
شیموس هینی، شاعر اهل ایرلند شمالی، در مقالات خود موضوعی را تحت عنوان بازپوشانی یا التیام شعری مطرح کرده است. مقصود او از طرح این موضوع، ایجاد فضا و مهارتی شاعرانه است که از طریق آن بتواند به مصائب و مشکلات مردمان سرزمینش بپردازد. این ایده هینی تا حدی به نظریه اقتباس که توسط لیندا هاچن، منتقد کانادایی، مطرح شده است شباهت دارد؛ چرا که هاچن نیز اقتباس را راهبردی برای تسکین دردهای مردمانی که تحت سلطه قرار گرفتهاند، در نظر میگیرد. هدف از این مقاله، بررسی موردی این شباهت با تکیه بر مطالعه ترجمه/ اقتباس هینی از بخشی از کمدی الهی دانته و روایت گفتگویش با گناهکاران در دوزخ است که در مجموعه شعر کار مزرعه تحت عنوان «اوگولینو» به چاپ رسیده است. موضوعاتی که مورد بحث قرار خواهند گرفت بررسی کارکرد و اهمیت چنین رویکردی در شعر هینی، تحلیل ارتباط میان شعر و تاریخ معاصر ایرلند و در، شناسایی نقاط قوت و ضعف این روش شاعرانه را شامل میشود. در نهایت، از قرار دادن شعر هینی در چارچوب نظریات انتقادیاش و همچنین ترکیب این دو با نظریه اقتباس هاچن، این نتیجه حاصل میشود که شاعر از طریق ترجمه/ اقتباس شعر دانته، در تلاش است تا گوشهای از رنج مردم و هنرمندان ایرلندی را به مخاطبانش منتقل کند.
تصویرشناسی، رویکردی در ادبیات تطبیقی است که به بررسی چگونگی شکلگیری و بازنمایی «دیگری» در بستر تعاملات فرهنگی میپردازد و دریچهای تازه به درک هویتها و تفاوتهای میانفرهنگی میگشاید. پژوهش حاضر به تحلیل تصویرشناسانه بازنمایی «دیگری» در کتاب دختری در پاریس اثر شوشا گاپی پرداخته است. این تحقیق با بهرهگیری از نظریات دانیل هانری پاژو در حوزهی تصویرشناسی، به بررسی واکنشهای «مشاهدهگر» در مواجهه با فرهنگ و جامعه پاریس پرداخته و تلاش میکند تا مشخص کند آیا گاپی در بازنماییهای خود گرفتار کلیشهها و پیشداوریهای رایج بوده یا از آنها فراتر رفته است. بر اساس این نظریات، سه نوع نگاه در مواجهه با «دیگری» قابل تشخیص است: جنون، ترس و علقه. نتیجه پژوهش نشان میدهد که نگاه گاپی به «دیگری» به نگاه علقهای نزدیک است، جایی که فرهنگ بیگانه نه برتر از فرهنگ «مشاهدهگر» تلقی میشود و نه فروتر از آن، بلکه تعاملی دوسویه و همسطح میان «مشاهدهگر» و «مشاهدهشده» شکل میگیرد. گاپی با تجربهی زیسته طولانیمدت خود در پاریس، از کلیشهها و اسطورههای مرسوم سفرنامهنویسان دوره قاجار فاصله گرفته و توانسته به کلیشهزدایی بپردازد. این تحقیق به روش توصیفی-تحلیلی انجام شده و با تمرکز بر جنبههای مختلف زندگی اجتماعی و فرهنگی مانند زندگی دانشجویی، نظام آموزشی، بحران مسکن و هنر، به واکاوی دقیقتری از «من» و «دیگری» پرداخته است. این پژوهش نشان میدهد که گاپی نه تنها موفق شده است تصویری واقعگرایانه تر از جامعه پاریس ارائه دهد، بلکه توانسته است از خلال این مواجههی فرهنگی، به شناختی عمیقتر از هویت خود نیز دست یابد.
اهمیت فضای جغرافیایی در رمانهای پساآخرالزمان و بهویژه رمان علمی-تخیلی و پساآخرالزمانی قلعۀ مالویل اثر روبر مرل بسیار مشهود است. داستان در پی یک انفجار عظیم ناشناخته، چهرۀ آخرالزمانی فضای جغرافیایی مالویل و پیرامون آن را بازنمایی میکند. در تلاقی واقعیت و تخیل، فضای بازنماییشده بعد از «روز واقعه» به نقطۀ آغاز پیش از تمدن بشری بازمیگردد. در پژوهش حاضر، برای درک بهتر فضاهای بازنماییشده متأثر از تخیل نویسنده، به پیوستار فضا-زمانیت پرداخته میشود. این پیوستار از اصول نقدجغرافیایی برتراند وستفال میباشد و طبق آن، زمان و فضا مستقل از یکدیگر نیستند بلکه زمان بُعدی از فضا میباشد. در مطالعۀ حاضر، برای ارائه تصویر جامعتری از فضای جغرافیایی بازنماییشده، به مطالعۀ درزمانی (دیاکرونیک) لایههای متفاوت زمانی در طول زمان پرداخته میشود. انبوه خاطرات، ابزار مهم مرززدایی تخیلی، در بازنمایی فضای جغرافیایی داستان در بستر زمان هستند. بین فضا و لایههای زمان، ارتباطی پویا وجود دارد. تلاش بیوقفه، دانش و تجربۀ دنیای قبل از «روز واقعه» برای بازسازی فضا و گذار از ویرانشهر پساآخرالزمان به آرمانشهر نشانگر اندیشۀ مسئولیتپذیری ساکنان مالویل است.
در سالهای اخیر، تطبیق و مقایسهی آثار ادبی اقوام و ملل مختلف بسیار مورد توجه پژوهشگران و نیز خوانندگان و منتقدان قرار گرفته و این بررسیهای تطبیقی بستری مناسب برای ارزیابی مشترکات و شباهتهای ساختاری و محتوایی دو یا چند اثر از زبانها و فرهنگهای گوناگون فراهم آورده است. هدف اصلی پژوهشهای تطبیقی، شناساندن مضمون و محتوای آثار ادبی و در گام بعدی رهیافتی برای نقد آنهاست. در همین راستا پژوهش حاضر تلاش میکند تا با بررسی تطبیقی مهمترین عناصر سازندهی داستان در دو اثر فارسی و آلمانی بیست و دومین حکایت گلستان سعدی و داستان هاینریش بینوا، نوشتهی هارتمان فُنأوئِه، به همانندی و تفاوتهای دو اثر، در پرداختن به موضوعی واحد پیبرده و علت آن را آشکار سازد. بررسی و تحلیل درونمایههای این دو اثر مانند سبک نگارش، زاویه دید، شخصیت و شخصیت پردازی میتواند کمک به سزایی در شناخت جامعه و محیط اجتماعی عصر نویسندگان باشد. نتایج این بررسی تطبیقی نشان میدهد که با وجود بنمایهی مشترک، هر نویسنده به نتایج متفاوتی دست یافته است. این پژوهش به شیوهی کتابخانهای و اسناد پژوهی با رویکرد تطبیقی و از نگاه مکتب آمریکایی (شباهتها و تفاوتها) صورت گرفته است.
مکتب تطبیقی اروپای شرقی تحت تأثیر فلسفه مارکسیستی زیرساختهای جامعه یعنی زمینههای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی را باعث پدیدآمدن روساختهای فرهنگی میداند.نظر به اهمیت ادبیات مهاجرت،دراین جستار با هدف بررسی مقولههای آسیبزای مهاجرت،اندیشه انتقادی نویسندگان دو رمان تماما مخصوص از عباس معروفی و عراقی فی باریس از ساموئل شمعون بررسی شدهاست.باتوجه به اینکه در این دو رمان همسانیهایی در طرح وقایع تاریخی و مسائل اجتماعی، سیاسی و فرهنگی دیده میشود، با تکیه بر روش توصیف و تحلیل بر پایه الگوی مکتب اروپای شرقی، بسترهای اجتماعی و سیاسی و مسائل فرهنگی مؤثر بر شرایط مهاجر موردواکاوی قرارگرفته است.رهیافت پژوهش نشان میدهد:نویسندگان با طرح مسأله ناامنی و شئانگاری، نمودی از جبر شرایط را به تصویرکشیدهاند که این امر در ارتباط با حوادث تاریخی کشورهای مهاجرفرست است. همچنین با انتقاد از حکومتها و به چالش کشیدن تفکر ایدئولوژیک و بیان مسأله آزادی اندیشه و ارتباط آن با حوادث تاریخی کشورهای خود به انتقاد از خفقان اجتماعی و سیاسی پرداخته و با طرح مسائل فرهنگی در قالب گسستفرهنگی، سرگردانی و از خودبیگانگی مهاجران ترسیمنمودهند.
این مقاله به بررسی گفتمان فمینیسم درهم تنیدگی و روایتهای نئوبرده از طریق بازگویی تجارب زنان میپردازد و اینکه چگونه با روایتهای نئوبردگی مواجه و بازنگری صورت میگیرد. پژوهش حاضر به بررسی شخصیت پردازی و ویژگیهای شخصیتهای زن اصلی اما در حاشیه جامعه مطرح می شود و جای دارد، رمانهای سووشون سیمین دانشور و دلبندِ تونی موریسون میپردازد. این رمان نویسان زن، دردها و رنجهای تبعیض و ظلم را در جامعه مردسالاری به شکل جدیدی از بندگی و بردگی زنان درجامعه امروزی به تصویر میکشند. پژوهش حاضر، تجزیه تحلیلِ شخصیتهای زن اصلی داستانها در چهار عنصر مختلف از دیدگاه فمینیست ی و روایتگری بردهداری نوین، براساس مطالعات کتابخانهای مورد مطالعه قرار میدهد. علیرغم وجود تفاوتها در سبک نوشتاری و شیوه داستانپردازی، ابتدا زن به عنوان موجودی منفعل، مطیع مرد و فرهنگ غالب ترسیم می شود، سپس شخصیتهای زن در دو رمان منتخب، برخلاف جایگاه حاکم برجامعه، قوی و مصمم به نظر میرسند و به دلیل توانایی و مقاومتی که دارند، شخصیتهای زن میتوانند خویشتن و موقعیت ویژه خود را بیایند. نتایج نشان میدهد که لایههای اجتماعی و فرهنگی استعماری/پسااستعماری، پنهان/آشکار، در کنار با تضاد فمینیستی در مورد تجسم تجربه در نئوبردگی، میتواند بر تلاقی روایتهای نوبردهداری در رمانها تأثیر بگذارد.
نقدزیستمحیطی یکی از نقدهای نوظهور جهان است که با نگاهی بحرانمحور به مسئلة محیطزیست در ادبیات میپردازد و زیرشاخههای متعددی دارد. یکی از این زیرشاخهها حیوانمحوری است که با نام جهانی انیمالیسم شناخته میشود. در پی تشدید بحرانهای زیستمحیطی پس از انقلاب صنعتی، بسیاری از نویسندگان جهان بر ضرورت توجه به حیوانات و حفظ حیات آنها تأکید کردند که یکی از معروفترین آنها جک لندن، نویسندة آمریکایی است و آثار برجسته او «سپید دندان» و «آوای وحش» نمونههای بارزی از این گرایشاند. به همینترتیب، صادق چوبک در قلمرو ادبیات ایران، آثار متعددی با محوریت حیوانات منتشر کردهاست.این پژوهش با نگاهی تطبیقی، با در نظر داشتن معیارهای اخلاق بومگرا شباهتها و تفاوتهای آثار این دو نویسنده را از منظر نقد زیستمحیطی حیوانمحور بررسی میکند و به دغدغههای اخلاقی عمیق وایدئولوژیهای بوممحور، بهویژه در خصوص روابط پیچیده انسانها با حیوانات، میپردازد. بدین ترتیب چگونگی بازتاب دو گونة ارتباط صمیمانه و خصمانة انسان با حیوانات را در آثارشان میکاود. نتایج تحقیق نشان میدهد که هردو نویسنده شکلهای گوناگون و روایتهای چندوجهی از حیوانگرایی و حیوانستیزی را در داستانهایشان به تصویر کشیدهاند و بر ارزش ذاتی آنها فارغ از نگاه فایدهگرایانة انسانمدار تأکید دارند. دیدگاه لندن و چوبک، هر دو واقعگرایانه است، بااینحال، چوبک چشماندازی تیرهتر از آینده طبیعت و مصیبت جانوران ارائه میکند و هیچ مسیر روشنی برای نجات آنها نمیبیند. این پژوهش به دنبال کمک به گفتمان علمی انیمالیسم، پیوندهای عمیق بین ادبیات، آگاهی محیطی و پویایی پیچیده بین انسان و حیوان و نیاز مبرم به حفظ محیطزیست را روشن میکند.
درک پیچیدگی وضعیت زنان سیاهپوست در نظامهای اخلاقی و اجتماعی، یکی از موضوعات چالشبرانگیز در ادبیات سیاهپوستان است که مورد توجه بیشتر نویسندگان، بهویژه نویسندگان زن سیاهپوست قرار گرفته است. اگرچه صدای زنان در اغلب موارد به حاشیه رانده شده، اما در این میان صدای زنان سیاهپوست بیشتر سرکوب شده است. این پژوهش بر آنست که رمان تملک راز شادی (۱۹۹۲) آلیس واکر را با استفاده از نظریهی پاتریشیا هیل کالینز مبنی بر تفکر فمینیستی سیاهپوستان و مفاهیمی نظیر مکاتب ملیگرایی، هویت و سیاست توانمندسازی زنان سیاهپوست را مورد نقد و بررسی قرار دهد و به این پرسش پاسخ دهد که چگونه جنبشهای ملیگرایانه سیاهپوستان به بهانهی مقاومت در برابر ایدئولوژی قدرت و حفظ ارزشهای سنتی، به تضعیف عاملیت زنان آفریقایی منجر میشود. این پژوهش با استفاده از روش توصیفی- تحلیلی رویکرد واکر به برخی جنبشهای ملیگرایانه قبایل آفریقایی نظیر ترویج ختنه زنان بهعنوان شکلی از مقاومت در برابر استعمار می پردازد. یافتههای پژوهش حاکی از آنست که واکر در قالب رمان و کالینز در قالب نقد فمینیستی سیاهپوستان، کنشهای تقریبا مشابهی از منظر تقابل با این قسم ملّیتگرایی فرهنگی از خود بروز دادهاند.
سیطره صهیونیستی بر فرهنگ و اندیشه غرب پس از جنگ جهانی دوم بیش از پیش در ادبیات معاصر نمایان میشود. همزمانی و پیوند تشکیل اسرائیل به سال 1948 با مساله هولوکاست و همچنین نفوذ و تسلط صهیونیست ها بر صنعت فرهنگ در غرب به تبع آن منجر به تولید حجم عظیمی از آثار هنری و ادبی توسط هنرمندان و نویسندگان یهودی و غیریهودی، بویژه در آمریکا و انگلیس، میشود که البته تصادفی نیست. پژوهش حاضر با تکیه بر آرای ناقدان و نظریه پردازانی چون ادوارد سعید (Edward Said) و ایلان پاپه (Ilan Papé ) در صدد است تا نمایشنامه های راه اندوه (1998) (Via Dolorosa) و دیوار (2009) (Wall) نوشته دیوید هِر را بررسی کند. نگارندگان برآنند تا پس از بررسی سبک خاص نمایشنامهنویسی هِر، به تحلیل موشکافانه این دو نمایش با تکیه بر موضع لیبرال اومانیستی وی بپردازند. آن چه در این گفتار موکد میشود موضع یک بام و دو هوای هِر است به عنوان فردی با داعیه عدالتخواهی و آزادیخواهی در مواجهه با مسائل انگلیس و همچنین خاورمیانه، که ریشه در تناقضات بنیادین گفتمان انسانگرایی لیبرال دارد. نگارندگان نشان میدهند چگونه آثاری به ظاهر مستند و بیطرف، به واقع روایتهایی شبهتبلیغاتیند برای سفیدشویی اشغالگری و جنایتهای بیشمار صهیونیستها.
زمینه های مشترک فرهنگی، اوضاع نابسامان سیاسی و اجتماعی و نشر تفکرات فلسفی غرب در برهه ای از تاریخ معاصر ایران و جهان عرب سبب به وجود آمدن مضامین مشترکی در شعر معاصر فارسی و عربی شده است. یکی از این مضامین مشترک، مضمونی به نام «خداآفرینی» یا «خلقُ الإله» است که تحت تأثیر یکی از اندیشه های بنیادین فلسفۀ غرب (غیاب خدا) شکل گرفته است. در این مقالۀ تحلیلی تطبیقی، ضمن ریشه یابی مضمون خداآفرینی در اندیشه و فلسفۀ غرب، به بررسی و تطبیق این مفهوم در شعر دو شاعر برجستۀ معاصر ایران و جهان عرب، یعنی شاملو و ادونیس، پرداخته شدهاست تا ریشه های اثرپذیری دو شاعر از آبشخور مشترک ادبیات غرب بازشناسی شود. نتایج پژوهش نشان می دهد که عقاید فلاسفهای چون نیچه و سارتر، حاکی از تأثیرپذیری مستقیم آنها از آثار این دو فیلسوف مشهور غربی، به ویژه کتاب های ادبی- فلسفی: حکمت شادان، چنین گفت زرتشت و شیطان و خدا است. در این میان، ادونیس هم از آثار نیچه هم سارتر تأثیر پذیرفته، اما شاملو بیشتر به سارتر گرایش داشته است. دیگر آنکه این مضمون در شعر ادونیس یک مضمون مقطعی و گذراست که در دفتر أغانی مهیار الدمشقی دیده میشود؛ اما شاملو در بیشتر دفترهای شعری اش از این مضمون استفاده کرده است.
ادبیات معاصر آلمان به گونهای چشمگیر با جنگ جهانی دوم و حاشیههای آن گره خورده است، جنگی که بسیاری از آلمانیها در ابتدا شور و اشتیاق وافری به آن نشان دادند و آن را "ملیگرایی خاص آریایی" قلمداد و پس از پایان جنگ آن را یک اشتباه فاحش تاریخی نامیدند. موضوع جنگ جهانی دوم تا سالیان متمادی یکی از ارکان مهم ادبیات معاصر بوده و در این میان نویسندگان برجستهای ظهور کردند که به عینه شاهد جنگ و خرابیهای آن بودند. از جملهی این نویسندگان، اووه تیم است که با اثر خود مثلاً برادرم، زندگی خانوادهی خود را که تحت تأثیر مستقیم جنگ جهانی دوم و پیامدهای آن قرار دارد به چالش کشیده و با زبانی صریح و در عین حال نیشدار تأثیر مخرب این پدیده را بر روابط خانودگی به تصویر میکشد. در این اثر، برادر اووه تیم، محور اصلی داستان است، ولی سرگذشت پدر و مادر و خواهر وی نیز با سرنوشت او عجین شده است. اووه با آنکه هنگام فوت برادر، سه ساله بوده و تنها تصاویر مبهمی در ذهن دارد، با استفاده از عکسها و نامههایی که برادرش از میدان جنگ با خانوادهی خود ارتباط برقرار کرده، کمک گرفته تا این اثر را خلق نماید. جستار ذیل بر بستر تصویر بینش یک خانوادهی آلمانی به جنگ ناسیونالیستی جهانی دوم در اثر مثلاً برادرم، تأثیر جنگ بر روابط خانوادگی بین اعضای خانوادهی تیم را که به تبعیض بین فرزندان از طرف والدینش منجر میشود، مورد مداقه قرار داده است.
قصد اصلی نوشتهی حاضر، این است که کارکرد و شناخت ساختار و عناصر هستهای و اصلی روایت را در متنهای روایی، یکی از عوامل کلیدی در شناخت درونمایهی اصلی اثر روایی معرفی کند. تحلیل سطوح روایت و طرح پیرنگ در درون دنیای داستانی، نشان میدهد که تم اصلی متن داستانی چیست و داستاننویس با چه ترفندهایی میتواند این تم یا درونمایهی اصلی را برای خوانندهی اثرش به نمایش بگذارد؟ برای رسیدن به این مهم، سطح روایی و طرح پیرنگ دو داستان از نویسندگان بهنام و پرکار افغانستان را بهگونهی مقایسهای تحلیل و تبیین کردهایم. داستان آدمی و سگ نوشتهی رهنور زریاب، از نویسندگان نامآشنای افغانستان در طول چند دههی اخیر است. فعالیتهای پیوسته و تعدّد آثارش، او را در رأس پرکارترین نویسندههای افغانستانی در حوزهی ادبیات داستانی قرار داده است. داستان پِشَکهایی که آدم میشوند، نوشتهی سپوژمی2 زریاب است که او نیز یکی از داستاننویسان بهنام بوده و آشناییاش با زبان فرانسه توانسته بر کیفیت ساختاری داستانهای او اثر بگذارد. تحلیل مقایسهای روایتشناختی این داستانها بهخوبی میتواند درونمایهی اصلی داستانها را مشخص سازد. مخاطب، با خوانش این داستانها بدون تشخیص ساختارهای روایی، شاید درونمایهی اصلی آنها را بهسادگی درک نکند، اما با دقت و توجه روی ساختارهای روایی، به این مهم بهراحتی دست مییابد.
نمایشنامه بایستی دریا را یافت از ژان-پیر اسپیلمون در زمرة اقتباس های موفق از منطق الطّیر عطّار است. اسپیلمون در این بازآفرینی سعی نموده تا در عین وفاداری به چارچوب اصلی منظومه عطّار، تغییرات قابل توجّهی را با در نظر گرفتن الزامات نمایشی در آن انجام دهد. از جمله دگرگونیهای مهمی که در این اثر شاهد آن هستیم، تغییر در تعداد وادیهای سلوک، حذف و تقلیل تعداد مرغان سالک و نیز تحوّل در دلالتهای شخصیت سیمرغ میباشد. به بیان دیگر، اسپیلمون بنابر دیدگاه ناسوتی و جهاننگری ویژه خویش اثری متفاوت و مطابق با سلیقه مخاطبان معاصر ارایه داده است. در این پژوهش با توجه به نظریه بینامتنیت ژرار ژُنِت، درصدد بررسی و پاسخ به این پرسشها هستیم که نمایشنامهنویس فرانسوی تا چه حد موفّق به انتقال پیام جهانشمول اثر عطّار در قالب یک نمایشنامه بوده است؟ و بنیان های اصلی داستان سفر مرغان دستخوش چه تحوّلات جدید و نوینی شده است؟
ادوارد باند ازجمله نویسندگان معاصر انگلستان است که سلطهی سرمایهداری غربی بر جامعهی معاصر و تأثیر سازوکارهای مبتنی بر آن را بر زیست اجتماعی افراد بررسی میکند. از دیدگاه باند، سرمایهداری متأخر و عناصر تشکیلدهندی آن، نظیر فناوری عنانگسیخته و سازمانهای اداری-مالیِ غولآسا، این قدرت را دارند که ساحت زیست اجتماعی افراد را تسخیر کنند. نتیجهی دستاندازیهای این سازوکارها بر زندگی شهروندان نیز ضعیفتر شدن خدمات اجتماعی، تخریب روابط انسانی و تبدیل شدن جامعه به میدانِ خشونت است؛ ازاینرو، باند جامعهی برساخته توسط سرمایهداری متأخر را جامعهای اردوگاهی تصویر میکند که ساکنانش مردمانی بیروح و مردگانی متحرک هستند. او در نمایشنامهی زادهشده جامعهای آخرالزمانی در آینده را به تصویر میکشد که انسانهایی در حال احتضار در جایجای آن گام میزنند و خشونت سراسر آن را فرا گرفته است. دو انگاری «پیکرهای درهمشکسته» و «جامعهی اردوگاهی» مفاهیمی است که جورجو آگامبن، جامعهشناس ایتالیایی، از آنها برای تبارشناسی خود از زیستسیاست غربی بهره میگیرد. از دیدگاه او، دولتهای غربی از دوران یونان باستان تا عصر حاضر زیست طبیعی انسانها را در گسترهی دولتشهر در اختیار خود گرفته و آن را بر اساس امیال و صلاحدید خود دائماً تعریف کردهاند؛ ازاینرو، این پژوهش بر آن است با استفاده از نظریههای آگامبن دربارهی چگونگی شکلگیری زیستسیاست در جامعهی معاصر، مفاهیمی نظیر «حیات برهنه» و «شکلگیری اردوگاه» را در نمایشنامهی زادهشده بررسی کند. نتیجهی این پژوهش حاکی از آن است که سازوکارهای موجود در زیستسیاست غربی عاملِ تولد «اردوگاه» و ایجاد «حیات برهنه» در سطح جامعهی جهانی است.
ادبیات تطبیقی علاوه بر مطالعه رابطهی ادبیات ملتهای مختلف با یکدیگر، وارد حوزه رابطه ادبیات با دیگر علوم انسانی نیز میشود. یکی از این علوم، روانشناسی است که در دهههای نخستین قرن نوزدهم پای به عرصه ادبیات گذاشت و نوعی نقد را تحت عنوان «نقد روانشناختی ادبیات» یا «نقد روانکاوانه» پدید آورد. از جمله نظریههای کاربردی در زمینه نقد روانکاوانه، نظریهی شخصیت فردنگر «آلفرد آدلر» روانشناس اتریشی است که جنبه اجتماعی در آن غلبه دارد و چکیدهی نهایی آن عبارت است از اینکه انسان عضو مهمی از سیستم اجتماعی است و شخصیتش در همین چارچوب شکل میگیرد. تشابهاتی میان شخصیت اصلی دو داستان «ویلانالدوله» محمدعلی جمالزاده و «شورتی» میخائیل نعیمه از منظر نقد روانکاوانه وجود دارد که زمینه تطبیقی آنها براساس نظریه فردگرای آلفرد آدلر را فراهم میآورد؛ بنابراین در این پژوهش با هدف شناخت هرچه بیشتر دو نویسنده و داستانهای آنها، تلاش میشود شخصیت اصلی آنها با روش توصیفی- تحلیلی و در چارچوب مکتب آمریکایی ادبیات تطبیقی و البته براساس نظریهی روانشناختی فردنگر آلفرد آدلر بررسی تطبیقی شود. نتایج تحقیق نشان میدهد که شخصیت هر دو داستان تحت تأثیر محیط و شرایط اجتماعی شکل گرفته است. تحقیق همچنین عقدهی حقارت شدید ویلانالدوله و شورتی را نشان داد که در ویلانالدوله ناشی از نازپروردگی و غفلت و در شورتی، از مشکلات جسمی و عضوی نشأت میگیرد. شخصیت دو داستان دو مسیر متفاوت را برای رسیدن به غایت نهایی دنبال میکند که در ویلانالدوله، این غایت، موفقیت و مصلحت شخصی و در شورتی، موفقیت جمعی و مصلحت اجتماعی است.
هر دوی این نویسندگان نگاه ویژهای به اساطیر فرهنگ خود داشتهاند و در آثار خود، خاصه دو اثر انتخابی این پژوهش، به اقتباسی نیمه وفادارانه نسبت به این اسطورهها دست زدهاند. کوکتو با بازخوانی اسطورة اودیپ در این آثار، به دنبال نشان دادن انسان معاصر در برابر دستگاه سیاسی و دستگاه قضا و قدر یا همان سرنوشت و ساعدی با بازآفرینی داستان اسطورهای ضحاک بودهاند. نتیجه حاصل از پژوهش بیانگر این نکته است که اسطورة اودیپ، که ژان کوکتو به دنبال نشان دادن خلع سلاح انسان در مقابل سرنوشت خویش آن را انتخاب کرده است، مانند اسطورة شخصی او نمود مییابد و از طرفی اسطورة جمشید که به عنوان اسطورة روشنگر در داستان ضحاک تجلی مییابد میتواند به مثابة اسطورة شخصی غلامحسین ساعدی در نظر گرفته شود. در نهایت نیز با مطالعة تطبیقی این دو هنرمند، به نقاط اشتراکی مانند بهرهگیری از درام به منظور روشنگری، نگاه هجوآمیز به اسطوره، استفاده از ادبیات فانتزی و توجه به مضمون مرگ رسیده است.
بولگاکوف نویسنده روس «مرشد و مارگاریتا» را در سبک ادبی رﺋﺎﻟﻴﺴﻢ جادویی ﻧﮕﺎﺷﺘﻪ است که از لحاظ فرم اثر، ترکیب بندی و شیوۀ روایت، ساختاری مدرن دارد. از سوی دیگر، در حال حاضر موراکامی از مطرح ترین نویسندگان جهان است و «کافکا در کرانه» را در سبک سوررئالیسم نگاشته است. سؤال اصلی پژوهش این است که دو رمان مرشد و مارگاریتا و کافکا در کرانه، ﭼﮕﻮﻧﻪ و ﺗﺎ ﭼﻪ ﻣﻴﺰان ﺑﺎ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﭘﺮاپ از رواﻳﺖ ﻣﻄﺎﺑﻘﺖ دارند و اصلی ترین شخصیت ها برای تولید معنا در این دو اثر کدامند و به چه صورت با یکدیگر مطابقت دارند؟ نگارندگان مقاله، ضمن رجوع به آن دسته از منابعِ علمی-پژوهشی که دربارۀ این آثار نگاشته شده است، از روش سندی، کتابخانه ای و فیشبرداری از کتاب های دو نویسنده به همراه بررسی تحلیلی-توصیفی محتوای آثارشان نیز استفاده کرده اند. نگارندگان مقاله به این نتیجه رسیدند که هر دو اثر از چهارچوپ نظریۀ ریخت شناسی پراپ پیروی می کنند و بر یک ابرساختار پایه ریزی شده اند؛ همچنین در هر دو اثر به منظور نمایش سرنوشت انسان، نویسندگان با خلق شخصیت های پویا در کنار شخصیت های ایستا و به کارگیری موجودات فرازمینی در کنار انسان هایی با ویژگی های زمینی برای توصیف جامعۀ دوران خود به تولید معنا پرداخته اند.
محیطزیست به عنوان عنصری کنشمند در ادبیات زیستمحیطی مشاهده میگردد و یادآور کهنالگوها و حافظه تاریخی انسانها میباشد، انسان خود جزئی جداییناپذیر از یک زیستمحیط طبیعی است. بر خلاف نقد اکوکریتیک که تبدیل به رشتهای تخصصی در ادبیات شد، نقد اکوپوئتیک با سایر علوم نظیر زبانشناسی، جانورشناسی، جامعه شناسی، انسانشناسی، روانشناسی و غیره آمیخته شد و ابعاد جدیدی در مطالعات ادبی گشود. بررسی رابطه انسان و محیطزیست باعث شد تا به نقش انسان در افزایش و یا کاهش آسیبهای زیستمحیطی توجه بسیاری شود. بازتاب این امر در حوزه ادبی موجب ظهور گفتمانهای جدیدی در جهت حفظ محیطزیست شد. زیر شاخههای نقد بومگرا نظیر زبانشناسی زیستمحیطی، به زبان به شکل عمل و رفتار اجتماعی با متغیرهای فرهنگ، هویت، طبقه اجتماعی، جنسیت و بسط گفتمانهای اجتماعی پردخت و سبب تغییر نگرش و رفتار انسان ها نسبت به محیطزیست شد. گفتمان زوپوئتیک به تصاویر ادبی حیوان در متون ادبی و تعامل انسان/حیوان توجه نشان داد و گفتمان اکومدرنیسم با بیان نقش فنّاوری در تخریب و احیای محیطزیست، بارهای معنایی جدیدی در گفتمانهای بوممحور آشکار نمود. اگلوف در منگی، با استفاده از تصاویر مربوط به آلودگی و کشتار حیوانات به نقش انسان و مدرنیته در تخریب محیطزیست اشاره دارد. ما با تکیه بر نقد بومگرا و تحلیل گفتمان انتقادی فرکلاف، کارکرد گفتمانهای بوممحور در بازتاب ایدئولوژی جامعه را بررسی خواهیم کرد.نتایج نشان از تولید گفتمان مخاطره در برابر ضعف گفتمان حفاظت از محیطزیست دارد. منگی بستری برای شکلگیری گفتمانهای جدید در جهت بسط نگاه انتقادی و ارتقای فرهنگ زیستمحیطی است.
اریک شویار متولد 1964 در لاروش-سور-یون، نویسندهای فرانسوی است که خود را تماماً وقف ادبیات کرده است. به گفتۀ اولیویه بسار-بانکی و پیر ژوردر "نویسندگان کمی هستند که زندگیشان اینگونه آمیخته در ادبیات باشد"(2016،ص 7). ما در این مقاله با بررسی دو اثر وی، خویش داستاننویس و خیاط کوچولوی شجاع ، به مطالعۀ نوشتار شویار و مطالعه طنز در آثارش میپردازیم اما سوال اینجاست که شویار چه مقوله ایی از طنز را به مخاطب نشان می دهد؟ و با چه هدفی؟ براساس نظر منتقدان، آثار شویار ویژگی های رمان تفننی را شامل می شود که در این پژوهش سه ویژگی آن را بررسی می کنیم. در بخش اول قطعه نویسی را مطالعه می کنیم ، در بخش دوم نیز با بررسی رمان خیاط کوچولوی شجاع ، هنر شویار را در مرتبط کردن حاشیه روی و هنر زبان نشان خواهیم داد و در بخش نهایی شاهد تخریب داستان ها برای تبدیل شدن به یک رمان تفننی خواهیم بود.
گوگول در میانهی سنت ادبی رومانتیسم و رئالیسم داستان مینوشت. اگر فرض بر این باشد که خیال ویژگی رومانتیسم و واقعیت مبنای رئالیسم قلمداد می شوند، آثار گوگول میتوانند در میانهی خیال و واقعیت قرار گیرند که این حوزه به باور تودوروف قلمروی فانتاستیک است. تودوروف اولین کسی بود که نظریهی کامل و مدونی برای فانتزی نوشت و دامنهی معنایی فانتزی را از به دو سوی شگفت و غریب وسعت بخشید. از آنجایی که آثار گوگول می توانند در حوزه ی معنایی فانتزی قرار گیرند و در منابع فارسی کمتر به مفهوم فانتزی و آثار گوگول که پرداخته شده است، به نظر می رسد این بررسی امکان ایجاد معیارهایی برای سنجش یا خلق قلمرو فانتاستیک در ادبیات ایجاد خواهد کرد. این نوشتار سعی دارد ابتدا به مطالعهی قلمرو فانتاستیک بر اساس آراء تودوروف پرداخته و در ادامه از این دیدگاه سه سطح فانتزی را به عنوان عناصر تحلیل انتخاب کرده و سپس در انتها ویژگیهای این سطوح در داستانهای بلوار نفسکی، دماغ و شنل گوگول را بازیابی کند. در سطح نحوی زبان و راوی، در سطح معنایی توصیفهای جاندارانگارانه، توصیف جز از کل و موجودات خیالی و در سطح کاربردی میانهی رویا و واقعیت و مداخلههای راوی قلمرو فانتاستیک خلق میکنند.