونمنن، صرفاً در گروی همین مشارکت انتقادی آگاهانه است. اتخاذ این موضع تأملی، به محققان این قدرت را میدهد که مطالعاتی را تولید نمایند که همزمان، برای حوزۀ عمل معنادار و از نظر دانشگاهی مستدل باشند. هدف غایی این مقاله، دگرگونسازی روش ونمنن (در ساحت کاربرد) به ابزاری متعهد برای تولید دانش نافع و مسئولیتپذیر در حوزۀ عمل است.
چکیده گسترده مقدمه و اهداف: حکمرانی منابع انسانی کلید طلایی بهبود و تحول مدیریت دولتی است. حکمرانی منابع انسانی، بهبود در نحوه مدیریت منابع انسانی و مشارکت نخبگان در تصمیمگیریهای کلیدی است. در چند دهه گذشته، اهمیت رویکردهای مبتنی بر حکمرانی و نقش مدیریت منابع انسانی گسترش یافته است، بهطورکلی، حکمرانی منابع انسانی نیاز به تغییر نگرش در سطح فردی و سازمانی دارد و بهبود عملکرد نیازمند اصلاحات بنیادی است، در این راستا، توسعه منابع انسانی در زمینه حکمرانی را میتوان بهعنوان یک فرایند، تحتتأثیر خط و مشی و روابط مبتنی بر فرایند درک نمود. روش تحقیق: تحقیقات فرابرگزینش از زمان ظهور خود در دهه گذشته، توجه قابلملاحظهای را در توسعه حکمرانی منابع انسانی به خود جلب نموده است. بررسیها نشان میدهد که فرابرگزینش شامل روشهای مختلفی است که هدف آنها توسعه تحقیقات مبتنی بر تحلیل موضوعی و ترکیب یکپارچه مطالعات کیفی و کمّی است. در این پژوهش مقالات نشریات علمی بهعنوان دادههای اولیه سنجش و روش نمونهگیری از نوع هدفمند انتخاب شده است. پژوهش حاضر از نظر هدف کاربردی، از نظر نوع دادهها ترکیبی و از نظر استراتژی پژوهش، فرابرگزینش بوده است. با بررسی تحقیقات نشریات (بهبود و تحول، مدیریت دولتی، چشم انداز مدیریت دولتی) بهعنوان واحد تحلیل، در بازه زمانی بهار 1396- تابستان 1404، تعداد 43 مقاله مورد سنجش قرار گرفت. جهت سنجش مقالات منتخب در این پژوهش در ابتدا پژوهشهایی که در حوزه موضوعی مرتبط بودند، سنجش و تحلیل شدند که در این خصوص تمرکز بر موضوعات حکمرانی منابع انسانی بوده است و انسجام نظری توسط خبرگان جهت رویکردهای موضوعی صورت گرفت. نتایج: نتایج اندازه اثر حاصل از شاخصهای مرجع حکمرانی منابع انسانی بسیار واضح و سودمند بود و ارزش تحقیقات کیفی و کمّی هر دو مطرح شد. اندازه اثر یافتههای تحقیق بهترتیب حکمرانی و مدیریت دولتی 0.016، حکمرانی و تعالی 0.010، حکمرانی و سرمایه انسانی 0.016، حکمرانی و پایداری 0.04، حکمرانی و خط و مشی 0.013، حکمرانی و آموزش 0.06، حکمرانی شبکهای 0.011، حکمرانی و فساد 0.013، حکمرانی و مسئولیت اجتماعی 0.04 تخمین زده شد. افزونبراین، پژوهش حاضر، تحلیل و توسعه موضوعی حکمرانی را برجسته نمود و به رویکردهای موضوعی پرداخت. بررسی این تحقیقات، شکافهای روششناختی و ادبیاتی را افزایش میدهد و راهنمایی جامع برای تحقیقات آینده ارائه مینماید. یافتهها نشان میدهد تحقیقات در حوزه کیفی از تناسب موضوعی و روش شناسی مناسبی برخوردار است. بحث و نتیجهگیری:کمبود مطالعات فرابرگزینش وجود دارد. اگرچه تحقیقات خارجی در این زمینه وجود دارد، اما هنوز عمدتاً تحقیقات نسبتاً کمی در این زمینه منتشر شده و فرابرگزینش توسط سندلوسکی و باروسو توسعه یافته است. نتایج نشان میدهد تحقیقات کیفی با اندازه شدت اثر (0.072)، نسبت به تحقیقات کمّی با اندازه شدت اثر (0.028)، نقش بسیار کلیدی در ادبیات حکمرانی منابع انسانی دارند. نوآوری پژوهش حاضر استفاده بسیار محدود از فرابرگزینش در تحقیقات علمی کشور در حکمرانی منابع انسانی نیز یک نوآوری در تحقق میباشد. فرابرگزینش، نشاندهنده این است که یافتهها نهتنها از نظر دانشگاهی مطلوب هستند، بلکه با آموزش و تعالی نیز مرتبط هستند. این پژوهش با زمینهسازی برای تحقیقات بعدی انجام شد که یافتههای پژوهش را ارائه میدهد. با وجود تفاوت در دیدگاههای روششناسی، این مطالعه پیامدهایی برای توسعه پژوهش فرابرگزینش، با نقش متمایز روش شناختی، مرور ادبیات و رویکردهای آن دارد. اولویتهای رویکردهای موضوعی اغلب براساس اهمیت موضوعی شکل گرفت که میتواند تمرکز موضوعی ادبیات تحقیق را افزایش دهد. تعارض منافع: نویسندگان مقاله حاضر فاقد هرگونه تعارض منافع بوده است.
چکیده گسترده مقدمه و اهداف: آدام اسمیت بهعنوان بنیانگذار مکتب کلاسیک اقتصادی، با دو اثر اصلی «ثروت ملل» (۱۷۷۶) و «نظریه احساسات اخلاقی» (۱۷۵۹) شناخته میشود. باوجوداین، در تاریخ تفکر اقتصادی، اسمیت عمدتاً با کتاب نخست شناسایی شده و اثر دوم که حاوی آموزههای عمیق فلسفی، روانشناختی، حقوقی و اخلاقی است، بهطور گستردهای مورد غفلت قرار گرفته است. مفاهیمی مانند همدلی و نوعدوستی که میتوانستند پایه و اساس رفتارها و انگیزشهای انسانی قرار گیرند، عملاً در تحلیلهای اقتصادی مرسوم به کار گرفته نشدهاند. در مقابل، مفاهیمی مانند «نفع شخصی» و «حب نفس» به تخریب هویت بشری و نادیده گرفتن ارزشهای اخلاقی انجامیدهاند. آمارتیاسن در مقدمهای که بر نسخه کلاسیک «نظریه احساسات اخلاقی» نگاشته است، با طرح چهار مبحث اساسی -عقلانیت، تکثر و چندگانگی انگیزههای بشری، ارتباط نهادها و بازار آزاد، و پیوند مستحکم علم اخلاق و اقتصاد- درصدد است نشان دهد که کلیت سیستماتیک حاکم بر دو اثر اسمیت یکسان است. وی برداشتهای موجود از تضاد میان این دو کتاب را ناشی از کمتوجهی پژوهشگران به بنیانهای فلسفی و اخلاقیِ مطرحشده در احساسات اخلاقی میداند. هدف اصلی این مقاله، نخست، تبیین دیدگاه آمارتیاسن درخصوص غفلتهای چهارگانه از آثار اسمیت و سپس نقد و تحلیل این دیدگاه براساس متن اصلی آثار اسمیت و نیز زمینههای فکری و اجتماعی حاکم بر دوره نگارش آنهاست. مقاله درصدد پاسخ به این پرسش اساسی است که آیا واقعاً میان دو اثر اسمیت وحدت سیستماتیک برقرار است یا آنکه تضاد میان «انسان همدل» در احساسات اخلاقی و «انسان خودخواه» در ثروت ملل ریشهای عمیقتر در تحول فکری اسمیت یا تفاوت ماهوی در قلمرو این دو اثر دارد. همچنین، مقاله به این مسئله میپردازد که بزرگترین خطای متدولوژیک در مکاتب اقتصادی مختلف از کلاسیک و نئوکلاسیک گرفته تا اتریش، تاریخی، نهادی و مارکسیسم، ناشی از پیشفرضهای ناصحیح درباره ماهیت و سرشت انسانی است. این پژوهش از نوع تحقیقات نظری و تحلیلی-تفسیری است که با رویکردی فلسفی-متدولوژیک به بازخوانی و نقد آرای آدام اسمیت و تفسیر آمارتیاسن از آنها میپردازد. روش گردآوری دادهها مبتنی بر مطالعه اسنادی و کتابخانهای منابع دست اول و دوم است. منابع دست اول شامل دو کتاب اصلی اسمیت («ثروت ملل» و «نظریه احساسات اخلاقی») و مقدمه آمارتیاسن بر نسخه پنگوئن کتاب اخیر است. منابع دست دوم نیز شامل آثار مفسران برجسته اسمیت مانند گوچمن، باتلر، و نیز نوشتههای اقتصاددانان نهادی چون کامونز و میچل و فیلسوفانی مانند گولت میشود. روش تحلیل در این مقاله، ترکیبی از روش تفسیری-هرمنوتیکی برای فهم مقصود اصلی اسمیت از متن آثارش و روش نقد درونی برای ارزیابی سازگاری یا ناسازگاری آراء مطرحشده در دو کتاب است. همچنین، از روش تحلیل زمینهای[1] برای درک تأثیر شرایط اجتماعی، سیاسی و اقتصادی انگلستان در قرن هجدهم بر شکلگیری اندیشههای اسمیت استفاده شده است. در بخش نخست مقاله، دیدگاه آمارتیاسن بهصورت نظاممند ذیل چهار محور اصلی (عقلانیت، تکثر انگیزهها، نهادها و بازار، و پیوند اخلاق و اقتصاد) بازخوانی و تلخیص شده است. در بخش دوم، ضمن نقد این دیدگاه، مفاهیم کلیدی «همدلی» و «حب نفس» در نسبت با یکدیگر و نیز نسبت «احساسات اخلاقی» و «ثروت ملل» با توجه به پنج وجه فلسفی، روانشناختی، متدولوژیک، حقوقی و اخلاقی بررسی شدهاند. همچنین، تمایز میان رویکرد «ناظر بیطرف» در اسمیت و رویکرد «قرارداد اجتماعی» در نظریه عدالت جان رالز، بهعنوان یکی از نقاط افتراق اساسی میان اسمیت و فلسفه سیاسی معاصر تحلیل شده است. یافتههای پژوهش نشان میدهد که آمارتیاسن با موفقیت نشان داده است که اسمیت هرگز نظریات طرحشده در احساسات اخلاقی را کنار نگذاشته است. شش ویرایش از این کتاب در بازه زمانی ۱۷۵۹ تا ۱۷۹۰ (سال مرگ اسمیت) منتشر شده و ویرایشهای پایانی پس از انتشار ثروت ملل (۱۷۷۶) صورت گرفتهاند. این واقعیت تاریخی تأکید میکند که اسمیت همواره به مبانی اخلاقی، همدلی و ناظر بیطرف بهعنوان چهارچوب نظری تحلیلهای اقتصادی خود پایبند بوده است. درخصوص مفهوم «حب نفس»، مقاله نشان میدهد که اسمیت این مفهوم را صرفاً برای توجیه انگیزه دادوستد در بازار به کار برده است، نه بهعنوان بنیان فراگیر همه کنشهای انسانی. اسمیت در ثروت ملل تصریح میکند که «ما توقع نداریم قصابان، آبجوفروشان یا نانوایان از سر نیکخواهیشان خوراک ما را فراهم آورند، بلکه توجه آنان به نفع شخصی خودشان است». اما در همان حال، او در احساسات اخلاقی نقش «انسانیت، عدل و انصاف و روحیه جمعی» را بهعنوان مفیدترین خصلتها در تعاملات اجتماعی برجسته میکند. نتیجه مهم دیگر آن است که اسمیت نهتنها مدافع بازار آزاد بیقیدوشرط نبوده، بلکه بهصراحت از ضرورت مداخلات «دربردارنده بازار » در قالب خدمات عمومی مانند آموزش رایگان، فقرزدایی و حمایت از کارگران دفاع کرده است. او «دلالها و سفتهبازان»[2] را از نوآوران متمایز میکند و اتکای کامل به بازار غیرتنظیمی را فاجعهبار میخواند. در سطح فلسفه سیاسی، تمایز میان «ناظر بیطرف» اسمیت که دامنهای گشوده و فراملی دارد با رویکرد «قراردادگرای بسته» جان رالز، که محدود به مرزهای یک حکومت است، بهعنوان یکی از نوآوریهای مهم اسمیت شناسایی شده است. این تمایز به اسمیت امکان میدهد تا مسائلی مانند استعمار بریتانیا در هند، قحطیها، و ظلمهای ساختاری را فارغ از محدودیتهای قراردادهای ملی نقد کند. مقاله باوجود پذیرش دفاع آمارتیاسن از وحدت سیستماتیک دو اثر اسمیت، نقدهای جدی بر این دیدگاه وارد میکند. نخست آنکه، اسمیت عمیقاً متأثر از نهضت تجربهگرایی و اندیشه هاتچسون و هیوم بوده و روش استقرایی او توصیف «آنچه هست» را بر تجویز «آنچه باید باشد» مقدم داشته است. ثانیاً، اسمیت در چهارچوب جامعه طبقاتی و استعماری بریتانیای کبیر میاندیشیده و پیشفرضهای او شامل پذیرش سلطه، استعمار و نابرابریهای ساختاری است. او نسخهای برای اعتلای صنعت و تجارت انگلستان پیچید، نه یک نظریه جهانشمول عدالت. نقد اساسیتر آن است که اسمیت باوجود تأکید بر همدلی و ناظر بیطرف، عقل استدلالی را بهعنوان ابزاری در خدمت آموزههای «لذت و درد» بنتامی قرار داد و چنین بنیانهای سستی برای علم اقتصاد مرسوم پایهریزی شد. اخلاق یا همان اصول اولیه نهادینهشده در وجود بشر از ابتدای آفرینش به فراموشی سپرده شد و این بزرگترین خطای متدولوژیک در مکاتب اقتصادی بعدی است. در نهایت، مقاله نتیجه میگیرد که توجه به تفکیک «هست» و «باید» در آثار اسمیت ضروری است: ثروت ملل بیان واقعیات جهان محسوسات و سلطه نظام سرمایهداری است؛ درحالیکه احساسات اخلاقی بیان آرمانهایی است که از فطرت و وجدان بشری برمیخیزد. نادیده گرفتن این دوگانگی و فروکاستن اسمیت به یک نظریهپرداز خودخواهی عقلایی، هم به درک نادرست از آثار او انجامیده و هم به انحطاط ارزشهای اخلاقی در علم اقتصاد مرسوم دامن زده است. بازگشت به خوانش یکپارچه و زمینهمند از اندیشه اسمیت، بهویژه برای کشورهایی با ارزشهای الهی و وجدان بیدار بشری، ضرورتی انکارناپذیر است. [1]. contextual analysis [2]. market‑including
چکیده گسترده مقدمه و اهداف: استعارهها تنها ابزار ادبی نیستند، بلکه مکانیسمهای شناختی هستند که افراد از طریق آنها جهان، روابط اجتماعی و قدرت نهادهای حکومتی را مفهومسازی میکنند. از زمان انتشار اثر بنیادین لاکوف و جانسون با عنوان «استعارههایی که با آنها زندگی میکنیم» (1980) نقش استعارههای مفهومی در شکلدهی به ادراک انسان و واقعیتهای اجتماعی و سیاسی بهطور گسترده مورد توجه قرار گرفته است. در متون قانونی، استعارهها بهطور ظریف ایدئولوژیها را منتقل میکنند، روابط قدرت را ساختار میدهند و اقتدار دولت را مشروع جلوه میدهند. قانون ملی شدن آب مصوب 1347 که یکی از سیاستهای کلیدی ایران در زمینه مالکیت و مدیریت منابع آب است، نمونهای برجسته برای بررسی نقش گفتمانی استعارهها در متون حقوقی محسوب میشود. هدف این پژوهش تحلیل انتقادی استعارههای مفهومی موجود در قانون یادشده است، با تمرکز بر استعارههایی که گفتمان آب و اقتدار دولت را شکل میدهند، پژوهش به چهار پرسش اصلی پاسخ میدهد: استعارههای غالب در قانون آب کداماند و چه ساختار مفهومیای را در متن قانون سامان میدهند؟ حوزههای مبدأ و مقصد در این استعارهها چیست و هر یک در خدمت چه اهداف مفهومی و ارتباطی قرار دارند؟ استعارهها چه ایدئولوژیها و روابط قدرتی را بازتاب یا بازتولید میکنند؟ این ساختار استعاری در مجموع چگونه در خدمت اهداف گفتمانی قانون و مشروعیتبخشی به دولت عمل میکند؟ پاسخ به این پرسشها نشان میدهد که استعارهها هم بهعنوان ابزار شناختی و هم بهعنوان ابزار اجتماعی-سیاسی عمل میکنند و پیوند زبان، حکمرانی و ایدئولوژی را آشکار میکنند. روش: پژوهش از چهارچوب تحلیل انتقادی استعاره چارترس-بلک (2004) استفاده میکند که زبانشناسی شناختی و تحلیل انتقادی گفتمان را تلفیق مینماید. تحلیل انتقادی استعاره فرایندی ساختاریافته برای شناسایی، تفسیر و تبیین استعارههای مفهومی ارائه میدهد و امکان آشکارسازی کارکردهای ایدئولوژیک و قدرتمدار زبان استعاری را فراهم میکند. منابع داده شامل متن کامل قانون ملی شدن آب مصوب 1347 و اسناد و یادداشتهای توضیحی مرتبط است. تحلیل در سه مرحله انجام شد: تحلیل دادهها در چهار گام پیادهسازی شد: 1. تحلیل پیشااستعاری: بررسی زمینه تولید قانون، تولیدکنندگان، مخاطبان و بستر تاریخی سیاسی؛ 2. شناسایی استعارهها: استخراج و دستهبندی واژگان استعاری براساس شاخصهای زبانی و تنش معنایی؛ 3. تفسیر استعارهها: تحلیل نگاشتیِ مبدأ-مقصد، لحن و کارکرد شناختی استعارهها؛ و 4. تبیین استعارهها: تحلیل انتقادی در چهارچوب قدرت و ایدئولوژی و تحلیل پیامدهای اجتماعی-سیاسی بازنمایی استعاریِ آب. این روش ترکیبی از تحلیل کیفی متن و نگاشت مفهومی است و زمینه تاریخی و سیاسی نیز لحاظ شده تا تفسیر استعارهها اعتبار و عمق بیشتری پیدا کند. نتایج: تحلیل نشان داد که استعارههای غالب قانون، آب را بهعنوان دارایی ملی، ابزار توسعه، منبع حیاتی و وسیله مشروعیتبخشی اقتدار دولت بازنمایی میکنند. پنج استعاره مفهومی اصلی شناسایی شد: آب بهعنوان دارایی ملی: عباراتی مانند «آب بهعنوان منبع ملی» و «در اختیار دولت» آب را در چهارچوب اقتصادی قاببندی کرده و مالکیت و کنترل دولت را مشروع جلوه میدهند. دولت بهعنوان مدیر و نگهبان: استعارههایی که دولت را «مدیر» یا «نگهبان» توصیف میکنند، ساختار هرم قدرت را ایجاد و شهروندان را بهعنوان بهرهبرداران وابسته معرفی میکنند. آب بهعنوان منبع قابل کنترل و تکنیکی: عباراتی مانند «ساخت زیرساختها» و «کنترل سیلاب» نشاندهندة کنترل فنی و عقلانی دولت بر منابع است. توزیع آب بهعنوان عدالت: ارجاعات به «توزیع عادلانه» یا «حقآبه» عدالت را در چهارچوب اداری و قانونی عملیاتی میکند. آب بهعنوان منبع حیات و بقای ملی: عباراتی مانند «منابع حیاتی کشور» و «پیشگیری از آلودگی» ضرورت اکولوژیک را به رفاه ملی پیوند میدهد و دخالت دولت را اخلاقی و ضروری جلوه میدهد. جدول 1. استعارههای مفهومی کلیدی در قانون ملی شدن آب مصوب 1347 واژه یا ترکیب استعاری در متن قانون معنای استعاری بسامد وقوع ملیشدن عنوان قانون و مواد 1 و 2 تشبیه منابع آب به دارایی یا سرمایهای که به مالکیت ملت درمیآید 5 در اختیار دولت است مواد 1، 2، 3، و تبصرهها دولت بهعنوان مالک و متصرف معرفی میشود؛ آب بهمثابه دارایی 7 حفظ و بهرهبرداری مواد 1، 2، 4، 5 بهرهبرداری استعارهای از استخراج ارزش و منافع از منبع طبیعی 9 صیانت از منابع آب مواد 5، 12، 35 برگرفته از گفتمان حفاظت و امنیت؛ آب بهمثابه میراث ملی 4 توسعه و عمران مواد 1، 36، 48 استعارهای از رشد زیستی و ملی؛ آب عامل حیات و پیشرفت 6 تنظیم مقررات مواد 6، 9، 10، 22 استعارهای از نظم اجتماعی و کنترل جریان آب و جامعه 8 بستر رودخانه مواد 2، 3، 4 استعارهای از ساختار حقوقی و فضایی برای جریان نظم 3 مهار و استفاده مفید مواد 24، 26، 52 استعارهای از کنترل نیروهای طبیعی؛ بازنمایی اقتدار دولت 5 تخلف از مقررات مواد 60–64 استعاره حقوقی از «تجاوز» یا «نقض نظم» در نظام آبی 7 توزیع عادلانه آب مواد 29، 31، 32 آب در چهارچوب عدالت اجتماعی بازنمایی میشود 4 منابع حیاتی کشور مقدمه و ماده 1 «حیاتی» استعاره از زندگی؛ آب بهمثابه مایه حیات ملی 3 حریم مواد 2، 34، 36 واژهای برگرفته از زبان مقدس و مالکیتی؛ نشاندهنده حدود مشروع تصرف 4 تجاوز مواد 50، 53 استفاده غیرمجاز از آب بهمثابه حمله یا تهدید به مالکیت عمومی 2 مجازات مقرر مواد 58، 62 نظم قانونی در قالب استعارة جزا و تلافی؛ حفظ قداست منابع آب 3 حقابه مواد 29، 30، 31 مرکب از «حق» و «آب»؛ پیوند مفهومی عدالت و مالکیت 5 جدول پیشین نشان میدهد که چگونه استعارهها معنا میسازند، قلمروهای مبدأ و مقصد را به هم متصل میکنند و چهارچوب شناختی و ایدئولوژیک مشروعیتبخشی اقتدار دولت بر منابع آب را شکل میدهند. بحث و نتیجهگیری: قانون ملی شدن آب مصوب 1347 از شبکهای ساختاریافته از استعارهها برای مشروعیتبخشی اقتدار دولت و بازنمایی ایدئولوژی بهره میگیرد. آب بهطور همزمان بهعنوان ثروت ملی، منبع فنی، عنصر حیاتی و ابزار عدالت اجتماعی قاببندی میشود. کارکردهای اصلی شامل: مشروعیت اقتصادی و ملیگرایانه: استعاره آب-بهعنوان-ثروت، مالکیت دولت را مشروع و طبیعی جلوه میدهد؛ اقتدار بوروکراتیک و فنی: استعارة دولت-بهعنوان-مدیر، کنترل متمرکز و تکنوکراتیک را تقویت میکند؛ عدالت و حکمرانی اخلاقی: استعاره توزیع آب بهعنوان عدالت، ایدهآلهای اخلاقی و اجتماعی را به قواعد اجرایی تبدیل میکند؛ حیات و بقای ملی: استعارههای زیستی و اکولوژیک، آب را به حیات ملی پیوند میدهند و مداخله دولت را یک ضرورت اخلاقی معرفی میکنند. این قانون ایدئولوژی منسجمی را خلق میکند که در آن آب، توسعه و عدالت از اقتدار متمرکز دولت جداییناپذیر است. استعارهها در سطوح شناختی، زبانی و اجتماعی عمل میکنند و روابط قدرت را بازتولید و حکمرانی محلی را حاشیهای میسازند. تحلیل انتقادی استعاره نشان میدهد که استعارهها در متن قانونی ابزارهای مرکزی مشروعیتبخشی سیاسی و ایدئولوژیک هستند و قانون نهتنها یک مقرره رسمی بلکه یک ابزار گفتمانی برای شکلدهی ادراک، مشروعیتبخشی و طبیعی جلوه دادن نقش دولت در مدیریت منابع است. تعارض منافع: نویسنده اعلام میکند که هیچ تعارض منافع وجود ندارد.
چکیده گسترده مقدمه و اهداف: سوگیری بازماندگی یکی از سوگیریهای شناختی حائز اهمیت است که در تفسیر و تحلیل دادهها و فرایند تصمیمگیری تأثیرگذار میباشد و سبب میشود که فرد به تصمیماتی برسد که ممکن است درست نباشد یا بهدلیل نادیده گرفتن برخی اطلاعات مهم، ناکام باشد. شناخت و درک این سوگیری میتواند به فرد کمک کند تا در فرایند تصمیمگیری بهتر و باکیفیتتر عمل کند و ازاینرو،به نتایج بهتری دست پیدا کند. سوگیری بازماندگی به معنای انحراف در تفسیر دادهها بهدلیل نادیده گرفتن اطلاعاتی است که بهدلیل عدموجود آنها در دادهها، در تحلیل و بررسی دادهها در نظر گرفته نشدهاند. این سوگیری بهخاطر تمرکز بر روی دادههایی است که موفقیت داشتهاند و از دادههایی که ناموفق بودهاند، صرفنظر میشود. باوجود اهمیتی که سوگیری بازماندگی در تحلیل و تفسیر دادهها و نتیجهگیری دارد، متأسفانه این نوع سوگیری در روشهای پژوهش تحت عنوان «سوگیریهای پژوهش» و همچنین، بهعنوان یکی از سوگیریهای شناختی همراه محققان که یافتههای پژوهشی آنها را تحتتأثیر قرار میدهند مورد توجه واقع نشده و اکثر تحلیل، تفسیر و نتیجهگیریها با در نظر گرفتن صرف نمونههای موفق (بدون در نظر گرفتن نمونههای شکستخورده) انجام شده است. البته این هشدار در مقاله هیجانانگیز لونندیس در سال 2019 با عنوان «چرا اکثر یافتههای پژوهشی منتشرشده نادرست هستند» داده شد؛ ولی مورد توجه واقع نشده است. بنابراین، تبیین سوگیری یادشده و پیامدهای نامطلوب آن، و همچنین، ارائه راهکارهایی برای جلوگیری یا کاهش آن، از اهداف این پژوهش محسوب میشود. روش: در این پژوهش، برای بررسی و تبیین از روش توصیفی-تحلیلی استفاده میشود. بهمنظور جمعآوری اطلاعات از روش کتابخانهای استفاده شده است و به بررسی و مطالعۀ مقالاتِ پایگاههای علمی مختلف و کتب موجود پرداخته شده است. در این پژوهش، ابتدا به بررسی دقیق سوگیری بازماندگی و نقش آن در انحراف تحلیل و تفسیر دادهها، انواع دستهبندیهای سوگیری شناختی و ماهیت قرارگیری سوگیری بازماندگی در این دستهها پرداخته شده است. سپس ضمن تبیین یافتهها به جمعبندی مطالب پرداخته شده است. این پژوهش بهدلیل غفلت از سوگیری بازماندگی در روشهای پژوهش، بهطورجامع به این سوگیری میپردازد و بینشهای جدیدی در این حوزه ارائه میدهد. با این رویکرد، پژوهش حاضر میتواند منبعی معتبر برای محققان باشد تا یافتههای پژوهشی آنها از سوگیری بازماندگی در امان باشد که این امر به اعتبار یافتههایشان میافزاید. یافتهها: سوگیری بازماندگی یافتههای پژوهش را مخدوش میکند و به نتایج غیرقابل اعتماد منجر میشود. این نوع سوگیری مشکلساز است؛ زیرا دادههای مهم تحقیقاتی را کنار گذاشته و اعتبار بیرونی را تهدید میکند. درواقع، روایی بیرونی یافتهها را با ناتوانی در نمایش دقیق جامعه به خطر میاندازد. بهعلاوه، این سوگیری معمولاً باعث ایجاد نتیجهگیریهای بیش از حد خوشبینانه و موفقیتآمیز میشود. سوگیری بازماندگی میتواند محققان را به نتیجهگیریهای نادرست سوق دهد؛ زیرا دادههای مشاهده شده ناقص هستند. بحث و نتیجهگیری: سوگیری شناختی به معنای انحراف در فرایند شناخت و تفسیر اطلاعات است که بهدلیل وجود فرضیات و باورهایی به وجود میآید که فرد دارد. سوگیری بازماندگی بهعنوان یکی از سوگیریهای شناختی حائز اهمیت، زمانی رخ میدهد که فرد فقط مشاهدات بازمانده را در نظر میگیرد، بدون اینکه به نقاط دادهای که در این رویداد «باقی نماندهاند» توجه کند. سوگیری بازماندگی سبب میشود که تنها نمونههای زنده یا موفق مورد بررسی قرار گیرند و همین امر باعث اشتباه در داوری یا نتیجهگیری میشود. سوگیری بازماندگی یعنی تمرکز بر مواردی که از یک مرحلۀ گزینشی عبور کردهاند و نادیده گرفتن سایر موارد. این سوگیری به تمایل ما برای به دست آوردن اطلاعات مفید از موفقیتها و چشم پوشیدن از شکستهای مشابه میپردازد. سوگیری بازماندگی همانند یک تله ذهنی، ما را بهسمت برداشتهای نادرست و تصمیمات اشتباه سوق میدهد. با تمرکز بر موفقیتها و نادیده گرفتن شکستها، تصویری ناقص و اغراقآمیز از واقعیت ترسیم میکنیم. بنابراین، یکی از دغدغههای اصلی این پژوهش چگونگی کاهش یا جلوگیری از سوگیری بازماندگی بهدلیل پیامدهای نامطلوب آن میباشد. برای کاهش یا جلوگیری از سوگیری شناختی بازماندگی، قبل از هر چیز ابتدا باید این سوگیریهای شناختی را شناخت و نسبت به آنها آگاهی پیدا کرد. بعد از شناخت، برای کاهش یا جلوگیری از سوگیری بازماندگی میتوان استراتژیهای مختلفی همچون شناسایی دادههای ناکام، تحلیل دادههای کامل، مشاوره با افراد ذیالصلاح، مطالعه دادهها بهصورت تصادفی، پذیرفتن شکست بهعنوان ابزاری برای یادگیری، به چالش کشیدن فرضیات، بررسی دادههای بازار، طراحی صحیح پروتکل تحقیقاتی، بهکارگیری نمونهگیری تصادفی یا طبقهای و استفاده از مدلها و روشهای ریاضی همچون مدلهای شبکههای عصبی را به کار گرفت. تقدیر و تشکر: از استادان دانشگاه تهران جهت ارائۀ بازخورهای سازنده تشکر میکنم. تعارض منافع: نویسندگان اعلام میکنند که هیچ تعارض منافعی در ارتباط با این پژوهش وجود ندارد.
چکیده گسترده مقدمه و اهداف: از برخی سیاستهای اقتصادی مانند سیاستهای درآمدی انتظار میرود تغییراتی در توزیع یا بازتوزیع درآمد ایجاد کنند که به آن بایستههای رفاهی میگویند؛ مانند اینکه وضعیت فقرا بهبود یابد و از ثروت و درآمد برخی افراد جامعه کاسته شود. بایستههای رفاهی در دانش اقتصادی مربوط به رفاه اجتماعی مورد بحث و کاوش قرار میگیرند. این بایستهها با ارزشها و نظریههای اخلاقی کاملاً عجیناند. سابقه استفاده از نظریات اخلاقی در اقتصاد رفاه به ابتکار پیگو در وارد کردن فایدهگرایی بنتام در نظریه اقتصاد رفاه خویش برمیگردد. پس از او تردیدهایی درباره صلاحیت اقتصاددانان برای ورود به قلمرو هنجاری و داوری درباره وضعیتهای رفاهی مطرح شد، که در نتیجه برخی کوشیدند با محوریت بهینگی پارتو ساحت اقتصاد رفاه را از مباحث هنجاری عاری کنند؛ ولی برگسون با ابداع تابع رفاه اجتماعی نشان داد میتوان نظریات اخلاق هنجاری را بهگونهای در اقتصاد رفاه وارد کرد که هم به علمیت آن خدشهای نرسد و هم بتواند از سیاستهای رفاهی هنجاری پشتیبانی کند. یکی از مهمترین و معروفترین نظریههای اخلاق هنجاری که از فلسفه اخلاق برای درج در تابع رفاه اجتماعی عاریه گرفته شده، نظریه وظیفهگرایی است. این نظریه اخلاقی در تابع رفاه رالز بهعنوان اصل موضوع پذیرفته شده است؛ اما باوجود کاربست دیدگاه اخلاقی وظیفهگرا در ضمن تابع رفاه اجتماعی، هنوز چگونگی ارتباط میان این مبحث اخلاقی و تابع رفاه اجتماعی چندان روشن نیست؛ ازاینرو بهنظر میرسد پرداختن به شفافسازی مفاهیم و ویژگیهای نظریه اخلاقی وظیفهگرا و رابطه آن با تابع رفاه اجتماعی، بهعنوان مقدمه و تبیین چگونگی کاربست نظریه اخلاقی وظیفهگرا در تابع رفاه رالز از جمله مباحث ضروری است که در این جستار مورد کاوش قرار میگیرد. روش: توابع رفاه اجتماعی، در آثار مربوط به آن، بهصورت توابع ریاضی و به روش ریاضی ارائه میشود. ازسویدیگر، وظیفهگرایی بهعنوان نظریهای هنجاری در فلسفه اخلاق بهصورت توصیفی بیان میشود. این دوگانگی در روش، ارائه مقالهای درباره «بررسی کاربست نظریه اخلاقی وظیفهگرایی در تابع رفاه اجتماعی رالز» را برای نگارنده بسیار دشوار میکرد. ازاینرو، به ناچار، باید عناصر اصلی تابع رفاه اجتماعی از بیان ریاضی به توصیفی تغییر داده میشد تا همگونی در روش ایجاد و درنتیجه امکان ارتباط میان ایندو موضوع، به ظاهر متفاوت، فراهم میشد. پس از تغییر بیان ریاضی به توصیفی، با تحلیل و موشکافی در مفاهیم تابع رفاه اجتماعی بهعنوان مبحثی اقتصادی و وظیفهگرایی بهعنوان نظریهای در اخلاق هنجاری ارتباط میان ایندو میسر شد و بحث از این کاربست به سرانجام رسید. نتایج: در بررسی کاربست وظیفهگرایی در تابع رفاه اجتماعی رالز ابهامات فراوانی در کار است. این مقاله مهمترین ابهامات را به شرح ذیل برطرف کرده است: * توابع رفاه اجتماعی هنجاری هستند و با اخلاق هنجاری ارتباط دارند. متغیر مستقل در این توابع از وضعیتهای رفاهی همه افراد جامعه تشکیل میشود. متغیر توضیحی «رفاه اجتماعی» مطلوب در یک جامعه است که برای جامعه، باید فراهم شود. رابطه در این تابع بیان میکند: هر تغییری در وضعیتهای رفاهی موجود افراد جامعه موجب چه تغییری در رفاه اجتماعی میشود. * تفاوت مطلوبیتگرایی و وظیفهگرایی در این است که در مطلوبیتگرایی ملاک ارزش اخلاقی یک کار براساس پیامدهایی است که بهدنبال دارد؛ ولی در وظیفهگرایی، آن ملاک بهلحاظ ضرورتی تعیین میشود که برای انجام آن کار در خودش نهفته است. با این بیان توجه به این نکته لازم است که وظیفهگرایی به این معنا نیست که فعل اخلاقی پیامد نداشته باشد؛ بلکه به این معناست که بهدلیل پیامدهایش اخلاقی تلقی نمیشود. * ارتباط تابع رفاه با فلسفه اخلاق از طریق متغیر وابسته صورت میپذیرد. در متغیر وابسته تابع رفاه وظیفهگرایان، افزایش رفاه فرد کمتربهرهمند، بهخودیخود، ارزشمند و هدفی اخلاقی بهشمار میآید و از اینطریق با نظریه اخلاقی وظیفهگرا در فلسفه اخلاق مرتبط خواهد شد. * به نظر میرسد، گرچه براساس ایده اخلاقی رالز و با تحقق تابع رفاه وظیفهگرای وی جامعه به برابری میرسد، اما در این تابع شکل خاصی از توزیع برای جامعه، مانند برابری، هدف ارزشی و اخلاقی تلقی نمیشود؛ بلکه در این تابع، تغییر خاص موردنظر وظیفهگرایان در مطلوبیتهای هر فرد از افراد جامعه، بهخودیخود، برای جامعه مطلوب است و هدف اخلاقی قرار میگیرد. براساساین، در تابع رفاه رالز افزایش رفاه فرد کمتربهرهمند، بهخودیخود و بدون توجه به برابری حاصل از آن، ارزشمند و هدف اخلاقی است. * هدف اخلاقی یادشده پیشینهای خارج از اخلاق نیز دارد. رالز تأکید دارد قبل از اینکه چنین شکل توزیعی در ذهن نقش بندد، در قراردادی ارتکازی و خیالی، با مشارکت افراد و گروهها در پارهای تمهیدات منصفانه، آنان دعاویای بر یکدیگر پیدا میکنند که در قواعد و قوانین مورد قبول همگان تعریف شدهاند. افراد و گروهها که به پشتوانۀ این تمهیدات دست به خیلی کارها زدهاند حالا دیگر حقوقی کسب کردهاند و مدعی توزیع عادلانه و دریافت سهم خویش میشوند. در چنان حالتی، طرح عادلانهای بهعنوان اصول عدالت رالز از راه میرسد و پاسخگوی نیازهای به حق مردم میشود و انتظارهای مشروعشان را از طریق نهادهای اجتماعی ارضا میکند. این نگرش به عدالت اقتصادی این توصیه را بههمراه دارد که در استفاده از تابع رفاه اجتماعی برای سیاستهای رفاهی نباید ابتدا بهسراغ نظریههای اخلاقی در فلسفه اخلاق رفت؛ بلکه ابتدا باید قراردادهای اجتماعی را مورد توجه قرار داد؛ در این صورت هرچه این قراردادها حکم کنند همانها اخلاقی نیز خواهند بود. بحث و نتیجهگیری: کاربست نظریه اخلاقی وظیفهگرایی در تابع رفاه اجتماعی رالز اینگونه تبیین میشود که در متغیر وابسته این تابع، افزایش رفاه فرد کمتربهرهمند بهعنوان هدفی ارزشی و اخلاقی معرفی میشود و از اینطریق با نظریه اخلاقی وظیفهگرا در فلسفه اخلاق مرتبط خواهد شد. بر اثر این ارتباط، تابع رفاه اجتماعی رالز تابعی هنجاری است. در این صورت، به سیاستگذاران و مجریان سیاستهای رفاهی جامعه توصیه میشود آنرا برای جامعه محقق کنند. در این تابع، فعل اخلاقی این است که دولت باید در حوزه بازتوزیع ثروت و درآمد بهگونهای دخالت کند تا رفاه افراد کمتربهرهمند جامعه افزایش یابد و این افزایش تا برابری کامل ادامه یابد. متغیر مستقل و رابطه تابع در هر تابع رفاه هدف اخلاقی را بیان نمیکنند؛ بلکه ارتباط آنها با اخلاق به تبع متغیر وابسته است. مثلاً در تابع رفاه رالز، گفته میشود اخلاقاً باید رفاه فرد کمتر بهرهمند جامعه افزایش یابد. این سخن بهتبع این است که آنچه در تابع رفاه رالز مورد هدف اخلاقی قرار میگیرد، تنها افزایش مطلوبیت فرد کمتربهرهمند جامعه است که بر طبق رابطه تابع در این تابع، بهخودیخود و بدون در نظر گرفتن هیچ پیامد دیگری موجب افزایش مطلوب جامعه میشود. تقدیر و تشکر: از آقای دکتر محمدتقی گیلک حکیمآبادی بهعنوان ناظر محترم این طرح و از آقایان دکتر مهدی علیزاده و دکتر عطاالله رفیعیآتانی بهعنوان ناقدین (در جلسه نقد) و نیز از مسئولین محترم پژوهشگاه حوزه و دانشگاه تشکر میشود که با مساعدتهای فراوان آنها این پژوهش میسر شد و نیز از سردبیر و مدیر مسئول و همه دستاندرکاران مجله وزین روششناسی علوم انسانی تشکر میشود.
چکیده گسترده مقدمه و اهداف: عقلانیت مفهومی اساسی در فلسفه، علوم طبیعی و علوم اجتماعی است که در بعد نظری و عرصۀ کاربردی نقش ایفا میکند. «عقل» در سیر تاریخی خود از عقل نظری در «سنت افلاطونی-ارسطویی» تا عقل ابزاری مدرن دچار دگرگونی شده است مفهوم عقلانیت بهعنوان یکی از مفاهیم محوری در علوم انسانی دارای ابعاد پیچیده و برگرفته از زبان فرانسه است (آراستهخو، 1381، ص681)؛ اما «عقلانیت» یا «جهات عقلانی» مشتقات بسیار زیادی دارد که همگی از این کلمه گرفته شدهاند. عقلانیسازی فرایندی است که بر پایه آن واقعیتها و فعالیتها در محدوده سلطه خِرد قرار میگیرند.درواقع، عقلانیت را معنادار بودن در یک بافت خاص میدانند (Turner, 2006: 145). ازاینرو، میتوان گفت که عمل عقلایی عملی است که قدرت خرد یا استدلال انسان را قانع و متقاعد میکند؛ در این معنا استدلال بر مبنای تفکر است و با احساسات و هیجانات متفاوت است (داناییفرد و همکاران، 1389؛ به نقل از اسنلن). یکی از چالشهای عمدهای که پژوهشگران و نظریهپردازان این حوزه با آن مواجه هستند عدم فهم واحد از مفهوم عقلانیت و جنبههای مرتبط با آن است. بهطورکلی، سؤال اصلی این پژوهش عبارت است از: «عقلانیت چیست وجنبههای مرتبط با آنچه ویژگیهایی دارد»؛ هدف از انجام این پژوهش آن است تا با تکیه بر مطالعه و گردآوری ادبیات و پیشینه نظری در حوزه علوم اجتماعی فهم بهتری از جنبههای گوناگون عقلانیت را پیش روی مخاطب قرار دهد. روش پژوهش: در زمینه پزوهشهای کاربردی، روشهای متعددی وجود دارد که به هریک از آنها برحسب ویژگی پرسشهای پژوهش و موقعیتها و شرایط خاص مطالعه ممکن است نامهای مختلف اختصاص داده شود. اهم این مطالعات عبارت است از: مطالعات موردی، تاریخی، توصیفی، اکتشافی، طولی و مقطعی، میدانی، آزمایشگاهی، تجربی و پس رویدادی، همبستگی و همخوانی، تجربی حقیقی و شبهتجربی. روش تحقیق توصیفی یکی از اساسیترین شکلهای تحقیق است. این تحقیق در پایین هرم سلسلهمراتبی پژوهش و با رویکرد توصیفی-تحلیلی به بررسی عقلانیت از حیث کاربرد در علوم اجتماعی میپردازد. قرار گرفتن تحقیق توصیفی در پایین هرم تحقیق به معنای بیاهمیتی، غیر علمی یا بیارزش بودن آن نیست. این نوع تحقیقات، پدیدههای موجود در دنیای ما را توصیف میکنند. این توصیفات میتوانند درباره اطلاعات پایهای، فعالیتها، رفتارها و تغییرات بنیادین پدیدهها باشند. پژوهش پیش رو از نوع توصیفی-تحلیلی است و تلاش نموده است تا به بررسی مفهوم عقلانیت و مسائل و پدیدههای مرتبط با آن با رویکرد سیستماتیک بپردازد. در این مسیر دیدگاهها و آرای اندیشمندان مطرح در این حوزه و تحلیل و دستهبندی آنها رویکرد پژوهشگران در این تحقیق بوده است. هدف اصلی در این پژوهش توصیف دقیق مفهوم عقلانیت، آرا و دیدگاه صاحبنظران در حوزه عقلانیت و مفاهیم مرتبط است. یافتههای پزوهش: ابتدا دستهبندیهای مختلف پیرامون عقلانیت ارائه شد که با توجه به تمایز نمادها، ارزشها و فرهنگ جوامع مختلف تعاریف گوناگونی از آن ارائه شده است: عقلانیت عملی → پاسخ تاکتیکی به موانع محیطی؛ راهبردهای واقعیتگرایانه. عقلانیت رسمی → ابزار استانداردسازی تصمیمگیری؛ مناسب برای سازماندهی بوروکراتیک. عقلانیت تئوریک → توسعۀ نظامهای تحلیلی پیچیده برای پیشبینی و ارزیابی. عقلانیت ارزشی → الهامبخش تحولات اجتماعی و فرهنگی و بستر راهبردهای ارزشی در سیاست یا دین. در نهایت یکی از دستهبندیهای مرسوم به عقلانیت ارزشی/ جوهری و عقلانیت ابزاری و ویژگیهای آنها بیان شد. پس از ارائه مدل جامع عقلانیت دیدگاه تعدادی از اندیشمندان و صاحبنظران در حوزه عقلانیت مطرح شد و در پایان آرا و اندیشههای آنها بر پایه تعریف، هدف و دیدگاه به شرح ذیل ارائه شده است: خلاصهای از دیدگاه هابرماس مشتمل بر تعریف، هدف و دیدگاه وی از عقلانیت تعریف: عقل ابزاری شکلی از عقلانیت است. هدف: کنترل و مهندسی فرایندها و پدیدهها دیدگاه: آدمی جانوری ابزارسازی و در عین حال موجودی ناطق است؛ در مقابل عقل ابزاری مفهوم عقل ارتباطی با کنش ارتباطی را مطرح میکند. خلاصهای از دیدگاه دورکیم مشتمل بر تعریف، هدف و دیدگاه وی از عقلانیت تعریف: تفسیر دورکیم از عقلانیت عکس تفسیر پوزیتیویستهاست. هدف: نظریهپردازی با روشهای عقلانی و (تأیید تجربی) به جای استنتاج تجربی دیدگاه: آرمان عقلانی روشنگری به منزله عوامل اصلی معایت و مفاسد جامعه مدرن است. خلاصهای از دیدگاه وبر مشتمل بر تعریف، هدف و دیدگاه وی از عقلانیت تعریف: پیچیدگی در نظام اداری، اجتماعی، اقتصادی، پیدایش تقسیم کار گسترده و پیشبینی پذیر شدن امور زندگی اجتماعی و اقتصادی، بهرهگیری انسان از ابزارها هدف: 1. کنش عقلانی که فاعل به دلیل سود و منعفت بوده و آگاه به اثر فعل خودش است؛ 2. کنش غیرعقلانی که فاعل آگاه به اثر فعل خود بوده و به دنبال فایده نمیباشد. دیدگاه: عقلانیت به دو قسم نظری (اشاره به عقلانیت در علوم) و عملی (معیارهایی که انسان سعی میکند توسط آن محیط را کنترل کند) تقسیم میشود. خلاصهای از دیدگاه لوکاچ مشتمل بر تعریف، هدف و دیدگاه وی از عقلانیت تعریف: در سرمایهداری روابط انسانی به روابط کالایی تبدیل میشود و عقلانیت مدرن به شیءوارگی دامن میزند. هدف: درصدد حل تناقضات عمل برآمده است. دیدگاه: از دیدگاه لوکاچ عقل زمانی شایسته نام خود است که کلیه عناصر غیرعقلایی در نظامی منسجم گردآوری میشود. خلاصهای از دیدگاه هایدگر مشتمل بر تعریف، هدف و دیدگاه وی از عقلانیت تعریف: تعریف از عقلانیت دستخوش تغییر و دگرگونی میشود. هدف: تکنولوژی مدرن که متکی بر عقلانیت ابزاری است نماد فراموشی هستی است. دیدگاه: دعوت به بازاندیشی هستیشناسانه خلاصهای از دیدگاه نیچه مشتمل بر تعریف، هدف و دیدگاه وی از عقلانیت تعریف: عقل ابزاری از زندگی واقعی جداست و به نظم دادن تجربه انسانی نمیپردازد. هدف: هر نگاه ما زاویهای از حقیقت است. دیدگاه: عقل ابزاری ملاک نگاهها به حقیقت نیست. خلاصهای از دیدگاه شوپنهاور مشتمل بر تعریف، هدف و دیدگاه وی از عقلانیت تعریف: عقل خادمی برای اراده محسوب میشود. هدف: به هیچوجه ایدئالی از یک نظام عقلانی را در دنیا ترویج نمیکند. دیدگاه: نظریههای عقلگرایانه هگل و سایر فلاسفه را رد میکند و به اهمیت اراده و نقش آن در شکلگیری واقعیت در زندگی انسان اشاره دارد. بحث و نتیجهگیری: عقلانیت از دیرباز بهعنوان ستون فقرات نظریههای مدیریت مطرح بوده است؛ اما تأکید بیش از اندازه بر عقلانیت کامل در مدیریت و اقتصاد نئوکلاسیک، فاصلهای را میان تئوری و واقعیت سازمانی ایجاد کرد. هربرت سایمون با نقد این دیدگاه، مفهوم «عقلانیت محدود» را معرفی کرد که به شرایط شناختی و محیطی عوامل در فرایند تصمیمگیری توجه میکرد. سایمون با باور به عقلانیت محدود آن را درمحدودیتهای زیر خلاصه میکند: محدودیتهای شناختی: حافظه، توجه و توان پردازش اطلاعات. محدودیتهای اطلاعاتی: دسترسی ناکامل به دادهها و پیامدهای تصمیم. محدودیتهای زمانی: نیاز به تصمیمگیری در چارچوب زمانبندی سازمانی. سایمون (Simon: 1957 )نشان داد که مدیران ناگزیر به «رضایتبخشی»[1] بهجای بیشینهسازی هستند؛ یعنی گزینهای را میپذیرند که «کافی خوب» است. در فلسفه اسلامی عقل جایگاه ویژهای دارد و بهعنوان یکی از منابع شناخت و هدایت انسان به سوی کمال و سعادت مورد تأکید قرار گرفته است. عقل در کنار وحی و سنت، دو رکن اساسی در تبیین و ترویج آموزههای دینی و فهم صحیح از شریعت محسوب میشود. در فلسفه اسلامی، عقل به دو گونه اصلی تقسیم میشود: عقل نظری (العقل النظری) و عقل عملی (العقل العملی). موضوع عقل نظری مربوط به حقایق اشیاء است بدون اینکه به چگونگی انجام افعال بپردازد و هدف از آن شناخت تامّ و تأویل علّت و معلول عالم هستی است و عقل عملی مربوط به عمل انسان است. تقدیر و تشکر: «این مقاله را تقدیم به پدر و مادر و استاد عزیزم میکنم که با صبر و محبت خود مسیر پیش رویم را هموار کردند». [1]. satisfying
چکیده گسترده مقدمه و اهداف: فراتحلیل فراتحلیلها (متامتاآنالیز یا فرا-فراتحلیل) یکی از انواع فراتحلیل مدرن است که در پاسخ به محدودیتهای درونی فراتحلیلهای کلاسیک و رشد فزایندۀ تعداد این پژوهشها، ایجاد شده و توسعه یافته است؛ زیرا با افزایش تعداد فراتحلیلها، مواردی مانند تضاد نتایج، سوگیری انتشار و ناهمگونی در اندازه اثرها، لزوم روشهایی جامعتر، برای اصلاح و ادغام نتایج فراتحلیلهای منفرد را آشکار نمود. فراتحلیل فراتحلیلها، با ترکیب و بازتحلیل نتایج چندین فراتحلیل منفرد، میکوشد تصویری جامعتر و کمترسوگیرانه از روابط میان متغیرها بهدست دهد. در علوم رفتاری، این روش به شکل ویژهتری اهمیت مییابد؛ زیرا دادههای حاصل از پژوهشهای انسانی، مداخلات روانشناختی و متغیرهای وابسته و مستقل اغلب با پیچیدگیها، سوگیریها و ناهمگونیهای درونی روبهرو هستند. ازسویدیگر، این روش، ابزاری برای یادگیری سطح دوم یا سطح بالاتر (فرایادگیری) به شمار میآید که از تلفیق کلان دادهها و مرور نظاممندِ فراتحلیلها، امکان نیل به شناخت ساختاریتر از شواهد علمی را فراهم میکند. بههمین سبب، باید آن را نهتنها یک روش تحقیق، بلکه نوعی شناختشناسی در نظر گرفت. هدف این مقاله، تبیین مبانی نظری، روششناختی و کارکردی فراتحلیل فراتحلیلها در علوم رفتاری، بررسی ابزارها و دستورالعملهای کلیدی این روش، نظیر پریسما، امستار و پرایر، و نیز بازنمایی جایگاه این رویکرد، در تحول پژوهشهای مبتنی بر شواهد است. همچنین، این پژوهش میکوشد با مرور نمونههای شاخص تاریخی و معاصر، از جمله پژوهشهای کازرین (1979) و ون آرت (2019) توضیح دهد که فراتحلیل فراتحلیلها چگونه میتواند همزمان با افزایش توان و دقت تحلیلی، امکان نقد، بازاندیشی و اصلاح ساختارهای معرفتی موجود در پژوهشهای رفتاری را فراهم آورد. روش: پژوهش پیش رو، از نوع نظری-تحلیلی میباشد که با رویکردی مروری-تطبیقی، به بررسی کاربردها و استلزامات روش فراتحلیل فراتحلیلها، در علوم رفتاری میپردازد. روش کار مبتنی بر مرور نظاممند منابع علمی و پژوهش های عملی موجود است؛ بهگونهایکه هم بنیانهای مفهومی و هم دستورالعملهای اجرایی این رویکرد از دل متون استخراج و بازتبیین شوند. ازاینرو، ابتدا، مقالات، کتب و دستنامههای نظری و کاربردی درخصوص فراتحلیلهای مدرن بهطور اعم و فرافراتحلیلها بهطور اخص مطالعه شدند و در مرحلۀ بعد، بخشی از ادبیات پژوهش و پژوهشهای عملی که اختصاصاً در حوزۀ علوم رفتاری متمرکز بودند، مبنای استخراج مفاهیم و تکنیکهای کلیدی قرار گرفتند. در تحلیل تطبیقی، ساختار و اهداف فرافراتحلیلها در دو سطح بررسی شدند: نخست، تحلیل روشهای کمّی به کار رفته در آنها، برای ترکیب اندازههای اثر، شناسایی سوگیری انتشار و ناهمگونی؛ دوم، تحلیل کیفی مفاهیمی مانند فرایادگیری و فراشناخت در چهارچوبهای آماری و روششناسی نوین. همچنین، شیوۀ استفاده از ابزارهای ارزیابی استاندارد و نحوۀ سازماندهی، تحلیل و گزارش دهی نتایج، در پژوهشهای عملی انجام شده با روش فراتحلیل فراتحلیلها، بررسی و تفسیر شد. نتایج: نتایج بررسی حاضر نشان میدهد که در فراتحلیلِ فراتحلیلها، چه هدف شناسایی شکافهای موجود در فراتحلیلهای پیشین باشد و چه دستیابی به یادگیری سطح بالاتر، از مجموعهای از روشها و دستورالعملهای مشترک استفاده میشود. این روشها معمولاً ترکیبی از شیوههای نوین مرور نظاممند و ابزارهای گزارشدهی استاندارد هستند. در میان این شیوهها، «مرور چتری» بهمنظور خلاصهسازی شواهد از منابع مختلف و دستیابی به تصویری کلی از یک پرسش پژوهشی به کار میرود؛ درحالیکه «نقشهنگاری تحلیلی» مجموعهای از فنون مدرن برای بازنمایی و ترکیب روابط میان مطالعات، مفاهیم و نتایج پژوهشها را فراهم میکند. این روش امکان ترسیم تصویری گرافیکی از نقاط قوت، ضعف و تناقضات موجود در ادبیات را ایجاد و درک تعاملات میان متغیرها را تسهیل مینماید. بستر اصلی اجرای این تحلیلها نرمافزار آماری R است که پیش از انجام تحلیل، تمام فراتحلیلهای واردشده را براساس شاخصهایی مانند کیفیت، سوگیری انتشار، ناهمگونی و وجود مطالعات پرت ارزیابی میکند. برای انجام و گزارشدهی این مطالعات، دستورالعملهای مدونی مانند «پریسما» (راهنمای گزارشدهی مرورهای نظاممند)، «پرایر» (دستورالعمل چهارمرحلهای تدوین گزارش)، «امستار» (ابزار ارزیابی کیفیت مرورها) و «موس» (ویژه مطالعات مشاهدهای) استفاده میشوند. همچنین، روشهای بررسی سوگیری انتشار در دو دسته کلی قرار میگیرند: روشهای تشخیص وجود سوگیری و روشهای تصحیح اندازههای اثر. در میان آنها، روش trim and fill رایجترین شیوه است که با حذف اندازه اثرهای افراطی و متقارنسازی نمودار قیفی، میزان سوگیری را کاهش داده و در نهایت امکان آزمون فرض صفر و برآورد دقیقتر اثر واقعی را فراهم میآورد. بحث و نتیجهگیری: نتایج بررسی حاضر نشان میدهد که فراتحلیل فراتحلیلها در علوم رفتاری، نه صرفاً ابزاری برای تجمیع دادهها، بلکه چهارچوبی برای بازاندیشی در تولید دانش و نقد بنیانهای روششناختی است. این رویکرد با عبور از محدودیتهای فراتحلیل کلاسیک، به پژوهشگر امکان میدهد تا بهجای تمرکز بر یافتههای منفرد، به ساختار روابط میان مطالعات و فراتحلیلها بیندیشد. از منظر فلسفه علم، فراتحلیل فراتحلیلها گونهای از «روششناسی بازتابی» است که دانش را در سطحی فرادادهای سازمان میدهد و امکان ارزیابی ثانویۀ فرضیهها، ابزارها و روشهای آماری را فراهم میکند. در حوزۀ روانشناسی و علوم رفتاری، اهمیت ویژۀ این رویکرد در آن است که میتواند خطاهای انباشته در کارآزماییهای بالینی و مطالعات تجربی را شناسایی و تصحیح کرده و از این طریق، شواهد قابلاتکاتری برای تصمیمگیریهای بالینی و سیاستگذاریهای آموزشی و اجتماعی فراهم آورد. همچنین، با بهکارگیری دستورالعملهای گزارشدهی مانند پریسما، امستار و...، میتوان به استانداردسازی و شفافیت بیشتر در تولید و انتشار دادههای ترکیبی دست یافت. بهطورکلی، فراتحلیل فراتحلیلها پلی میان علم داده، روششناسی آماری و تفکر انتقادی در علوم انسانی است که بهکارگیری آن در علوم رفتاری، نهتنها امکان ارزیابی کیفیت واقعی کارآزماییهای بالینی را فراهم میکند، بلکه فرصتی برای بررسی عمیق و گسترده دامنۀ متغیرها، فنون و روشهای بهکاررفته در پژوهشها نیز به دست میدهد. در نتیجه، این رویکرد گامی مهم در ارتقای ادبیات علمی و بهبود کیفیت پژوهش در حوزۀ علوم رفتاری و زیرشاخههای گوناگون آن به شمار میآید. افزونبراین، میتواند به سیاستگذاری آگاهانهتر در زمینۀ پیشگیری، مداخلۀ بهنگام و درمان مشکلات و اختلالهای رفتاری و روانشناختی، برای افراد و جامعه، بر پایۀ یافتههای قابلاعتمادتر و مستحکمتر یاری رساند. تعارض منافع: نویسندگان اعلام میکنند که هیچگونه تعارض منافع مالی، علمی یا سازمانی در انجام، نگارش و انتشار این مقاله وجود ندارد. تمام مراحل طراحی، تحلیل و نگارش اثر بهصورت مستقل انجام شده و هیچ منبع مالی بیرونی در تهیه یا تأثیرگذاری بر نتایج پژوهش نقش نداشته است.
مقدمه و اهداف: کلمه کورره مصدر سازنده برنامه درسی است و به گفتگوی پیچیده بین معلم و دانشآموز با تمرکز بر محتوا و مفاهیم اشاره دارد. قبل از کورره، برنامه درسی صرفاً در عبارات نهادی تعریف میشد. همانند کورره نقطه تمرکز برنامه درسی مدرسه لزوماً بر تربیت دانشآموزان در مدارس عمومی برای متخصص شدن در یک رشته علمی یا مجری آزمون و یا کارکنانی کارا و سر به راه برای بخشهای مختلف جامعه نیست. همچنین کورره، نقطهای از برنامه درسی مدرسه است که از طریق ارتباطات و نقد دانش علمی-نوعی تعهد شهروندی به حفظ سیاره محل زندگی را به وجود میآورد. همچنین کورره نقطهای از برنامه درسی است که به دانشآموزان فکر کردن و عمل هوشمندانه، حساس بودن به امور، و شجاعت زندگی در دموکراتیک و زندگی فردی را یاد میدهد. بهطورخاص، کورره یک روش خودزیستنگاری است که توسط ویلیام اف. پاینار طراحی شده است تا درک گسترده و عمیقی از تجربه زیستشده فرد از برنامه درسی از طریق یادآوری از گذشته، تصور آینده و تجزیه و تحلیل و ترکیب تمهای نوظهور فراهم شود. هدف پژوهش حاضر مفهومپردازی کورره بهعنوان روش تحقیق در تربیت معلم است. رویکرد حاکم بر این پژوهش کیفی بوده که با توجه به هدف آن از روش توصیفی-تحلیلی در آن استفاده شده است. کورره بهعنوان یک مفهوم مهم در مطالعات برنامه درسی به نهضت نوفهمگرایی برنامه درسی کمک کرد و بهعنوان یک روش تحقیق، تأثیر زیادی بر توسعه آموزش معلمان و تحقیقات آن داشت. باوجوداین، هیچ مقالهای برای تحلیل گفتمان پژوهشی مرتبط با کورره انجام نشده است. ازاینرو، محقق به تحلیل روندهای پژوهش کورره در زمینه آموزش معلمان و برنامه درسی پرداخته است. روش: این مطالعه سعی دارد بهطور سیستماتیک روش کورره ویلیام پاینار را بهعنوان یک چهارچوب نظری تجزیه و تحلیل کند. رویکرد حاکم بر این پژوهش کیفی بوده و از روش توصیفی تحلیلی استفاده شده است. ازاینرو محقق برای تحلیل روندهای پژوهشی کورره در زمینه تربیت معلم، آثار و ادبیات مطالعات برنامه درسی مربوط به کورره را بررسی و تحلیل کرده است. بنابراین، برای انجام این پژوهش، محقق آثار و ادبیات برنامه درسی مرتبط با مفهوم کورره را مرور و بررسی کرده است. ابتدا مفهوم کورره، بررسی و سپس مراحل انجام تحقیق کورره مطالعه شده است. نتایج: نتایج تحقیق در قالب مبانی فلسفی کورره، مفاهیم کلیدی پژوهش کورره، مراحل پژوهش کورره و انواع تحقیقات کورره در آموزش معلمان ارائه شده است. براساس این پژوهش کورره بهعنوان یک روش تحقیق اتوبیوگرافیک مبتنی بر پدیدارشناسی، اگزیستانسیالیسم، تفسیری و ساختارشکنی، روانشناسی و روانکاوی است. مهمترین مفاهیم کلیدی پژوهش کورره در حوزه تربیت معلم شامل ذهنیت، صدا،مکان، تجربه، خودفهمی، بازسازی ذهنی و گفتگو است. همچنین، براساس نتایج این پژوهش انواع تحقیقات کورره در حوزه تربیت معلم شامل موارد زیر است: انجام پژوهش برای فهم شیوهها و تجارب مربیان، بررسی ذهنیت نومعلمان و دانشجو معلمان، فهم تجارب یادگیری دانشآموزان (برای نومعلمان و دانشجومعلمان) و انجام تحقیقات فلسفی و نظری در مورد مفهوم کورره. براساساین، یکی از مهمترین پژوهشها در زمینه کورره در تربیت معلم، فهم شیوهها و تجارب مربیان است. درواقع، در این نوع از پژوهش، هدف تحقیق در مورد تجربه خود مربی است. این تحقیق بهدنبال خودفهمی مربی است. وی از طریق کورره، تجربه خود را بهعنوان یک مربی تجزیه و تحلیل و درک میکند. یکی دیگر از مهمترین حوزههای موضوعی که کورره میتواند کاربرد بیشتری داشته باشد، بررسی ذهنیت نومعلمان و دانشجومعلمان است. در آموزش معلمان، کورره زمینه لازم را فراهم میکند تا دانشجومعلمان تجربه آموزشی خود را کشف کنند. از دیگر موضوعاتی که میتوان با استفاده کورره بررسی و مطالعه کرد، فهم تجارب یادگیری دانشآموزان است که برای نومعلمان و دانشجومعلمان کاربرد زیادی دارد. درک تجربیات دانشآموزان یک مطالعه میدانی و کاربردیتر است؛ زیرا از آن برای بهبود تدریس معلمان استفاده میشود. مفاهیم کلیدی مرتبط با این موضوع پژوهشی شامل درک خود، مراقبت از خود، تأمل مستقل و ارتباط بین محتوای برنامه درسی و تجربیات فردی دانشآموزان است. یکی دیگر از زمینههای استفاده از کورره بهعنوان روش تحقیق در تربیت معلم و نیز برنامه درسی، انجام تحقیقات فلسفی و نظری در مورد خود مفهوم کورره است. مطالعاتی که در این مبحث گنجانده شده است، ضمن بررسی اهمیت آموزشی و تربیتی مفهوم کورره، ارزش آن را بهعنوان یک روش تحقیق به دست آورده است. بحث و نتیجهگیری: طریق گفتگو با محوریت فرایند کورره، میتوان اضطراب و ناهماهنگی عاطفی (چه بهعنوان بخشی از فرایند آمادهسازی معلم برای معلمان تازه کار و چه ناشی از استرسهای روزمره بر معلمان با تجربه در یک حرفه چالشبرانگیز) را حل کرد. ارزش تجزیه و تحلیل ادراکات گذشته که به ساخت فعلی فرد از معلم بودن منجر شده است این است که اکنون آنچه را که برای شخص مهم است، میبیند و به این فکر میکند که چگونه میتواند تأثیر مثبتی در زندگی دانشآموزان خود داشته باشد. براساساین، یکی از روشهای مناسب جهت مطالعه تجارب زیسته معلمان و دانشجو معلمان، روش کورره است. کورره را که بهعنوان مفهومی اساسی، نقش مهمی در نوفهمگرایی برنامه درسی داشته، میتوان بهعنوان یک روش تحقیق کیفی در حوزه آموزش معلمان در نظر گرفت. پژوهش حاضر نیز با همین هدف انجام شده و تلاش کرده تا کورره را بهعنوان یک روش تحقیق کیفی در تربیت معلم برای نومعلمان و دانشجومعلمان مفهومپردازی کند. کورره فرصتی را برای بازگشت به ابتدا، پروژهسازی برای آینده و سپس بررسی هدفمند فعالیتها را در فضای واقعی فراهم میکند. این کار، اساس و پایه یادگیری راهبردهای کاربردی و عملی برای تبدیل کلاس به فضایی مثبت و سازنده است. کورره به معلمان بینش و زمینه خودتأملی را فراهم میکند تا خود را چیزی بیشتر مدیر و سرپرست دانشآموز تصور کنند. بنابراین، برای تبیین کورره بهعنوان یک روش تحقیق برای آموزش معلمان و برای انجام این پژوهش، محقق ادبیات برنامه درسی مرتبط با مفهوم کورره را مرور و بررسی کرده است. ابتدا مفهوم کورره بررسی و سپس مراحل انجام تحقیق کورره مطالعه شده است. نتایج تحقیق در قالب مبانی فلسفی کورره، مفاهیم کلیدی پژوهش کورره و انواع تحقیقات کورره در آموزش معلمان ارائه شده است. تعارض منافع: نویسنده اعلام میکند هیچ تعارض منافعی در ارتباط با این پژوهش وجود ندارد.
چکیده گسترده مقدمه و اهداف: مارگارت آرچر با تمرکز بر عاملیت، فرهنگ و ساختار و با تأکید بر تعاملات پیچیده این سه حوزه، چشماندازی متمایز برای تحلیل مسائل اجتماعی و فرهنگی ارائه میکند. او با اتخاذ رویکردی تلفیقی، میان مقولههای ساختار، فرهنگ و عاملیت تمایز قائل میشود و براساس اصل «دوگانهانگاری تحلیلی» توضیح میدهد که این سه ساحت، ماهیتهای مستقل اما از نظر علّی وابسته به یکدیگرند. چهارچوب اصلی آرچر، یعنی «مورفوژنز فرهنگی» یا تکوین شکل فرهنگی، فرآیند تغییر و ثبات در فرهنگ، ساختار و عاملیت را در بستر زمان توضیح میدهد و نشان میدهد چگونه تعامل طولی میان ساختارهای پیشین و کنشهای انسانی میتواند به تحول یا بازتولید پدیدههای اجتماعی منجر شود. در اندیشه او، ساختار متشکل از موقعیتها، نقشها، قدرت، منافع و روابط مادی است؛ فرهنگ شامل باورها، معانی و قضایای معرفتی میشود؛ و عاملیت قلمرو تصمیم، کنش و بازاندیشی انسانی را تشکیل میدهد. او با بهرهگیری از رویکرد شناختی، فرهنگ را به دو سطح افکار سازگار و ناسازگار تقسیم میکند و نشان میدهد که کنشگران چگونه در تعاملات فرهنگی−اجتماعی خود بر یکدیگر اثر میگذارند و میتوانند مورفوژنز را رقم بزنند. هدف پژوهش حاضر تحلیل چندسویه نظریه آرچر و بررسی قابلیت آن در مطالعه پدیدههای اجتماعی و فرهنگی انقلاب مشروطه ایران است. انقلاب مشروطه، بهعنوان یکی از مهمترین رویدادهای تاریخ معاصر ایران، صحنه بروز گفتمانها، منازعات فرهنگی و تلاشهای جمعی برای اصلاحات سیاسی و اجتماعی بود. نوآوری این پژوهش در کاربرد نظریهای غربی بر یک تجربه تاریخی−اجتماعی ایرانی است تا از این رهگذر، ابعاد تازهای از پویاییهای فرهنگی و ساختاری مشروطه آشکار و محدودیتهای این نظریه نیز مشخص شود. روش تحقیق: تحقیق حاضر با روش توصیفی−تحلیلی تدوین شده است. در این روش به توصیف دقیق یک پدیده یا موضوع پرداخته میشود و سپس به تحلیل و تبیین دلایل و روابط بین عناصر آن پدیده میپردازند. درواقع، روش تحقیق حاضر، روشی ترکیبی شامل دو رویکرد توصیفی و تحلیلی است. ازاینرو، در تحقیق حاضر، ابتدا چهارچوب نظری آرچر از زوایای متعدد تدوین شد. سپس منابع تاریخی مرتبط با انقلاب مشروطه، از جمله کتابها، مقالات بررسی و اطلاعات دقیق درباره رویدادها، افراد، گروهها و ایدههای مرتبط با مشروطه جمعآوری شد و با گزارههای کلی نظری آرچر انطباق داده شد تا نشان داده شود چگونه مفاهیم نظریه آرچر میتوانند به فهم بهتر پویاییهای انقلاب مشروطه کمک کنند. در این روش، تلاش شد تا با استفاده از شواهد تاریخی و مفاهیم نظری، یک استدلال منسجم و قانعکننده ارائه شود. در این راستا، تحلیلها بر تعامل میان عاملیت انسانی و ساختارهای فرهنگی و سیاسی انقلاب متمرکز شد تا فرآیندهای مورفوژنز و مورفوستازیس فرهنگی−ساختاری به وضوح تبیین شوند. همچنین، تلاش شد روابط میان گروههای مختلف اجتماعی و ائتلافهای موقت آنها با عناصر ساختاری و فرهنگی بررسی شود تا نشان داده شود چگونه همگراییها و تضادها در شکلگیری نتایج انقلاب نقش داشتند. به این ترتیب، تحقیق حاضر نهتنها به توصیف رویدادها، بلکه به فهم سازوکارهای عمیق تغییرات فرهنگی و ساختاری در چهارچوب نظریه آرچر میپردازد و یک استدلال منسجم و قانعکننده ارائه میکند. نتایج: انقلاب مشروطه ایران را میتوان در چهار مرحله از منظر مورفوژنز فرهنگی آرچر تحلیل کرد. این انقلاب نمونهای از تعامل پیچیده میان عاملیت انسانی و ساختارهای فرهنگی و اجتماعی بود. مرحله اول، شامل شکلگیری نارضایتیهای فرهنگی و اجتماعی است. ناکارآمدی ساختار سلطنت و تضاد میان ایدههای نوگرایانه و فرهنگ سنتی، زمینه را برای ورود عاملیت انسانی به عرصه تغییر فراهم کرد. درواقع، این انقلاب با اتحاد موقت گروههای سنتی (روحانیون، ایلات) و مدرن (روشنفکران، تجار) در پاسخ به ناسازگاریهای ساختاری (استبداد، نفوذ خارجی) و فرهنگی (سنت در برابر تجدد) آغاز شد؛ مرحله دوم، سازماندهی عاملیتها و شکلگیری گروههای ذینفع فرهنگی و سیاسی بود؛ روشنفکران ایدههای نو را از طریق شوراها، انجمنها و مطبوعات ترویج دادند و با روحانیون مشروطهخواه همصدا شدند و تلاش کردند حمایت گروههای اجتماعی و اقتصادی را جلب کنند. در این مرحله، کنشگران با بازتفسیر و بازترکیب عناصر فرهنگی موجود، آگاهی تأملی متفاوت این گروهها، از فراتأمل تا تأمل خودمختار و تأمل ارتباطی، موجب کنشهای جمعی همچون تحصنها و فتح تهران شد؛ مرحله سوم با اوجگیری بحران و منازعات ساختاری مشخص میشود؛ تضاد میان سلطنت و گروههای متحد باعث شد ائتلافها و کشمکشهای قدرت فرهنگی−سیاسی شدت گیرد و محدودیتهای عاملیت انسانی برای ایجاد تغییر عمیق آشکار شود؛ مرحله چهارم، شکلگیری نتایج و پیامدهای نهایی بود؛ قانون اساسی تصویب شد و ساختارهای نوظهور فرهنگی و سیاسی تثبیت نسبی یافتند؛ اما بسیاری از عناصر فرهنگ سنتی حفظ شدند. به همین دلیل، بهجای تحقق مورفوژنز عمیق، صرفاً مورفوستاز فرهنگی رخ داد و تغییر بنیادین در نظم فرهنگی−سیاسی حاصل نشد. در مجموع، انقلاب مشروطه نشان میدهد که حتی با کنش جمعی و اتحاد موقت گروههای سنتی و مدرن، تثبیت تغییرات ساختاری و فرهنگی مستلزم همگرایی پایدار، نهادسازی قوی و درونیسازی ایدههای مدرن در سطح اجتماعی است. بحث و نتیجهگیری: انقلاب مشروطه ایران نمونهای روشن از تعامل پیچیده میان عاملیت انسانی و ساختارهای فرهنگی و اجتماعی است. اگرچه گروههای مشروطهخواه توانستند اتحاد موقت شکل دهند و مجلس و قانون اساسی را برقرار کنند، این دستاوردها عمدتاً در سطح نهادی و نمایشی باقی ماند. ائتلافها تنها در مرحله کنش جمعی اولیه موفق بودند و هرگز به عاملیت جمعی پایدار تبدیل نشدند. اختلافات ایدئولوژیک میان روحانیون، روشنفکران و تجار، فقدان طبقه متوسط مستقل، نهادهای مدنی قوی و ذهنیت شهروندی باعث شد که تغییرات ساختاری نتواند در سطح واقعی قدرت تثبیت شود و سلطنت استبدادی، باوجود ظاهر مشروطه بازتولید شود. در سطح فرهنگی نیز، ایدههای نوین مشروطه همچون حاکمیت قانون، تفکیک قوا و حقوق شهروندی وارد گفتمان رسمی شدند؛ اما جامعه نتوانست آنها را درونی کند. روابط شخصیگرا، وفاداری قبیلهای و ذهنیت رعیتی همچنان غالب ماند و تنها پوششی مدرن بر ساختارهای سنتی ایجاد شد. براساس نظریه آرچر، این وضعیت نمونهای از مورفوستاز فرهنگی−ساختاری است. تغییرات اولیه و ظاهر نهادی تحقق یافت؛ اما تحول عمیق و پایدار در نظم اجتماعی و فرهنگی رخ نداد. تحلیل مشروطه از منظر آرچر نشان میدهد که مورفوژنز واقعی مستلزم وجود عاملیت جمعی پایدار، همگرایی فرهنگی−ساختاری و پشتیبانی گسترده اجتماعی است. بدون این عوامل، انقلابها ممکن است صرفاً دستاوردهای سطحی و موقت داشته باشند؛ درحالیکه ساختارها و فرهنگ سنتی با پوششی نوین بازتولید میشوند؛ همانگونهکه تجربه مشروطه به روشنی نشان میدهد. تقدیر و تشکر: نویسنده از تمامی استادان، پژوهشگران و منابع علمی مورد استفاده در تحقیق حاضر، و همچنین، از هیئتتحریریه مجله صمیمانه سپاسگزاری میکند. تعارض منافع: نویسنده تأیید میکند که هیچگونه تعارض در تهیه و نگارش این مقاله وجود ندارد.
چکیده گسترده مقدمه و اهداف: عصر جدید را عصر پیچیدگیهایی باید بهشمار آورد که ساحات و ابعاد جدیدی از خود را بهطور مداوم بهمنصۀ ظهور میرسانند. این عصر مرزهای نهایی حصری را بهتصویر میکشد که جز با فهم پیوندهای آشکار و نهاناش با بنیانهای غیرغایی فراچنگ نمیآید. اینچنین، بنیانهایی که از تعیّن ذات فراگستر رستهاند و با فروبستگی این ذات و حدود و ثغور آن و عناصر و عوامل همپیوند با آن بهگونهای مواجه شدهاند که دوگانگیای اساسی را رقم زنند و ذات را در بستری که «دیگری» را بهطور پیوسته بازتولید مینماید، بهعنوان «دیگری» تعریف کنند «خود» اینبار و در «عصر جدید» به اموری تعیّنبخش مبدل شدهاند که عاملیت کنشگرانۀ انسان را بهنحویکه تا پیش از این کمتر پیشینهای داشته است، محدود و محصور مینمایند. اینچنین، ضرورت پدیدآیی و رشدوبسط حوزۀ معرفتیای هویدا میشود که قادر باشد به استلزامات جدید معرفتی پاسخ گوید: ازآنجاکه جامعهشناسی در نقطۀ ثقل حوزههای معرفتیای جای دارد که وظیفه یا رسالتشان انطباق شناختی با شرایط جامعۀ مشحون از پیچیدگی است و ازآنجاکه جامعهشناسی برای برعهدهگرفتن نقشی که ایفای آن جز «بهواسطۀ» حوزهای دیگر امکانپذیر نمیشود به حوزهای از دانش نیازمند میباشد که بهعنوان «آستانه» عمل نماید، مقالۀ حاضر «فلسفۀ جامعهشناسی قارهای» را بهعنوان عاملی پیشِ روی میگذارد که اولاً، این امر را امکانپذیر میکند که اجتماعات علمی اندیشمندان برای واگشایی و ایضاح تحول معرفتیای مهیا شوند که در عصر جدید گریزناپذیر است و، ثانیاً، ساختار معرفتی جامعهشناسی را با بازاندیشی بنیادینی در قرابت قرار میدهد که جز بهواسطۀ نسبت مستقیماش با «استعلای درونباشنده» نباید شناخته شود. روششناسی: بدینلحاظ، پژوهش پیشِ رو اگر بخواهد فلسفۀ جامعهشناسی قارهای را بهعنوان «عامل» میانجیای واکاوی نماید که سرحدات حصر را برحسب کارکرد معرفتیای که دارد، در کانون توجهات قرار میدهد، مسیر خود را با بداعت نظریای باید تلفیق کند که به عامل شناسانندهاش تبدیل شود. اینچنین، مقالۀ حاضر بر «روششناسی ایدئالگونهنگر» و بهنحوی اتکا دارد که صورتبندی نظری جدیدی را از استلزامات معرفتیای ارائه دهد که پاسخ به آنها برای جامعهشناسی و بهمنظور ورود به مسائل غامض عصر جدید چالشبرانگیز است. این امر بدینطریق صورتِ واقع پذیرفته است که عناصر بنیانی متمایزکنندۀ این عصر در نسبت مستقیم با گونۀ ایدئالی تحلیل و واگشایی شدهاند که از یکایک پیشنیازهای معرفتی موردنیاز جامعهشناسی ارائه شده است. اینچنین، هرکدام از عناصری که مشخصۀ اصلی این عصر پیچیده بهشمار میرود بهنحوی متضمن گونهای ایدئال میباشد و، درحقیقت، بهنحوی بر لزوم و ضرورتِ وجود یا فراروینهادن این «گونه» صحه میگذارد که آنچه «مسئلۀ» ورود جامعهشناسی به ساحات درهمتنیدۀ «عدم قطعیت» را حل میکند یا آن را در مسیر حلشدن قرار میدهد امری جز این نمیباشد که از کلیت جهان متلون اجتماعی و از هر یک از اجزاءِ هستهای و غیرهستهای آن گونهای ایدئال ارائه شود و نقاط ثقلی که پیوندهای میان این «گونهها» را برجسته میکنند در مناسبت با نقاط گرانیگاهیای مدنظر قرار گیرند که اشتراکات میان گونههای ایدئالی را پُررنگ مینمایند که از استلزامات نظری ورود به جهان یادشده و مشغولیت به آن پیشاروی هستند. مقالۀ حاضر این مسیر را بهنحوی پیموده است که «نقاط ثقل» یا «نقاط گرانیگاهی» آشکارکنندگان مرزهای فروبستگی باشند. نتایج: اینچنین است که اگر محدودیتهای معرفتیای که با کسب شناخت از عصر جدید عجین و درهمتنیدهاند جز از طریق شناسایی نقاط ثقل و نقاط گرانیگاهی فراچنگ نمیآیند و اگر جامعهشناسی بهسبب محدودیتهای معرفتیای که از آنها برخوردار و با آنها مواجه است، این امکان را در اختیار ندارد که بهطور مستقل و بدون توجه به شاخهای از معرفت که کارکرد حیاتیاش «ایستادن» در عتبۀ ورود آن به واکاویهای نظری دربارۀ جامعۀ پیچیدۀ معاصر است به اقدام بنیادینی مبادرت ورزد که همانا درآمیختهشدن با مسائل غامض این جامعه «از حیث نظری» است، نوشتار پیشِ رو این شاخۀ معرفتی را بهعنوان میانجیای واکاوی مینماید که کسب شناخت از کلیت و یکایک اجزاءِ متشکّلۀ آن و عناصر قوامدهنده به آن جز با پردهافکنی از ضرورت ایجابیای امکانپذیر نمیشود که در پسِ حدود و ثغورِ متصل به کارکردهای ویژۀ آن قرار دارد. ازاینرو، مقالۀ حاضر شاخۀ معرفتیِ یادشده را نهتنها از این جهت در کانون توجهات قرار داده است که بینش نظری استواری را برای حوزهای از علم فراهم میآورد که رسالتش ورود به مسائل مبتلا به جامعۀ پیچیدۀ معاصر است، بلکه آن را از این حیث نیز مطمحنظر قرار داده است که خود همان بینش نظری موردبحث است. اینچنین، با شاخۀ معرفتیای مواجهیم که افزون بر اینکه بداعتها و بدعتهای نظریاش را با ابتناء بر «حضور هموارهباشندۀ» امر ذاتی و بهواسطۀ ارجاعات مداوم به این امر مشخص میکند، شرحها و بسطهای نظریاش را در راستای دواموقوامبخشیدن به این منطق بنیادین پیشِ روی میگذارد که رهسپاری به برونیّتِ ساحتِ درونی با ارجاعات مداوم به این ساحت صورتِ واقع میپذیرد. بحث و نتیجهگیری: بنابراین، اگر جامعهشناسی به حُکم الحاقش به مسائل غامض واقعیت انضمامیای که جز با پیچیدگیهای درونبودی و ذاتیاش شناسایی نمیشود، بر این امر پرتو میافکند که آنچه «سازگاری» با اقتضائات جدید معرفتی را امکانپذیر و محقق مینماید، حوزهای از دانش با عنوان «فلسفۀ جامعهشناسی» میباشد که اولاً، با طرح و بسط کارکردهای خاص معرفتیای که آن را از حوزههایی همارز همچون فلسفۀ علوم اجتماعی و فلسفۀ اجتماعی جدا و سپس متمایز میکند، این امر را از حیث نظری ایضاح مینماید که حدود و مرزهای دامنهگستر جامعۀ امروزین و درآمیختگی بنیادین این جامعه با دو اصل «تنوّع» و «تکثّر» دلالتکنندگانی بلافصل بر ضرورت کارکردی آن هستند؛ ثانیاً، با پردهافکنی از این امر که حدود و مرزهای جامعۀ موردبحث نامتعیّن، نامشخص و نااستوار هستند و با پرتوافکنی بر این امر که تنوع و تکثّرِ پیشگفته جز با ارجاعات مستقیم به اصل «انتظام در پراکندگی» ادراک و فهم نمیشوند، بر انفکاک حیاتیای صحه میگذارد که میان گونۀ «قارّهای» و گونۀ «تحلیلی» آن وجود دارد و نخستین گونه را در تناسب مستقیم با فضای عاری از ایقان و مشحون از آپوریایی موردلحاظ قرار میدهد که انقطاع هستیشناختیای را در بستر زمان مشخص میکند؛ و، ثالثاً، از حیث چنین تناسبی که با جامعۀ استوار بر پیچیدگی دارد «بهخودیخود» بینش نظریای باید محسوب شود که افزونبراینکه کسب معرفت از مسائل خاص این جامعه یا کسب «معرفت اجتماعی» را امکانپذیر میکند، نقش اصلی خود را در شکلدادن به اصول بنیادینی ایفا میکند که فراگرفتن آنها برای کسب معرفت از اصول ماهوی جامعه یا همانا کسب «معرفت جامعوی» ضرورت تاموتمام دارد. تقدیر و تشکر: نویسندگان از داوران ناشناس برای نظرات سودمندشان صمیمانه قدردانی میکنند. تعارض منافع: نویسندگان اعلام میکنند که هیچگونه تعارض منافعی ندارند.
چکیده گسترده مقدمه و اهداف: هنگامی که از روششناسی پژوهش سخن به میان میآید، پرسش بنیانی این است که مفروضات و اصول بنیادین روشهای پژوهش از کجا نشئت میگیرند. پاسخ به این پرسش معطوف به گفتمان فرانظریهای در سطح پارادایمی است. فرانظریه تکوینی بر این باور است که روش تحقیق مؤثر و مطلوب باید با معماری شناختی درک انسان و شیوههای سازماندهی دانش در ذهن همراستا باشد. این چهارچوب نظری، که ریشه در فلسفه اسلامی و بهویژه «حکمت متعالیه» ملاصدرا دارد، بر اصول اصالت وجود، تشکیک وجود و حرکت جوهری استوار است و بهدنبال ارائه رویکردی شناختی به روششناسی است که با واقعیتهای هستیشناختی و معرفتشناختی ذهن انسان هماهنگ باشد. این همراستایی، بهمنظور تضمین عمق و اعتبار یافتههای پژوهشی در سطوح وجودی و شناختی، روشهای پوزیتیویستی رایج را که اغلب بر تقلیلگرایی و جدایی ذهن از واقعیت متمرکز هستند، به چالش میکشد. سیر تاریخی مقولههای شناختی نشان میدهد که ذهن انسان صرفاً دریافتکنندهای منفعل نیست، بلکه با سازوکارهایی پیچیده، اطلاعات را طبقهبندی و معنادار میسازد؛ از مقولات دهگانه ارسطو که جوهر و عَرَض را تفکیک میکردند، تا گزارههای ترکیبی پیشینی کانت که علیت و زمان را مفاهیم ذهنیِ پیشینی میدانستند، و اصول اولیه توماس رید که بر بدیهیات درونی (Common Sense) تأکید داشتند. همچنین، نظریههای روانشناسی شناختی معاصر مانند گشتالت و نمونه نمایان نیز بر وجود ساختارهای سازماندهنده در ذهن صحه میگذارند. با توجه به این پیشینه، هدف این فرانظریه، پیریزی بنیانی روششناختی است که توانایی تحلیل پدیدههایی با ماهیت پیچیده، پویا و تحولی را داشته باشد. پژوهش حاضر، یک نظام نظری شناختی با عنوان دستگاه شناختاری تکوینی معرفی میکند که ساختار پویا و لایهلایۀ فهم انسانی و هستی را بازتاب میدهد. این دستگاه، که در قالب یک سیستم مختصات کروی مفهومپردازی شده، با هدف تفسیر پدیدههایی (به نام هستار) طراحی شده که از تعامل میان توانمندیهای درونی ذهن و واقعیتهای بیرونی هستی پدید میآیند. پرسش بنیادین مقاله حاضر این است که آیا فرانظریۀ تکوینی، مبانیای دربارۀ شناخت انسانی ارائه میدهد که قابلیت عملیاتی شدن در روشهای تحقیق مبتنی بر جهانبینی اسلامی را داشته باشد؟ اگر چنین است، ساختار این نظام شناختی چگونه است و چگونه میتواند به پژوهشگران در مطالعۀ پدیدههای پیچیده با رویکردی جامع و معنوی کمک کند؟ روش: این پژوهش از روش تجریدی تکوینی از نوع هستارانگاری توصیفی-استنتاجی بهره میبرد. تکوین به معنای فرایند شکلگیری، پدیدایی، شدن و فعلیتیافتگی دانش است که نگرشی تلفیقی و چندروشی را بازتاب میدهد و بر چرخه مستمر فعلیتیابی هستارها تأکید دارد. تجریدی تکوینی به فرایندی خلاقانه اشاره دارد که در آن فرآیند ساختن یک مفهوم، ساختار یا چهارچوب ذهنی (مانند دستگاه مختصات کروی) با استفاده از تجرید فعال انجام میشود تا چیزی نو و قابلتسهیم ساخته شود. هستارانگاری (Entity-Ideagraphy) نیز به معنای بازنمایی پدیدهها بهعنوان هستار است که ساختاری پیوندی برای توصیف و تبیین هستی فراهم میآورد. در این روش، ازیکسو به شیوههای توصیفی (شناسایی، طبقهبندی، تعریف) و ازسویدیگر، با استدلال استنباطی (تبیین روابط) براساس منطق تکوینی بهره گرفته میشود. هستارها در این روش، تحتتأثیر علل چهارگانه (مادی، صوری، فاعلی و غایی) هستند و ساختار این دستگاه بر مبنای علیت شکل میگیرد؛ بهطوریکه رؤیت هر نشانگر دال بر همگاهی و ترکیب اتحادی علل چهارگانه در یک مساوقت است. بُعد زمان بهعنوان بُعد چهارم، ساختار شکلگیری این هستارها را تکمیل میکند. منطق تکوینی در شمول خود، منطق ارسطویی، منطق فازی و منطق سیستمی را دارد و افزونبرآن دینامیک، شدن و هدفمندی را مورد توجه قرار میدهد. فاعل شناسنده در این روش، عاملی خردمند و بازاندیش است که به درک ابعاد پیچیده دانش در چهارچوبی هستیشناختی و یکپارچه دست مییابد؛ زیرا فرانظریه تکوینی خرد نظری و خرد عملی را در یک ساختار تشکیکی مورد توجه قرار میدهد. درنهایت، روششناسی تکوینی بر پایه شبکه وجودی است و به محقق میگوید که هستارها را در فضای هستی و افق رویداد جستجو کند و چگونه آنها را توصیف، تبیین و تفسیر نماید. نتایج: پژوهش حاضر به ساخت مفهومی دستگاه مختصات کروی تکوینی اشاره دارد. این دستگاه برپایه مفروضات فرانظریه تکوینی (اصالت و وحدت وجود) و اصل علیت شکل گرفته و از فضای گویوارهای و کروی بهره میگیرد که نماد کل، تمامیت و یکپارچگی است. این دستگاه فضایی توپولوژیک یا مختصاتنگار گویوارهای را پیشنهاد میدهد که میتواند نگارگر و ترسیمکننده واقعیت باشد. در سطح ساختار، دستگاه مختصات کروی تکوینی بر پایه ترکیب اتحادی علل چهارگانه در سه محور اصلی شکل میگیرد: محور افقی (استعداد/قوه): علل مادی (جنس یا جوهر) که شامل وصل/فصل است؛ محور عمودی (فعالیت/حرکت): علل فاعلی که شامل درون/بیرون است؛ محور سوم (چگونگی تبدیل قوه به فعل): علل صوری (خرد یا شعورمندی) که شامل صحیح/خطاست. این سه علیت در مساوقت با یکدیگر در جهت هدف غائی (علت غائی) در حرکت هستند و بعد چهارم، یعنی زمان (از مقولات شناختی انسان)، را نیز در محاسبات خود لحاظ مینماید. این ابزار، نقش قطبنمای روششناختی را ایفا میکند و امکان جایدهی دادهها در بستر زمانی و مکانی، و پیگیری تکوین آنها در طول زمان را فراهم میکند. واحد تحلیلی اصلی در این نوع پژوهش هستار است که از ترکیب انضمامی چهار مؤلفه اصلی تشکیل میشود: مفاهیم (کل هستار)، عناصر (نشانگرها)، روابط و قواعد حاکم بر روابط. مهمترین مختصات هستاری که در سطح روابط تحلیل میشوند عبارتاند از: نسبت کل-جزء، مرکزی-پیرامونی، نزدیکی-دوری و اثرگذاری-اثرپذیری. این دستگاه با پذیرش علیت متبادل (علیت جاریه)، آشکار میکند که هر نشانگر شناسایی شده ترکیبی اتحادی از علل چهارگانه و زمان است و ظهور هر پدیده، نتیجۀ تأثیر همزمان علل گوناگون است که با یکدیگر در تبادل هستند. این پویایی، روششناسی تکوینی را از سایر روشهای پژوهش متمایز میکند. در اینجا، ساختار نظری دستگاه مختصات کروی تکوینی به نمایش گذاشته شده است: مدل مفهومی دستگاه مختصات کروی تکوینی بحث و نتیجهگیری: این پژوهش نشان میدهد که دستگاه شناختاری تکوینی باتکیهبر مبانی فلسفی حکمت متعالیه، جایگزینی توانمند و خردمحور برای روشهای رایج پژوهشی ارائه میدهد؛ زیرا فرایند پژوهش را با ساختار ذاتی شناخت انسان همراستا میکند. این روششناسی، با فراهم آوردن ابزاری ساختاریافته برای درک واقعیت متحول، خلأ موجود در پژوهشهای مبتنی بر جهانبینی اسلامی را پر میکند. این دستگاه، باتکیهبر اصول «وحدت وجود»، «تشکیک وجود» و «حرکت جوهری»، بر پویایی و تحولپذیری واقعیت تأکید میکند. بهاینترتیب، پژوهشگر به مطالعۀ سیر تحول پدیدهها (تکوین) و ارتقاء وجودی آنها میپردازد. کشف واقعیت، فرآیندی تدریجی و تکوینی است که با شفافسازی و وضوحبخشی به شواهد بهتدریج آشکار میشود. در این رویکرد، از تقلیلگرایی و دوگانهانگاری پرهیز شده و به شناختی کلنگر و لایهمند توجه میشود که از طریق تقریب به واقع حاصل میشود؛ بهاینمعناکه هر پژوهش، یک گام بهسمت درک حقیقت مطلق است و نه توقف در یک نقطۀ ثابت. دانش، محصول فرایندی بازتابی و سازنده تلقی میشود که در آن پژوهشگر، نه فقط ناظر بلکه «فاعل شناختی» است که حضور و خردمندی وی (بهعنوان کانون شناخت) بخشی از روند تولید دانش است. در این چهارچوب، خردمندی، بهعنوان عالیترین مرز خودآگاهی، بنیان تفکر خردمندانه را فراهم میآورد. روششناسی پیشنهادی این پژوهش، امکان مطالعه هستارها را در افق رویداد فراهم میآورد و با فراهم آوردن فضای توپولوژیک مبتنی بر علل اربعه و زمان، امکان مکانیابی، زمانمندی، و تحلیل علیت متبادل بین ابعاد مختلف واقعیت را میدهد. درنهایت، دستگاه شناختاری تکوینی با تمرکز بر هستارهای کلان و خرد، و ترکیب اتحادی استعدادهای بالقوه و هوشمندی انسان، به خلق محصولی نو (فرآورش) منجر میشود و بنیانی فلسفی و روششناختی برای پژوهش اسلامی در علوم انسانی و اجتماعی فراهم میآورد و پلی میان مفاهیم انتزاعی هستیشناختی و واقعیت تجربی میکند. تقدیر و تشکر: نویسنده مراتب سپاس و قدردانی خود را از نظرات سازنده داوران محترم و تلاشهای بیشائبه تیم اجرایی و سردبیری مجله ابراز میکنند. تعارض منافع: نویسنده اعلام میکند که هیچگونه تعارض منافعی در خصوص نگارش و انتشار این مقاله وجود نداشته است.
چکیده گستردهمقدمه و اهداف: دیدگاه سنتی، استعاره را صرفاً یک آرایه ادبی و مربوط به حوزه زبان مجازی میدانست؛ اما با انتشار کتاب استعارههایی که با آنها زندگی میکنیم توسط لیکاف و جانسون در نیمه دوم قرن بیستم، تحولی اساسی در این مفهوم رخ داد. این نظریه جدید، استعاره را نه یک مسئله زبانی، بلکه سازوکاری بنیادین برای اندیشیدن معرفی میکند که در آن از حوزههای ملموس و آشنا (حوزه مبدأ) برای درک حوزههای انتزاعی و ناآشنا (حوزه مقصد) استفاده میشود. در این نظریۀ جدید استعاره در زبان تنها بهعنوانِ ادامۀ آگاهانۀ سازوکاری ناآگاهانه دانسته شد که در مغز انسان و نظام مفهومیِ ذهن ریشه دارد. استعاره، یعنی نگاشت از حوزۀ مبدأ (که ملموس و تجربی است) به حوزۀ مقصد (که ناآشنا و انتزاعی است) بخشی مهم از سازوکارِ شناختیِ نظام مفهومیِ انسان است و تأثیری مستقیم در شناخت بشر ایفا میکند.این پژوهش با بهرهگیری از این چهارچوب نظری، به بازخوانی فلسفه سیاسی افلاطون در همپرسۀ پولیتهئیا میپردازد. پرسشِ اصلی این است که هسته مفهومیِ فلسفه سیاسی افلاطون بر چه استعارهایی استوار است؟ فرضیه پژوهش آن است که درک افلاطون از «پولیس» براساس استعارۀ پولیس بهمثابه بدن انسان شکل گرفته و متأثر از پزشکی یونان باستان است.این بازخوانیِ شناختی، لایههای پنهان اندیشه افلاطون را آشکار میکند؛ اما باید توجه داشت که این تحلیل، خوانشهای متافیزیکی سنتی را تکمیل میکند و نباید آن را جایگزینی برای آن نظریات سنتی در نظر گرفت. هسته فلسفۀ افلاطون بر مبانیِ هستیشناختی استوار است و پزشکی یونان صرفاً بهعنوان ابزاری شناختی برای تجسم مفاهیم انتزاعیِ سیاسی به کار میرود.روش: متافور، از ریشه یونانی metaphora بهمعنای «انتقال معنا»، در دیدگاه سنتی صرفاً یک ابزار ادبیِ آگاهانه برای زیباسازی زبان تلقی میشد که تنها در ادبیات کاربرد داشت. این نگاه، متأثر از افلاطون و ارسطو، استعاره را امری حاشیهای و جدا از اندیشه و زبان روزمره میدانست. در این دیدگاه عمدتاً زبان ادبیات و زبان علم و فلسفه از یکدیگر جدا بوده و استعاره بهعنوانِ برجستهترین آرایۀ ادبی زبانِ مَجازیِ شعر و سخنوری دانسته میشد.اما «نظریه معاصر استعاره» در چهارچوب زبانشناسیِ شناختی، به رهبری لیکاف و جانسون، این دیدگاه را به چالش کشید. از این منظر، استعاره پیش از آنکه پدیدهای زبانی باشد، پدیدهای ذهنی و مفهومی است. استعارهها اساسِ نظام فکری و رفتار ما هستند و زبان تنها نمود سطحی و تداومِ استعاری اندیشی در حیطۀ زبان است.سازه اصلی این نظریه، نگاشت میانحوزهای از یک حوزۀ مبدأ عینی و جسمانی (مانند سفر) به یک حوزۀ مقصد انتزاعی (مانند زندگی) است. این نگاشتها بر پایه تجربیات بدنمند (embodied) انسان شکل میگیرند؛ یعنی مفاهیم انتزاعی با استفاده از تجربیاتِ فیزیکی و حسی ما معنادار میشوند.این ایده که شناخت انسان ریشه در بدن و تعاملش با جهان فیزیکی دارد، با یافتههای علوم عصبشناسی، مانند کشف نورونهای آینهای، نیز همسو است. بنابراین، نظریۀ استعارۀ مفهومی نشان میدهد که استعاره امری عادی، فراگیر و اساسی برای شکلگیریِ اندیشه و معنابخشی به جهان است.نتایج: فیلسوفان طبیعی یونان باستان (فوسیکوی) که توسط ارسطو معرفی شدند، به مطالعه طبیعت میپرداختند. از جمله فرضیاتِ اصلیِ فلسفۀ طبیعیِ یونان باستان وجود عناصرِ چهارگانۀ آب، هوا، خاک و آتش بهمثابۀ عناصرِ شکلدهندۀ طبیعت است. از نظر فیلسوفان طبیعیِ بونانی، وجود تعادل در این عناصر باعث نظم در طبیعت میشود؛ نظمی که در نهایت باعث میشود شرایط برای زندگیِ انسانها مناسب باشد. پزشکی یونانی نیز به موازات این فلسفه شکل گرفت و با آن درهم تنیده شد. فیلسوف-پزشکانی مانند هیپوکْراتس و آلکْمائون، با دیدگاهی کلنگر، بدن انسان را براساس مفاهیم طبیعی میفهمیدند. آموزۀ کلیدی آنان نظریه اخلاط چهارگانه (خون، بلغم، صفرا، سودا) بود که سلامت را ناشی از تعادل این اخلاط و بیماری را ناشی از عدم تعادل آن میدانست.این نگاه پزشکی، انعکاسی از نظم حاکم بر کیهان در نظر گرفته میشد. بهدیگرسخن، بدن انسان بهعنوان جهان کوچک (microcosm) با جهان بزرگ (macrocosm) هماهنگ تصور میشد. از منظر علوم شناختیِ معاصر، این ارتباط را میتوان یک استعارۀ مفهومیِ کلان دانست که در آن طبیعت بهعنوان حوزۀ مبدأ برای درک بدن انسان بهعنوان حوزۀ مقصد عمل میکند. در ادامه این تسلسل شناختی، افلاطون در همپرسۀ پولیتهئیا از همین استعاره استفاده میکند و بدن انسان را که در پزشکی با طبیعت فهمیده شده، بهعنوان حوزۀ مبدأ برای درک و تبیین پولیس (حوزه مقصد) بهکار میبرد. بنابراین، درکِ پزشکی یونان از بدن، مبنایی شناختی برای شکلگیری فلسفۀ سیاسی افلاطون(در همپرسۀ پولیتهئیا) فراهم میآورد.بحث و نتیجهگیری: براساس چهارچوب علوم شناختی و نظریه استعاره مفهومی، این پژوهش نشان میدهد که فلسفه سیاسی افلاطون در پولیتهئیا ،در چهارچوب نظریۀ استعارۀ مفهومی، در یک سازوکارِ استعاری و ناخودآگاه شکل گرفته است . این استعارهها ریشه در درک پزشکی یونان باستان، بهویژه مفهوم تعادل اخلاط چهارگانه برای سلامت بدن دارند. افلاطون با نگاشت استعاری از بدن بهعنوان حوزۀ مبدأ به پولیسِ آرمانیِ ترسیمشده در پولیتهئیا بهعنوان حوزۀ مقصد، ساختار سیاسی ایدئال خود را تبیین میکند. همانگونهکه سلامت بدن به تعادل طبایع وابسته است، عدالت در شهر نیز مستلزم هماهنگی و قرارگیری هر طبقه در جایگاه خود است. فیلسوف-فرمانروا، همانند عقل که بر بدن حکم میراند، نقش سر را در اداره شهر ایفا میکند. آنچه در این پولیس دارای اهمیت است، خویشتنداریِ اعضا در انجام آن کاری است که برایشان مناسب است. در اینصورت تعادل در پولیس (که معادل تعادل در بدن و در نهایت سلامت است) به دست خواهد آمد. این خوانش شناختی، لایههای ناخودآگاه اندیشه افلاطون را آشکار میکند و نشان میدهد که چگونه مفاهیم انتزاعی سیاسی مانند عدالت، با استفاده از مفاهیم عینی و بدنمند درک میشدهاند. این رویکرد، که بر پیوند معرفتشناسیِ طبیعی، پزشکی و سیاست تأکید دارد، نهتنها جایگزین تفسیرهای متافیزیکی سنتی نمیشود، بلکه بهعنوان مکملی ضروری، چگونگی انتقال مفاهیم کیهانی به عرصۀ انضمامیِ سیاست را روشن میکند.
چکیده گستردهمقدمه و اهداف: فوکو در ابتدای هریک از سهگانههای تاریخی خود -تاریخ جنون (1961)، تولد کلینیک (1963)، مراقبت و تنبیه (1975)- فصولی را به تلقی دوره پیشامدرن از جنون، تنبیه و مجازات، و بیماری اختصاص میدهد. در دو کتاب تاریخ جنون و مراقبت و تنبیه او با تأکید بر «نمایش»هایی که از جنون و تعذیب در دوره رنسانس و عصر کلاسیک برگزار میشد، میکوشد تا تصوری از تلقی مردمان آن دورهها از جنون و تعذیب (تنبیه و مجازات) در ذهن خواننده شکل دهد. بهطوریکه میتوان گفت: بیان این نمایشها، جزئی از روش وی در این کتابهاست.در کتاب تاریخ جنون وقتی از جنون در دوره پیشامدرن سخن میگوید، معتقد است: به «نمایش» گذاردن دیوانگان از قرون وسطا تا عصر کلاسیک رسمی قدیمی بود. فوکو در کتاب خود میکوشد تا تلقیهای گوناگون از جنون را بیان کند. یکی از تلقیهای رایج از جنون -در قرن هفدهم- این بود که دیوانه حیوان پنداشته میشد. محبس دیوانگان به منزله باغوحشی بود که مردم به تماشای آن میرفتند و دیوانگان همچون حیوانات سیرک به زور شلاق وادار میشدند تا به انواع رقص و بندبازیها بپردازند. هر از چندگاهی در دارالمجانینها معرکههایی برپا میشد تا مردم به تماشای «نمایش» دیوانگان بنشینند. بهعبارتدیگر، در این دوره برای شادی و خوشایند مردم از جنون، «نمایش» ساختند.فوکو معتقد است: بدینگونه «جنون به نمایش محض تبدیل شد» و «جنون به موضوع تماشا و نظاره بدل شد». دیوانگان بازیگران نمایشی بودند که انسانهای عاقل به تماشای آنان میپرداختند. مشاهده دیوانگان در این نمایشها دارای ویژگی خاصی بود: «این مشاهده بهطور اساسی دیوانه را درگیر نمیکرد؛ بلکه از توجه به ظاهر هولناک و حیوانیت عیانش فراتر نمیرفت. به علاوه دستکم از یک نظر مشاهدهای دو طرفه بود؛ زیرا انسان عاقل میتوانست در وجود دیوانه همچون در آینه نظارهگر سقوط قریبالوقوع خویش باشد». بهدیگرسخن، تماشای دیوانگان در نمایشی که ترتیب داده میشد، دارای دو ویژگی بود:- اولاً، همانطورکه تماشای حیوانات در قفس یا سیرک از دیدن ظاهر آنان و رفتار و حرکاتشان فراتر نمیرفت، تماشای دیوانگان هم تنها سبب افزایش شور و حدت حرکات و اعمال آنها میشد و نمیکوشید که به عمق وجود آنان نفوذ کند تا آنان را اصلاح یا درمان کند. این فقط تماشای یک «نمایش» بود؛- ثانیاً، تماشای نمایش دیوانگان توسط افراد عاقل مشاهدهای بازتابی بود؛ یعنی دیوانه مشاهده افراد عاقل تماشاگر را برمیگرداند و به آنان خاطرنشان میکرد که ممکن است که آنان نیز روزی به سرنوشت دیوانگان مبتلا شوند. درواقع، در این بازتاب مشاهده نوعی عبرت نهفته بود و به افراد عاقل متذکر میشد که دیوانگی نوعی از وضعیت وجود انسانی است که هر آن ممکن است افراد عاقل هم به آن مبتلا شوند. بهعبارتدیگر، «دیوانه حقیقت هر کس را به او یاد آور میشد».کتاب تاریخ تنبیه و مجازات: تولد زندان همچون نمایشنامهای با دو اپیزود آغاز میشود. در اپیزود نخست، تعذیبی سوزناک و دردناک در قرن شانزدهم را به نمایش میگذارد و در اپیزود دوم، یک روز در یک زندان مدرن را به تصویر میکشد. در اپیزود نخست، فوکو به تفصیل فرایند تعذیب دامی ین را به جرم سوءقصد به جان شاه توصیف میکند و نشان میدهد که چگونه بدن تعذیب شده، مثله شده، تکه تکه شده و داغ خورده بر صورت و شانه دامی ین در معرض دید عموم به «نمایش» گذاشته شد. فوکو معتقد است: در دوره پیشامدرن، تعذیب نمایشی برای نشانهگذاری قربانیان و قدرتی بود که تنبیه میکرد. «تعذیب در مراسمی تمامعیار از فتح انجام میگرفت؛ اما همچنین به منزله هسته نمایشی (دراماتیک) در اجرای یکنواخت خود، حاوی یک صحنه رویارویی بود: کنش بیواسطه و مستقیم جلاد بر بدن «عذاب دیده»». اما در کتاب تولد کلینیک اشارهای به هیچ نمایشی نمیشود. موضوع این کتاب چگونگی انتقال از طب اخلاطی به پزشکی مدرن (کلینیکی) است و آموزه اصلی آن این است که چگونه در اواخر قرن هجدهم و در قرن نوزدهم بیماری در بدن مکانمند شد. در فصول ابتدایی کتاب فوکو به بررسی مفهوم بیماری، تشخیص و درمان در طب اخلاطی میپردازد و در فصول بعد نشان میدهد که چگونه پزشکان قرن هجدهم و نوزدهم با رویکرد تجربهگرایی کوشیدند با تشریح جسد بیماران، بیماریها را به ضایعههای به وجود آمده در بدن منتسب کنند. گرچه فوکو به این موضوع اشاره میکند که آناتومی پیش از پزشکی مدرن نیز وجود داشته، اما او معتقد است در طب اخلاطی، آناتومی در خدمت آسیبشناسی قرار نداشت تا برای اتیولوژی و تشخیص و درمان بیماریها به کار گرفته شود. اما این کتاب نیز میتوانست همچون دو کتاب دیگر با «نمایش» تشریح اجساد در دوره پیشامدرن آغاز شود و به اجرای نمایشی به نام «تئاتر آناتومی عمومی» اشاره کند. تئاتری که در اواخر قرون وسطا و در دوره رنسانس با حمایت دانشگاهها، شهرداریها، قدرت حاکمه و کلیسا برگزار میشد و در آن به تشریح اجساد میپرداختند. افرادی که در این تئاتر شرکت میکردند، فقط پزشکان و دانشجویان پزشکی نبودند؛ بلکه مردم عادی نیز همچون بقیه افراد متخصص میتوانستند با پرداخت هزینه در آن شرکت کنند؛ اما فوکو تأکیدی بر این رویداد نمیکند که گاه چندین بار در سال برگزار میشد.اگر فوکو کتاب تولد کلینیک را با تئاتر آناتومی عمومی آغاز میکرد، در این صورت میتوانستیم بگوییم که روش روایت فوکو از دوره پیشامدرن، در سهگانه تاریخیاش بر توصیف یک «نمایش» مبتنی است. در این مقاله میکوشیم ابتدا این روش را در دو کتاب تاریخ جنون و مراقبت و تنبیه نشان دهیم. سپس به بازسازی نقش «نمایش» در توصیف تلقی مردمان پیشامدرن از آناتومی و تشریح میپردازیم. ازاینرو، ویژگیهای برگزاری تئاتر آناتومی عمومی را توصیف میکنیم تا نشان دهیم اگر در فصول ابتدایی کتاب تولد کلینیک بدان اشاره میشد، میتوانست همچون دو اثر دیگر روایتی نمایشی از تلقی دوره پیشامدرن -در حوزه طب- ارائه کند. در این صورت، خواننده میتوانست بهتر بفهمد که چگونه تا پیش از تولد پزشکی مدرن در قرن نوزدهم، آناتومی و تشریح اجساد بهطور آشکار و مجاز انجام میشد؛ اما عملاً تأثیری بر آسیبشناسی بیماریها در طب اخلاطی نداشت؛ نکتهای که در هنگام مطالعه کتاب همواره ذهن را درگیر میکند.
چکیده گستردهمقدمه و اهداف: آدام اسمیت، بنیانگذار مکتب کلاسیک ارتدکس، دو اثر ماندگار با عناوین ثروت ملل (۱۷۷۶) و نظریه احساسات اخلاقی دارد. باوجود اهمیت هر دو، تمرکز غالب اقتصاددانان و نظام آموزشی اقتصاد بر ثروت ملل بوده و اثر دوم، که بنیانهای اخلاقی، فلسفی، روانشناختی و حقوقی رفتار انسانی را بررسی میکند، کمتر مورد توجه قرار گرفته است. این غفلت موجب شده است که مفاهیمی چون همدلی، نوعدوستی، بیطرفی و عدالت، که میتوانند شالوده تصمیمگیری و کنش انسانی باشند، در آموزش و عمل اقتصادی جایگاهی نیابند. مقدمه آمارتیاسن بر نسخه کلاسیک نظریه احساسات اخلاقی، بر جایگاه احساسات اخلاقی در اندیشه اقتصادی، اخلاقی و سیاسی اسمیت متمرکز است و چهار محور کلیدی را مطرح میکند: عقلانیت، تکثر انگیزههای بشری، پیوند اخلاق و اقتصاد، و نقش نهادها و بازار آزاد. آمارتیاسن با دفاع از همراستایی دو اثر اسمیت، برداشتهای متعارض را ناشی از کمتوجهی به بنیانهای اخلاقی او میداند. به باور ما، اگر ثروت ملل بر پایه چهارچوب اخلاقی این اثر نوشته میشد، بسیاری از نواقص و انتقادها بهعنوان نخستین سنگبنای اقتصاد مرسوم مطرح نمیشد. این پژوهش با هدف تحلیل انتقادی دیدگاههای آمارتیاسن و اسمیت، و آشکارسازی خطای متدولوژیک مشترک مکاتب اقتصادی دو قرن اخیر -ناشی از فرضیات نادرست درباره ماهیت انسان- انجام شده است. تمرکز ویژه بر مفاهیمی چون فضیلت، عدالت، همدلی و بیطرفی بهعنوان ارکان فلسفه اخلاقی اسمیت، چهارچوب نظری این مطالعه را شکل میدهد و زمینهای برای بازاندیشی در پیوند اخلاق و اقتصاد فراهم میآورد. این بازاندیشی نهتنها برای اصلاح آموزش اقتصاد ضروری است، بلکه میتواند مسیر سیاستگذاری اقتصادی را نیز به سمت عدالت، پایداری و استقلال واقعی تغییر دهد. افزونبراین، بازخوانی این مفاهیم میتواند به ایجاد الگویی بومی و متناسب با ارزشهای فرهنگی و اجتماعی کشورها کمک کند.پژوهش حاضر از روش تحلیل اسنادی و مقایسه تطبیقی بهره میگیرد. ابتدا دو اثر اصلی اسمیت (ثروت ملل و نظریه احساسات اخلاقی) بهصورت مستقیم و با رجوع به متن اصلی و ترجمه معتبر بررسی شد. این بررسی شامل تحلیل ساختاری، شناسایی مفاهیم کلیدی، و مقایسه نحوه بهکارگیری آنها در/ دو اثر بود. سپس مقدمه آمارتیاسن بهعنوان منبع کلیدی تحلیل و چهار محور او استخراج و با محتوای آثار اسمیت تطبیق داده شد. افزونبراین، خطای متدولوژیک مشترک مکاتب اقتصادی - از کلاسیک و نئوکلاسیک تا اتریشی، تاریخی آلمان، نهادی و مارکسیستی- شناسایی و نقد شد. این خطا عمدتاً ناشی از برداشت نادرست از سرشت و اراده انسانی و غفلت از ظرفیتهای اخلاقی اوست. برای این منظور، منابع تکمیلی شامل آثار کامونز، وبلن، میچل، نورث، و متون فلسفی و دینی مرتبط مورد استفاده قرار گرفت. تحلیلها در چهارچوب منظومه پنجوجهی (فلسفی، روانشناسی، متدولوژیک، حقوقی و اخلاقی) انجام شد تا پیوند میان نظریه اقتصادی و بنیانهای اخلاقی بهصورت نظاممند آشکار شود. این رویکرد امکان داد تا افزون بر نقد دیدگاه آمارتیاسن، جایگاه واقعی اخلاق در اندیشه اقتصادی اسمیت بازسازی شود. همچنین، از روش تحلیل تطبیقی برای بررسی نمونههای تاریخی و معاصر استفاده شد تا کاربست عملی این مفاهیم در سیاستگذاری اقتصادی روشن شود. در این مسیر، نمونههایی از کشورهایی که با اتکا به اصول اخلاقی و نهادهای کارآمد به رشد پایدار رسیدهاند، مورد مطالعه قرار گرفت. این نمونهها نشان دادند که پیوند اصول اخلاق و اقتصاد نهتنها ممکن، بلکه در عمل نیز اثربخش است.یافتهها نشان میدهد برخلاف برداشت رایج، دو اثر اسمیت نهتنها متعارض نیستند، بلکه ثروت ملل در کلیت خود با بنیانهای اخلاقی نظریه احساسات اخلاقی همراستاست. اسمیت بر ضرورت عدالت و حاکمیت قانون حتی در غیاب فضایل نیکوکارانه تأکید دارد و بیطرفی را شاخص هویت انسانی میداند. مقایسه محورهای آمارتیاسن با آثار اسمیت نشان میدهد غفلت از تکثر انگیزههای انسانی و محدود کردن عقلانیت به سودمحوری، موجب انحراف در آموزش و سیاستگذاری اقتصادی شده است. همچنین، شواهد تاریخی و معاصر، از جمله تجربه کشورهای شرق آسیا، نشان میدهد که اتکا به اصول اخلاقی اسمیت میتواند به استقلال اقتصادی و رفاه پایدار بینجامد. نقد خطای متدولوژیک مکاتب اقتصادی نیز آشکار کرد که فرضیات نادرست درباره ماهیت انسان، به پذیرش الگوهای داروینیستی و مادیگرایانه انجامیده و ظرفیتهای اخلاقی و ارادی انسان را نادیده گرفته است. این یافتهها ضرورت بازنگری در بنیانهای نظری اقتصاد و بازگشت به چهارچوبی اخلاقمحور را برجسته میکند. افزونبراین، تحلیل دادهها نشان میدهد در صورت ادغام اصول اخلاقی در سیاستگذاری، میتوان به کاهش نابرابری، افزایش اعتماد اجتماعی و پایداری اقتصادی دست یافت. این نتایج، شواهدی قوی برای ضرورت بازنگری در آموزش و عمل اقتصادی فراهم میآورد و نشان میدهد که اخلاق میتواند بهعنوان یک مزیت رقابتی پایدار در اقتصاد جهانی عمل کند.تحلیلها نشان میدهد بازگشت به سنخ بنیانهای اخلاقی که اسمیت به عنوان پشتوانههای اقتصاد معرفی میکند، بهویژه فضیلت عدالت، همدلی و بیطرفی، میتواند چهارچوبی برای اصلاح آموزش و عمل اقتصادی فراهم آورد. این امر مستلزم بازنگری در فرضیات بنیادین مکاتب اقتصادی و پذیرش عقلانیتی متعالی است که مقصد آن ارتقای شأن انسانی و تحقق عدالت اجتماعی است. بیتوجهی به این اصول، نهتنها موجب ناکارآمدی سیاستهای اقتصادی شده، بلکه به تضعیف هویت انسانی و وابستگی ساختاری انجامیده است. پیشنهاد میشود برنامههای آموزشی اقتصاد، بهویژه در مقاطع تحصیلات تکمیلی، با محتوای نوع آثار اصلی اسمیت و دیگر اندیشمندانی غنی شود که بیش از مباحث سطحی به پایهها و اصول تحلیلهای اخلاقی پرداختهاند تا زمینه برای بنای اقتصاد بر پایههای درست فراهم شود. همچنین، سیاستگذاران باید از تجربه کشورهایی بهره گیرند که با اتکا به اصول اخلاقی و نهادهای کارآمد به استقلال اقتصادی رسیدهاند تا بتوان براساس این فرایند روششناختی در بنیان اقتصاد، اصول اخلاق الهی را قرار داد و اقتصادی بر این پایه بنا نهاد. در نهایت، این مطالعه تأکید میکند که اصلاح مسیر توسعه اقتصادی بدون پیوند اخلاق و اقتصاد، امکانپذیر نیست و بازاندیشی در این پیوند، ضرورتی علمی و عملی برای آینده اقتصاد است. این بازاندیشی میتواند به ایجاد نظام اقتصادیای بینجامد که نهتنها کارآمد، بلکه عادلانه و انسانی باشد. چنین نظامی قادر خواهد بود در برابر بحرانهای اقتصادی و اجتماعی تابآوری بیشتری نشان دهد و مسیر توسعه پایدار را هموار کند. افزونبراین، بازگشت به اصول اخلاق میتواند اعتماد عمومی به نهادهای اقتصادی را بازسازی و سرمایه اجتماعی را تقویت کند. از استادان و پژوهشگرانی که با نقدها و پیشنهادهای خود به غنای این پژوهش کمک کردند، سپاسگزاری میشود.
چکیده گستردهمقدمه و اهداف: ماهیت عینیت در علم، بهویژه در علوم اجتماعی و انسانی، هرچند در هر پارادایم علمی بدیهی انگاشته میشود، اما در رویکردها و پارادایمهای علمی، دیدگاههای گوناگونی درباره آن وجود دارد؛ به این معنا که در تاریخ علم، عینیت براساس معیارهای هر رویکرد علمی دچار تفاوتهای چشمگیری شده است. از نظر معرفتشناختی، کارکرد هر پارادایم علمی چنین است که از «نظامی از ابژهها و امور ذهنی و نظری» بهسوی «جهان عینی» حرکت میکند تا از منظر این امور ذهنی (و از طریق مدلسازی) راهی بهسوی جهان عینی بیرونی بگشاید. اساسیترین پرسشی که روششناسی هر رویکرد علوم اجتماعی باید به آن پاسخ دهد این است که: «چگونه میتوان از ساختارهای معانی ذهنی، مفاهیم عینی و نظریههای عینیِ آزمونپذیر پدید آورد؟» ازاینرو، مسئله عینیت در علم، آرمانی است که هر جریان علمی بهگونهای آن را پی گرفته و همچنان پی میگیرد.تأمین عینیت علوم اجتماعی و انسانی از راه تبعیت از علوم طبیعی، در چند قرن اخیر رویکردی فراگیر پدید آورده است. در این دیدگاه، اولاً، «مشاهده»، ملاک تأمین عینیت علم است؛ ازاینرو پژوهشگر، در عین برخورداری از حواس سالم، باید مشاهدات خود را با اعتماد کامل و بدون هرگونه پیشداوری ثبت کند. دوماینکه، دادههای تجربی، دادههایی عینی و بیناذهنی فرض میشوند که افراد مختلف آنها را بهگونهای یکسان، مستقل از نظریههای خاص و بینیاز از هرگونه تفسیر، ادراک میکنند. ازآنجاکه موضوع علوم اجتماعی و انسانی پوزیتیویستی، کنش انسانی است، در این رویکرد، کنشهای انسان بهطور طبیعی بهوسیله محیط حاکم بر انسان، یعنی جهان طبیعی، تعیین میشوند. این تعیینگری از طریق جنبه منفعل انسان، که از علل طبیعی متأثر میشود، تحقق مییابد. چون موضوع شناخت در علوم طبیعی، طبیعت و علل آن است، موضوع علوم اجتماعی و انسانی پوزیتیویستی نیز علل طبیعیای خواهد بود که بر رفتار انسان اثر میگذارند.رویکرد تأمین عینیت علوم اجتماعی و انسانی با تمرکز بر وحدت ساختار روان انسان، در برابر رویکرد طبیعتگرایانه، بر آن بود که معیاری برای عینیسازی علوم اجتماعی و انسانی فراهم کند و نشان دهد این علوم نیز همانند علوم طبیعی و فیزیکی، در درون خود عینی، ارزشمند، معتبر و واقعنما هستند. این جنبش بهدنبال نوعی عینیت بود که در اشکال گوناگون در هرمنوتیک نخستین و نیز هرمنوتیک معاصر مطرح شده است. در هرمنوتیک آغازین علوم انسانی، دغدغه اصلی دیلتای، یافتن راهی برای عینیسازی آموزهها و روشهای علوم انسانی بود. او با طرح «نقد عقل تاریخی» و تبیین فلسفی فهم تاریخی در انسان، در پی یافتن وجوه مشترکی در میان انسانها بود تا بتواند نوعی همساختی مشترک در نسبت میان انسان و طبیعت برقرار کند. او در این راستا، عنصر معنا را وارد تعاملات انسانی و در نتیجه وارد معادلات علوم انسانی کرد؛ عنصری که زندگی انسانی را بهطورکامل از دیگر موجودات جهان طبیعی متمایز کرد. بر پایه مبانی فلسفی دیلتای، مطالعه حیات انسانی به روشی متمایز از روش علوم طبیعی نیاز دارد. دیلتای روش هرمنوتیکی را بنیان گذاشت که بر فهم متقابل انسانها از یکدیگر در سطوح مختلف فهم استوار است.تأمین عینیت علوم اجتماعی و انسانی با «تیپهای ایدئال» در پارادایم تفسیری، براساس این بود که هرچند در علوم طبیعی باید طبیعت را از بیرون مطالعه کرد، اما در علوم اجتماعی و انسانی، واقعیتهای اجتماعی و پدیدههای آن، محصول کنشگران و پدیدهآفرینانی است که در همین واقعیت زندگی میکنند. بنیانگذاران این پارادایم در پی تولید دانشی بودند که بر ماهیت کنش اجتماعیِ معنادار متمرکز است و نقش آن را در فهم الگوهای زندگی اجتماعی و چگونگی ارزیابی آنها بررسی میکند. از منظر تفسیرگرایی، بهجای جستجوی معنای واقعی مورد نظر یک کنشگر اجتماعی در یک کنش خاص، باید توجه خود را بر سطحی بالاتر و عامتر، یعنی تیپهای ایدئال متمرکز کرد. با ساختن مدلی از انواع معانیای که کنشگران اجتماعی معمولاً در انجام آن نوع خاص از کنش و در آن نوع موقعیت به کار میبرند، میتوان تا حد امکان قواعد اجتماعی را فهم و تبیین کرد. این مدلها در عمل، فرضیههای تجربیای پدید میآورند که باید آزموده شوند.تأمین عینیت علوم اجتماعی و انسانی از رهگذر گذر از «آگاهی کاذب»، ایده علوم اجتماعی انتقادی است که کارکرد اصلی علوم اجتماعیِ مطلوب را مبارزه با آگاهی کاذب و غیرعینی برای رهایی انسان از این عینیت موهوم میداند. در این دیدگاه، هرچند انسان دارای آگاهی کاذب، کنشگر خوبی نیست، اما همه انسانها این قابلیت را دارند که در بازسازی نوین جهان اجتماعی و زندگی شخصی خود، بهعنوان کنشگران فعال عمل کنند. هدف علوم اجتماعی انتقادی، کنش خودآگاهانهای است که انسان را از مفاهیم غیرعینی رها کند و هیچ نقش ذهنیای را بهعنوان عاملی فعال و آگاه برای جامعه در نظر نگیرد؛ بلکه تنها به مطالعه جامعه بهمثابه ابژهای در کنار سایر ابژهها بسنده نکند. از منظر این پارادایم، در علوم اجتماعی مطلوب، فرایند اجتماعیِ پژوهش از سطح موهوم فراتر میرود تا با آشکار کردن ساختار واقعی اجتماعی در جهان مادی، به مردم کمک کند شرایط را دگرگون و جهانی بهتر برای خود بنا کنند.تأمین عینیت علوم اجتماعی و انسانی با تکیه بر پیامدهای عملی، ایده جریان علمی پراگماتیستی است که با کنار نهادن معیارهای عینیت در رویکردهای دیگر، عینیت نظریههای علوم اجتماعی و انسانی را بر پایه توان آنها در حل مسائل روزمره میسنجد. براساساین، معیار عینیت یک نظریه، میزان کارآمدی عملی آن در زندگی و درجه انطباق آن با واقعیت بیرونی است و این معیار با نتیجه نهایی نظریه تعیین میشود.تأمین عینیت علوم اجتماعی و انسانی بر پایه فهمهای ذهنی دانشمندان، ازسویدیگر، ایده جریان قراردادگرایی است که مقبولیت گزارههای علمی را صرفاً برخاسته از برداشتهای ذهنی دانشمندان از واقعیت میداند؛ گویی این مقبولیت از قراردادهای اجتماعیِ پذیرفتهشدهای سرچشمه میگیرد که از جانب جوامع علمی برجسته و تعیین شدهاند.با توجه به این دیدگاهها، اکنون این پرسش پدید میآید که کدامیک از تعریفهای عینیت، بر پایه مبانی فلسفی، از اعتبار معرفتشناختیای برخوردار است که بتوان براساس آن، از حقیقت کنش انسانی بهمثابه واقعیتی متمایز از اشیای طبیعی و سایر موجودات غیرانسانی سخن گفت. اگر بخواهیم با نگاه فراپارادایمی به دیدگاهی بنگریم که دارای مبانی استوار عقلانی است و توانسته است از عینیت اراده انسان، کنش انسانی و پدیدههای مرتبط با انسان بهعنوان هویتی ارادی بر مبنای قانونی کلی و جهانشمول سخن بگوید، میتوان از دو نمونه یاد کرد: نمونههایی که به سطح بالایی از چنین اعتبار معرفتشناختی دست یافتهاند. این دو دیدگاه عبارتاند از: دیدگاه ایمانوئل کانت در «مابعدالطبیعه اخلاق» که ادامه نیافته است و دیگری که پیشینه و پیامد گستردهتری دارد، «حکمت عملی» در دوره اسلامی است که تا عصر حاضر در اندیشههای علامه طباطبایی تداوم یافته است.از منظر این نوشتار، بر پایه آموزههای فیلسوفان مسلمان و کانت، میتوان به معیاری استوار، بهعنوان ضامن عینیت در علوم اجتماعی و انسانی، دست یافت و این امر تنها هنگامی امکانپذیر است که این علوم در راستای حکمت عملی و در قلمرو عقل عملی سامان یابند. ازآنجاکه محور علوم اجتماعی و انسانی، کنش انسانی و مبادی آن است، عینیت نیز بهطور طبیعی با این محور معنا مییابد و از رهگذر اصل و عناصری که کنش را پدید میآورند، میتوان به تصویری از عینیت در علوم انسانی دست یافت. فیلسوفان مسلمان، ذیل معرفت «حکمت عملی» که از صورت پیشینِ منتسب به ارسطو جدا شده و به نظامی قاعدهمند و قابل ارزیابی بدل شده است، توانستهاند با شناسایی عقل عملی بهعنوان اصل و برنامهریز کنش انسانی، مبادی و عناصر اصلی پدیدآورنده کنش را مشخص کنند. در دوره جدید فلسفه اسلامی، علامه طباطبایی، ذیل نظریه «اعتباریات» مرتبط با عقل عملی، دستگاهی مفهومی بهمثابه نقشه راه کنش انسانی ترسیم کرده است؛ نقشهای که کنش واقعی در آن تحقق مییابد و نمودهای آن در طبیعت، بهوسیله بدن انسان، تنها بخشی از آن را بازنمایی میکند.در این نوشتار، تلاش شده است بر پایه وضعیت علمیای که در قالب یک اصلی ذهنی عمل میکند، تبیینی از عینیت عقل عملی و کارکرد عینی اعتباریات، و در نتیجه، معرفتی اعتباری ارائه شود که امکان استدلال برهانی را برای آن فراهم میسازد؛ جایی که پیوند جهان انسانی با واقعیت نفسالامری واقعیات برقرار شده و عینیت علمی تحقق مییابد.
چکیده گستردهمقدمه و اهداف: پژوهشهای کیفی در علوم اجتماعی بهویژه در حوزه مدیریت و سازمان، بهدلیل توانایی در کشف معنای تجربیات پیچیده انسانی، اهمیت فزایندهای یافتهاند. پدیدارشناسی تفسیری بهعنوان یکی از روشهای کیفی، با تمرکز بر تفسیر تجربیات زیسته افراد و تعامل دوسویه محقق و مشارکتکننده، امکان درک عمیقتری از پدیدههای سازمانی را فراهم میکند. مقاله حاضر در تلاش است با واکاوی زمینهای برای انجام این روش از جمله منطق قرار دادن روش در سنت کیفی، توصیف پیشینه فلسفی، ویژگیهای کلیدی و اسلوب اجرایی آن چهارچوبی روشمند برای انجام پژوهشهای پدیدارشناسی تفسیری ارائه نماید. براین اساس، مقاله با بررسی مبانی فلسفی، هستیشناسی و شناختشناسی روش آغاز میشود و سپس به تشریح گامهای اجرایی و نقد و بررسی استفاده از روش میپردازد و در انتها چگونگی استفاده از این روش توسط محققان حوزه سازمان بهویژه رفتار سازمانی تشریح میشود.روش: این پژوهش با رویکرد مروری - تحلیلی و با استناد به منابع کتابخانهای، اسنادی، و آرای نظریهپردازان کلیدی پدیدارشناسی تفسیری (مانند هوسرل، هایدگر، و اسمیت) انجام شده است. روش شناسی مقاله مبتنیبر تحلیل تطبیقی مبانی فلسفی این روش و مقایسه آن با دیگر رویکردهای کیفی است. برای تضمین اعتبار یافتهها، چهارچوب پیشنهادی و تحلیلهای انجامشده در مراحل مختلف تدوین مقاله، به صاحبنظران دانشگاهی آشنا با پدیدارشناسی تفسیری و روششناسی کیفی ارائه شد و پس از بازخوردهای انتقادی، بازنگری نهایی صورت گرفت. مراحل تحقیق شامل غور در متون پایه، استخراج مفاهیم کلیدی، و دستهبندی مبانی نظری با تأکید بر کاربردپذیری در مطالعات سازمانی بوده است.نتایج: یافتهها نشان میدهد پدیدارشناسی تفسیری با ترکیب رویکردهای پدیدارشناختی و هرمنوتیکی، امکان کشف لایههای پنهان معنا در تجربیات سازمانی را فراهم میکند. این روش با تأکید بر تعامل محقق و مشارکتکننده، به «صدا دادن» به تجربیات فردی و حفظ اصالت روایتها کمک میکند. همچنین، تفاوتهای کلیدی این روش با نظریه دادهبنیاد (تمرکز بر عمق به جای تعمیم) و تحلیل روایت (تفسیر معنا به جای ساختار داستان) شناسایی شد. محدودیتهایی نظیر سوگیری محقق، زمانبر بودن تحلیل و چالشهای تعمیمپذیری نیز مورد بحث قرار گرفت.بحث و نتیجهگیری: پدیدارشناسی تفسیری بهعنوان روشی قدرتمند در مطالعات سازمانی، امکان درک پیچیدگیهای فرهنگ سازمانی، رهبری و تغییر را از دیدگاه ذینفعان فراهم میکند. این روش با غنابخشی به دادههای کیفی، زمینهساز توسعه نظری و راهکارهای عملی در مدیریت است. باوجوداین، نیاز به مهارتهای تفسیری بالا و توجه همزمان به زمینههای اجتماعی از چالشهای پیش روی محققان است. در پژوهشهای آتی، پیشنهاد میشود مراحل اجرایی این روش با جزئیات بیشتری بیان شود. همچنین، به مهارتهای لازم یک محقق پدیدارشناسی برای افزایش دقت در این نوع پژوهش پرداخته شود تا این روش با کمترین خطا به تفسیر تجربیات سازمانی بپردازد.تقدیر و تشکر: نویسنده سپاسگزاری عمیق خود را به استادان گرانقدر گروه مدیریت دانشگاه تربیت مدرس، بهویژه جناب آقای دکتر حسن داناییفرد و جناب آقای دکتر حسین کاظمی تقدیم مینماید. راهنماییهای علمی، تسلط ایشان بر روششناسی کیفی، و نقش کلیدی آنان در آشنایی نویسنده با مبانی فلسفی و عملی پدیدارشناسی تفسیری، سنگ بنای شکلگیری این پژوهش بوده است.تعارض منافع: مؤلف هیچگونه تعارض منافعی در ارتباط با این مقاله ندارد.
چکیده گستردهمقدمه و اهداف: آیندهپژوهی بهعنوان حوزهای فرارشتهای از علوم اجتماعی برای تقویت و حفظ غنای خود نیازمند پژوهشهای دلالتپژوهی در جهت بهرهبری از دلالتهای فلسفهها، ایدهها یا نظریههای جدید است. در محافل علمی وقتی فلسفه، ایده، چهارچوب، نظریه یا مدل جدیدی مطرح میشود، همه رشتهها تمایل دارند از آنها برای توسعه دانش رشتهای خود بهره گیرند. مأخذ و محمل اصلی گسترش، تقویت و غنابخشی به دانش بشری نیز از همین جا نشئت میگیرد. هدف پژوهش حاضر ارائه چهارچوبی مفهومی از دلالتپذیری آیندهپژوهی و فراهمنمودن زمینه برای سایر پژوهشهای اینچنینی است تا اندیشمندان و پژوهشگران این حوزه ضمن اینکه در زمان خود صرفهجویی مینمایند، به انجام این پژوهشها اقبال بیشتری نشان داده و بر پویایی و انعطافپذیری آیندهپژوهی بیفزایند. همچنین، به منظور کاربست آن و نقش برجسته نظریه مجموعههای فازی، دلالتهای این نظریه برای آیندهپژوهی مطالعه شد. این، برای نخستین بار است که چهارچوب مفهومی دلالتپذیری آیندهپژوهی در قالبی مختصر و جامع احصاء و ارائه میشود. همچنین، هیچ اثری یافته نشد که کاربردها، رهنمودها یا پیامدهای نظریه مجموعههای فازی را برای آیندهپژوهی مورد بررسی ویژه قرار داده باشد.آیندهپژوهی نیز همانند همه علوم دیگر، هستیشناسی خود را از یک پارادایم علمی به ارث برده است. همچنین، بهعنوان یک رشته دارای معرفتشناسی و روششناسی است. بنابراین، چهارچوب دلالتپذیری دستکم در این سه سطح سیر میکند. در خلال پژوهش، یافته شد، آیندهپژوهی مفروضاتی دارد که چهارچوب مفهومی بدون آنها، کامل به نظر نمیرسد؛ بنابراین مفروضات آیندهپژوهی نیز مطالعه شد.روش: این پژوهش از نوع کاربردی و کیفی میباشد. دادهها به روش کتابخانهای از میان مقالات و کتب موجود در پایگاههای علمی معتبر با استفاده از فایلهای رایانهای جمعآوری شدند. نوع دادهها کیفی بوده و روش محوری تحلیل آنها نیز تحلیل مضمون میباشد که در چهارچوب روششناسی دلالتپژوهی انجام شده است. دلالتپژوهی، برقراری رابطه عالمانه بین مبدأ دلالت و مقصد دلالت از طریق عرضه نوعی حدس عالمانه از رهنمود مبدأ برای مقصد است. روششناسی دلالتپژوهی، فرایندی مرکب از گامهای متوالی برای برقراری ارتباط بین دو حوزه دانشی مجزا از هم است تا بتوان دلالتهای صحیح و مناسب برای حوزه دانشی مبدأ احصاء کرد. طرح مطالعاتی دلالتپژوهی به دو گونه کلی نظاممند و برایشی است. در طرح نظاممند ابتدا چهارچوب مفهومی دلالتپذیری مقصد دلالت به تفصیل طراحی میشود و سپس در میان سهمیاریهای مبدأ دلالت، دلالتهایی برای تکتک عناصر تشکیلدهنده آن چهارچوب مفهومی یافته میشود (داناییفرد، 1395).بحث و نتیجهگیری: آنچه در بررسی منابع معتبر، پایاب محکمتری یافته است، دیدگاه واقعگرایی انتقادی به آیندهپژوهی است. بر پایه این دیدگاه در هستیشناسی آیندهپژوهی، واقعیتهای موجود قابل درک هستند؛ اما در خلال زمان تحت تأثیر عوامل اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، قومی و جنسیتی شکل گرفتهاند. این واقعیتها در قالب مجموعهای از ساختارهایی که هماکنون به شکل واقعی درآمدهاند، یعنی واقعیتهای طبیعی و غیرقابل تغییر متبلور شدهاند. این هستیشناسی با بسط نظریه کوانتوم به مفهوم واقعیت در علوم اجتماعی سازگار است و مفهوم عینی-ذهنی واقعیت و لزوم وجود نهادها (قواعد بازی جمعی مطابق تعریف کوانتومی آن) را تأیید میکند.همچنین، بر پایه دیدگاه واقعگرایی انتقادی، در معرفتشناسی آیندهپژوهی، باورپذیری بهجای قطعیت گزاره معرفتی مینشیند. ازآنجاکه آینده از گذشته و حال اثر میپذیرد، آیندهپژوهان برای مطالعه آینده، گریزی از مطالعه این دو زمان ندارند و با نظر به اینکه از گذشته و حال برخلاف آینده، شواهدی در دست است، آیندهپژوهان میتوانند بر پایه واقعگرایی انتقادی آنها را بررسی نمایند و در ارائه پیشبینیها، گزارههای معرفتی باید حاصل استدلالهای مبتنی بر شواهد صوری و غیرصوری باشند. ازآنجاکه آینده هنوز موجودیت نیافته و درستی گزارههایی که درباره آینده صادر میشوند، مشخص نیستند، باورپذیری آنها ملاک عمل قرار میگیرد و با توجه به نقش حیاتی دانش پیشزمینهای در تولید اطلاعات معطوف به آینده، در تهیه این گزارهها باید به ماهیت اجتماعی و فرایند تولید دانش توجه شود.روشهای مختلفی در آیندهپژوهی به کار گرفته میشوند که شمار آنها در برخی منابع به بیش از چهل میرسد. تعداد زیادی از این روشها از سایر علوم و رشتهها به آیندهپژوهی راه یافتهاند که با توجه به ماهیت چندرشتهای آیندهپژوهی، امری معمول است. روشهایی نیز هستند که خاص آیندهپژوهی میباشند و عبارتاند از: 1. آیندهپژوهی قومنگاشتی؛ 2. پسنگری؛ 3. پویش محیطی؛ 4. تحلیل ریختشناختی؛ 5. تحلیل لایهای علّی؛ 6. تدوین چشمانداز؛ 7. ترسیم نقشه راه؛ 8. تصمیمگیری پابرجا؛ 9. چرخ آیندهها؛ 10. دلفی؛ 11. سناریو؛ 12. سیگنالهای ضعیف و 13. شگفتیسازها.مفروضات، اصول و پایههای زیادی برای آیندهگرایی، آیندهاندیشی و آیندهپژوهی وجود دارند. برخی از مفروضات هستند که اگرچه خاص آیندهپژوهی نیستند، اما شاکله آیندهپژوهی بسیار بر آنها استوار است و نمیتوان از آنها به سادگی صرفنظر کرد. در میان تمامی این اصول و مفروضات، فهرستی که بل در کتاب خود (2003) ارائه کرد، از تمامی فهرستهای دیگر جامعتر بود و در هیچ منبعی، مفروضی یافت نشد که فهرست بل شامل آن نباشد. بنابراین، مفروضات آیندهپژوهی طبق فهرست بل عبارتاند از: 1. معنای زمان؛ 2. تکینگی ممکن آینده؛ 3. آیندهاندیشی و اقدام؛ 4. مفیدترین دانش؛ 5. ابهام در حقایق آینده؛ 6. آیندهای باز؛ 7. انسانها آینده خود را میسازند؛ 8. وابستگی متقابل و کلگرایی؛ 9. آیندههای بهتر؛ 10. افراد و طرحهایشان؛ 11. جامعه بهمثابه انتظار و تصمیم و 12. هستی و دانش واقعیت خارجی (Bell, 2003).دلالتهای نظریه مجموعه فازی برای آیندهپژوهی بررسی شدند که این دلالتها شامل ابعاد هستیشناسی، معرفتشناسی و مفروضات آیندهپژوهی نشده و تنها بعد روشها را شامل میشد. در این بعد سهمیاری پردازش اصطلاحات زبانی، بیشترین دلالت را داشته و در همه روشها کاربرد داشت. سهمیاری دستهبندی فازی در رتبه بعدی قرار داشت و در شش روش کاربرد داشت. سومین و آخرین سهمیاری، سامانه استنتاج فازی بود که تنها در دو روش تصمیمگیری پابرجا و سناریو کاربرد داشت.پیشنهاد میشود بهمنظور پویایی روزافزون رشته آیندهپژوهی، پژوهشهایی در آینده، حول موضوع دلالتهای نظریهها، علوم یا فناوریهای جدید برای آیندهپژوهی صورت گیرد. همچنین، انجام پژوهشهایی مشابه این موضوع میتواند بر غنای چنین چهارچوبی افزوده و پایاب آن را برای استفادهکنندگان از آن محکمتر نماید.همچنین، پیشنهاد میشود متخصصان علاقهمند به آیندهپژوهی اما از رشتههایی غیر از آن، از چهارچوب ارائهشده در این مقاله برای یافتن دلالتهای رشته تخصصی خود برای آیندهپژوهی بهره ببرند؛ زیرا این تلاش ضمن اینکه به حفظ بقای آیندهپژوهی میانجامد، با توجه به گستره وسیع کاربست این رشته، به گسترش کاربست رشته تخصصی ایشان نیز کمک میکند.تقدیر و تشکر: نویسندگان این مقاله مراتب قدردانی خود را از دبیرخانه محترم مجله روششناسی علوم انسانی و داوران محترم بهدلیل دیدگاههای ارزشمندشان که در بهبود کیفیت مقاله نقش بسزایی داشته است، اعلام میکنند.
چکیده گسترده مقدمه و اهداف: در حوزه روششناسی تحقیق، مدلهای متعددی برای هدایت پژوهشگران در طراحی و اجرای مطالعات علمی توسعه یافتهاند. یکی از مدلهای شناختهشده، مدل پیاز پژوهش ساندرز است که مراحل مختلف فرآیند تحقیق را بهصورت لایههای پیاز توصیف و به محققان کمک میکند تا با در نظر گرفتن ابعاد مختلف تحقیق، از جمله فلسفه، رویکرد و استراتژیها، پژوهشهای خود را بهصورت نظاممند پیش ببرند. باوجوداین، در سالهای اخیر، این چهارچوب با توجه به تحولات روششناختی و انتقادات واردشده، نیاز به توسعه و بازنگری داشته است. با توجه به پیچیدگی فزاینده محیط پژوهش و ظهور روشهای جدید، این پژوهش با استفاده از روش مرور دامنهای، مطالعات انجامشده در این حوزه را بررسی کرده و مدلی جدید تحت عنوان «مدل تار عنکبوتی پژوهش» پیشنهاد داده است که با بهرهگیری از پیوستار «ذهنی تا عینی» در روششناسی تحقیق، به پژوهشگران امکان میدهد تا با توجه به ماهیت مطالعه خود، مناسبترین روشها را انتخاب و در صورت لزوم، از ترکیب مدلهای مختلف بهرهبرداری کنند. این مدل از سه لایه اصلی تشکیل شده است: لایه عینی، لایه ذهنی و لایه ذهنی-عینی. لایه عینی بر دادههای عینی، قابلاندازهگیری و کمّی تأکید دارد و از روشهای علمی دقیق و سیستماتیک برای تحلیل دادهها استفاده میکند. لایه ذهنی به ابعاد ذهنی و تفسیری تحقیق پرداخته و به پژوهشگر کمک میکند تا بهجای تمرکز صرف بر دادههای عینی، به تجربیات ذهنی افراد نیز اهمیت دهد. لایه ذهنی-عینی، ترکیبی از دو رویکرد ذهنی و عینی در پژوهش استفاده میکند. روش: در این پژوهش از روش مرور دامنهای یا سریع، پیرامون مفاهیم کلیدی روش و مدلهای تحقیق، بهمنظور یافتن منابع اصلی و انواع شواهد، مطابق با مراحل پنجگانه ارائه شده توسط آرکسی و اومالی، پایگاههای علمی و استنادی داخلی و موتورهای جستجوی علمی گوگل اسکالر و ساینس دایرکت، در بازه زمانی دو دهه اخیر (2024-2004) مورد بررسی قرار گرفت و با استفاده از کلیدواژههای مرتبط با سؤالات تحقیق، مطالعات مروری و پراستناد و همچنین با استفاده از عملگرهای بولین[1] یا ترکیبی و بهکارگیری «جستجوی پسرونده»، بررسی فهرست منابع مقالات مرتبط انجام شد و در هر مرحله، از نمودار PRISMA-ScR 9 (برنامه توسعهیافته پریزما برای مرور دامنهای) استفاده شد. در فرایند بررسی و مطالعه دقیق انبوه مقالات یافته شده، صرفاً مقالاتی که به پاسخ سؤالات تحقیق میپرداختند، مورد بررسی بیشتر قرار گرفت و سایر مقالات غیرمرتبط حذف شد. سرانجام بهمنظور ثبت و طبقهبندی نتایج، تعداد مطالعات گزینش شده در سه دسته مقالات کیفی، کمّی و آمیخته تقسیمبندی شدند و مطابق با مراحل مرور سیستماتیک پریزما اصلاح یافته و سرانجام 25 مطالعه جهت انجام تحقیق ثبت و طبقهبندی شد. نتایج: با توجه به نقاط ضعف پیاز پژوهش ساندرز، این پژوهش در پی آن است تا با ارائه مدل پیشنهادی تار عنکبوتی ضعفهای پیازپژوهش را مرتفع نموده و ضمن بازطراحی، آن را توسعه دهد. مدل تار عنکبوتی پیشنهادی، سه لایه را بهعنوان مبنای چهارچوب مدل قرار داده است که به ترتیب از داخلیترین لایه به خارجیترین لایه (از هسته به پوستههای خارجی)، لایه 1: لایه عینی؛ لایه2: لایه عینی – ذهنی؛ لایه3: لایه ذهنی میباشد. 1. لایه عینی بر دادههای عینی، قابلاندازهگیری و کمّی تأکید دارد. در این لایه، محقق از روشهای علمی دقیق و سیستماتیک برای جمعآوری و تحلیل دادهها استفاده میکند تا به دقت و عینیت در نتایج تحقیق، امکان تعمیمپذیری یافتهها به جامعه بزرگتر بپردازد. این لایه به پژوهشگر کمک میکند تا نتایجی قابلاعتماد و عینی ارائه دهد که برای تصمیمگیریهای علمی و عملی مفید است. 2. لایه ذهنی، به ابعاد ذهنی و تفسیری تحقیق مربوط میشود. در این لایه، محقق بهدنبال درک عمیقتر از پدیدهها از طریق تجربیات، باورها، و دیدگاههای افراد میباشد. استفاده از این لایه به پژوهشگر کمک میکند تا بهجای تمرکز صرف بر دادههای عینی، به تجربیات ذهنی افراد نیز اهمیت دهد. این لایه بهویژه در تحقیقات علوم اجتماعی و انسانی مورد توجه قرار دارد. 3. در لایه ذهنی- عینی (ترکیبی)، که ترکیبی از دو لایه ذهنی و عینی است، به محقق اجازه میدهد تا از مزایای هر دو رویکرد بهرهبرداری کند. استفاده از این لایه به بهبود روش تحقیق کمک میکند؛ زیرا بین عمق و دقت تعادل را ایجاد کرده و به محقق امکان میدهد تا از روشهای ترکیبی استفاده کند و به درک جامعتری از پدیدهها منجر میشود؛ بهویژه در مسائل پیچیدهای که نیاز به تحلیل چندبعدی و تلفیق دیدگاههای مختلف دارند. بحث و نتیجهگیری: مدل پیاز پژوهش ساندرز بهعنوان یک چهارچوب روششناختی جامع، در ادبیات پژوهش مورد استقبال گستردهای قرار گرفته است. این مدل به پژوهشگران کمک میکند تا تصمیمات منسجمی در مورد فلسفه، رویکرد، استراتژی، روشها و تکنیکهای پژوهش اتخاذ کنند. باوجوداین، این مدل با محدودیتهایی نیز مواجه است که نیاز به توسعه و تکمیل دارد. پژوهش حاضر، با توجه به پیچیدگیها و تنوع موجود در پژوهشهای علمی، با ارائه مدل پیشنهادی تار عنکبوتی و الگوی تکاملی باکاربست مدل پیاز پژوهش، استفاده از مدلی متنوع و ترکیبی را ارائه کرده است که میتواند به بهبود کیفیت و دقت نتایج منجر شود. این مدل با انعطافپذیری بیشتر و استفاده از سه لایه ذهنی، عینی، ذهنی- عینی میتواند برای طیف وسیعی از پژوهشها استفاده شود. این مدل پیشنهادی، به پژوهشگران کمک میکند با توجه به ماهیت مطالعه خود، مناسبترین روش ها را انتخاب و در صورت لزوم، از ترکیب مدلهای مختلف بهرهبرداری کنند. با وجود تلاش برای پوشش جامع پیشنهادات مطرح شده در مطالعات، پژوهش حاضر با محدودیتهایی مانند پیچیده بودن برای پژوهشگران تازهکار بهدلیل ساختار لایهای و ترکیبی، نیاز به آموزش و آشنایی کامل با مفاهیم روششناسی ترکیبی و میانرشتهای برای استفاده مؤثر از این مدل و همچنین زمانبر بودن اجرای این مدل بهدلیل نیاز به تحلیلهای عمیق و چندلایه همراه میباشد. در پایان برای غلبه بر چالشها و تکمیل شکافهای موجود، پژوهشگران آینده میتوانند بر موضوعاتی مانند بررسی امکان تطبیق مدل تارعنکبوتی با حوزههای پژوهشی نوظهور مانند هوش مصنوعی، یادگیری ماشین و علوم داده، بهبود و یکپارچهسازی این روشها برای حل مسائل پیچیده دنیای واقعی و افزایش اعتبار و کاربردپذیری با تطبیق و بهبود مداوم استراتژیهای پژوهشی تمرکز کنند تا از ترکیب مدل تارعنکبوتی با سایر مدلهای روششناسی برای دستیابی به نتایج دقیقتر و جامعتر استفاده نمایند. تعارض منافع: در این مقاله تعارض منافع وجود ندارد. [1]. Boolean Operator
چکیده گسترده مقدمه و اهداف: تحولات پرشتاب فناوریهای هوش مصنوعی، بازاندیشی در روشهای تولید دانش را به ضرورتی انکارناپذیر بدل ساختهاند. در این راستا، حوزه هوش مصنوعی بهسرعت در حال پیشرفت و آماده است تا روشهای تحقیق ما را متحول کند. یکی از نمودهای بارز این تحول، ورود «مصاحبهگران الگوریتمی» به عرصه پژوهشهای کیفی است؛ ابزارهایی که با تکیه بر الگوریتمهای پردازش زبان طبیعی، تعاملات شبهانسانی با مشارکتکنندگان برقرار میکنند. مدلهای زبانی هوش مصنوعی بهدلیل توانایی فوقالعاده خود در نوشتن مقاله، طراحی آزمایشها، توسعه نظریه، رونویسی، ترجمه، تجزیه و تحلیل موضوعی، کدگذاری، خلاصه کردن مقالات، توصیه نشریات و هدایت محققان به مسیر درست، تکمیل جمله و پاراگراف، درک و تولید متنی که به نوشتار انسان شباهت دارد، شناخته میشوند و این ویژگی آنها را به منبعی ارزشمند برای پژوهشگران در حوزههای کیفی تبدیل کرده است. باوجوداین، ورود این ابزارها صرفاً یک پیشرفت تکنولوژیک نیست، بلکه ناظر بر بازتعریف روابط میان انسان، ماشین، قدرت و معرفت است. ازآنجاییکه تصور تحقیقات کیفی معاصر و تحلیل دادهها در علوم انسانی و اجتماعی دشوار است، روی آوردن به فناوریهای مدرن در تحلیل دادههای کیفی مبتنیبر کامپیوتر، چهارچوبهای تفسیر ما را شکل میدهد و دیدگاه و درک ما از مسائل پژوهشی را تغییر میدهد. هدف این مقاله، بازاندیشی انتقادی در نسبت میان هوش مصنوعی و تولید دانش در پژوهشهای کیفی است؛ با تمرکز ویژه بر مصاحبهگران الگوریتمی و ظرفیتهای آنها در برهم زدن یا بازتولید مناسبات معرفتی و اجتماعی. این مقاله میکوشد با تکیه بر نظریه قدرت -دانش فوکو و نظریه جامعه شبکهای کاستلز، الگویی روششناختی با عنوان «روششناسی انتقادی هوشمند» پیشنهاد کند که پژوهشگران را قادر کند نسبت به سوگیریها، محدودیتها و ظرفیتهای اخلاقی و سیاسی این ابزارها حساسیت نظری و عملی داشته باشند. روش: پژوهش حاضر به بررسی نقش مصاحبهگران الگوریتمی در بازتعریف روابط اجتماعی و ساختارهای قدرت در مطالعات کیفی میپردازد. این تحقیق در دو مرحله تطبیقی - اسنادی و انتقادی هوشمند اجرا شده است. در فاز اول، با ترکیب نظریههای فوکو و کاستلز، چهارچوب نظری برای تحلیل مصاحبههای هوش مصنوعی تدوین شد. نظریه فوکو به تحلیل تأثیرات قدرت ابزارهای الگوریتمی کمک و مدلهای زبانی بزرگ مانند ChatGPT منابع جدید قدرت را نمایان میکند. فاز دوم به توسعه رویکرد انتقادی هوشمند اختصاص دارد که به ادغام فناوریهای هوش مصنوعی و تحلیل انسانی میپردازد و به پژوهشگران کمک میکند تا به مسائل انسانی و اجتماعی عمیقتر بپردازند. این روششناسی نوین با استفاده از الگوریتمها به شفافیت و دقت تحلیلها میافزاید و زمان تحلیل را کاهش میدهد. همچنین، اعتبار دادهها با تفسیر تحلیلهای انسانی تقویت میشود و سوگیری ناشی از تحلیلهای انسانی کاهش مییابد. برای سنجش روایی مدل بومی «روششناسی انتقادی هوشمند»، بررسی همراستایی چهارچوب تحلیلی با نظریههای قدرت -دانش و جامعه شبکهای ضروری است. استفاده از ترکیب تحلیل انسانی و الگوریتمی، کدگذاری مشترک و بازبینی نتایج توسط مشارکتکنندگان نیز به اعتبار و پایایی پژوهش کمک میکند. درنهایت، این پژوهش براساس یک «روششناسی انتقادی هوشمند بومی» طراحی شد که به پژوهشگران اجازه میدهد تا از تجارب انسانی و قدرت پردازش الگوریتمی در عصر دیجیتال و تحلیل دقیقتر تعاملات اجتماعی بهطور همزمان بهرهبرداری کنند. این روششناسی بر اهمیت شفافیت الگوریتمی و سواد دادهمحور تأکید دارد و پژوهشگران را ترغیب میکند که در تعامل با ابزارهای هوش مصنوعی، بهعنوان تولیدکنندگان خلاق دانش عمل کنند. نتایج: یافتهها نشان میدهند که مدلهای زبانی بزرگ مانند ChatGPT، میتوانند بهشکل معناداری غنای پژوهشهای کیفی را در مراحلی مانند شناسایی الگوهای پنهان، طراحی سوال، رونویسی، ترجمه، کدگذاری، توسعه نظریه و تولید متن افزایش دهند. باوجوداین، این مدلها ابزارهایی خنثی نیستند؛ بلکه کنشگرانی معرفتی هستند که قادرند ساختار گفتمان و مسیر تفسیر را تحتتأثیر قرار دهند. همچنین قادرند الگوهای اجتماعی و فرهنگی را شناسایی و درک عمیقتری از ساختارهای قدرت ارائه دهند. یکی از نتایج کلیدی این پژوهش، توانایی مصاحبهگران الگوریتمی در تولید دادههای شفاف و مستند است که به پژوهشگران این امکان را میدهد تا روند تحلیل را بهراحتی پیگیری و نتایج را مستند کنند. این ویژگی میتواند به افزایش شفافیت و قابلیت اعتماد در پژوهشهای کیفی کمک کند و به پژوهشگران اجازه دهد تا با دقت بیشتری به تحلیل دادههای پیچیده بپردازند. افزونبراین، نتایج نشان میدهند که ترکیب تحلیل انسانی با الگوریتمی میتواند به کاهش سوگیریها و افزایش دقت در نتایج منجر شود. این ادغام، بهویژه در زمینههای اجتماعی و فرهنگی که تحلیلهای عاطفی و زمینهای اهمیت دارند، میتواند تحولی در درک و تفسیر دادهها ایجاد کند. در نهایت، این پژوهش بر ضرورت بازاندیشی در روشهای پژوهش و طراحی رویکردهای جدید در مواجهه با چالشهای اخلاقی و اجتماعی مرتبط با استفاده از هوش مصنوعی تأکید دارد. این نتایج میتوانند بهعنوان مبنایی برای توسعه سیاستهای پژوهشی و آموزشی در زمینه استفاده از هوش مصنوعی در تحقیقات کیفی عمل کنند و به بهبود کیفیت و اعتبار پژوهشهای اجتماعی کمک نمایند. بحث و نتیجهگیری: پیشرفتهای اخیر در فناوریهای هوش مصنوعی و دادهکاوی تأثیر عمیقی بر روشهای پژوهش کیفی و اجتماعی داشته است. این پژوهش به بررسی تأثیر مصاحبهگران الگوریتمی بر پژوهشهای کیفی، بهویژه در زمینههای روابط اجتماعی و ساختارهای قدرت و معرفت میپردازد. یافتهها نشان میدهند که مدلهای زبانی بزرگ (LLMs) مانند ChatGPT نهتنها بهعنوان ابزار تسهیلکننده، بلکه بهعنوان کنشگران معرفتی عمل میکنند که در تفسیر دادهها و تولید معنا نقش دارند. این تغییرات به تحول در ساختارهای اجتماعی و روابط انسانی نیز منجر شده است. نظریههای میشل فوکو و مانوئل کاستلز به درک بهتر تأثیرات هوش مصنوعی بر روابط اجتماعی کمک میکنند. فوکو بر نقش قدرت در تعاملات روزمره تأکید دارد و کاستلز اطلاعات را بهعنوان منابع جدید قدرت در نظر میگیرد. این پژوهش تأکید میکند که بهرهگیری آگاهانه و انتقادی از این ابزارها میتواند دقت و انسجام تحلیلهای کیفی را بهبود بخشد، بهویژه در مراحل پیچیدهای مانند رونویسی و تحلیل تماتیک. چهارچوب «روششناسی انتقادی هوشمند بومی» که پیشنهاد میشود، به پژوهشگران امکان میدهد تا از ترکیب تحلیل انسانی و قدرت پردازش الگوریتمی بهرهبرداری کنند و در تعامل با این ابزارها، به تولیدکنندگان خلاق دانش بدل شوند. درنهایت، این پژوهش بر ضرورت بازتعریف نقش پژوهشگر و طراحی ساختارهای جدید برای مستندسازی تعاملات انسان - ماشین تأکید میکند و بر اهمیت رویکردهای انتقادی و مسئولانه در استفاده از هوش مصنوعی در تحقیقات اجتماعی تأکید دارد.