گروه هنرهای نمایشی، دانشکدگان هنرهای زیبا، دانشگاه تهران، ایران
被引用0|浏览0
摘要
مطالعات مخاطب یکی از چالشبرانگیزترین حوزههای نظریهپردازی در تئاتر است. با وجود گسترش این مطالعات در دهههای اخیر و اهتمام نظریهپردازان معاصر به بازتعریف جایگاه مخاطب در فرآیند اجرا، بخش مهمی از رویکردهای کلاسیک شرقی در این زمینه کمتر مورد توجه پژوهشهای تطبیقی قرار گرفتهاند. هدف از پژوهش حاضر، واکاوی مفهوم «چرخۀ بازخورد خودمولّد» در زیباییشناسی اجرای اریکا فیشر- لیشته و مقایسۀ آن با الگوهای ارتباطی در آثار مهم تئوریک تئاتر کلاسیک شرق، یعنی کتاب ناتیاشاسترا (منسوب به بهاراتا) و رسالات زآمی موتوکیو (از جمله فوشیکادن و کاکیو) است. پرسش اصلی مقالۀ حاضر این است که رویکردهای ارتباطی بهاراتا و زآمی چه وجوه اشتراک و افتراقی با ایدۀ «چرخۀ بازخورد خودمولّد» دارند. این پژوهش، کیفی و مبتنی بر روش توصیفی ـ تحلیلی است؛ و سه مؤلفۀ بنیادین چرخۀ بازخورد خودمولّد (واژگونی نقش، جامعهسازی و تماس) را در مقایسه با رویکردهای مخاطبمحور تئاتر سانسکریت هند و تئاتر نو ژاپن بررسی میکند. نتایج حاصل از این پژوهش، بیانگر اشتراکات عمیق این نظامهای تئاتری در تأکید بر «ارتباط زنده و جامعهساز» میان بازیگران و مخاطبان است. با اینحال، تفاوتهای فرهنگی قابلتوجهی نیز میان این نظامها مشاهده میشود. در حالی که سنتهای شرقی بر دگرگونی درونی و تجربۀ روحانی اجرا تأکید دارند، نگرش فیشر- لیشته بر ماهیت گذرا، پیشبینیناپذیر و فرایندیِ تعامل اجرایی تمرکز دارد. در نهایت، این پژوهش با کنار هم قرار دادن نظامهای متفاوت تئاتری در شرق و غرب، امکان گفتوگویی همگرایانه را میان آنها فراهم میکند و این خود به بازاندیشی پیرامون تعامل اجرا و مخاطب در گسترۀ جهانی تئاتر خواهد انجامید.