
جهات جغرافیایی یکی از مهمترین مولفه های شناختی و زبانی انسان است که در معنای تحت الفظی شان به نسبت میان اجسام در عالم طبیعت اشاره دارند. جهت محیط – محاط به رابطه دو جسم اشاره دارد که مرزهای خارجی جسم محاط منطبق بر مرزهای داخلی جسم محیط است. جهت مذکور در زبان متعارف روزمره و همچنین در نظام های فلسفی جهت توصیف و تبیین مفاهیم انتزاعی نیز مورد استفاده قرار گرفته است. ملاصدرا با پذیرش معنای تحت الفظی این جهت در طبیعیات، به شکل گسترده ای جهت توصیف و تبیین مفاهیم فلسفی در متافیزیک از این جهت نیز کمک گرفته است. بهره گیری از جهت محیط – محاط جهت توصیف مفاهیم انتزاعی بواسطه استعاره های مفهومی امکان پذیر شده است. استعاره های مفهومی مرتبط با این جهت در فلسفه ملاصدرا عبارتند از استعاره «علم تام داشتن به مثابه احاطه داشتن»، «علم فعلی داشتن به مثابه احاطه داشتن»، «علیت تام به مثابه احاطه داشتن»، «اصالت داشتن به مثابه احاطه داشتن»، «اتصاف حداکثری به یک صفت به مثابه احاطه شدن» و « اعمال قدرت و اراده تام به مثابه احاطه داشتن». جهت حاوی – محوی نیز هر چند در نگاه اولیه مترادف و معادل جهت محیط – محاط است اما کارکردهای استعاری کاملا متفاوتی یافته است. استعاره های مفهومی «علم به مثابه حاوی» و «زمان به مثابه حاوی» در فلسفه ملاصدرا به چشم می خورد.
مطابق با تلقی نئوداروینیستهای مادهگرا، حیات و همۀ امور مربوط به آن صرفاً نتیجۀ عملکرد قوانین مادی بوده و هیچ عامل غیرمادی یا ماورائی در ایجاد آن دخالتی نداشته است. از این رو، برای ارائه تبیینی جامع و نهایی دربارۀ جانداران نیز تنها کافی است قوانین مادی را بشناسیم و همه امور را به این قوانین فرو بکاهیم. تامس نیگل، فیلسوف ذهن و از مخالفان مادهگرایی، با استدلالهایی نظیر نامحتمل بودن پیدایش حیات از مادۀ بیجان، غیر ضروری بودن عملکرد قوانین فیزیکی، وجود آگاهی و فروکاستناپذیری آن به امور فیزیکی و نهایتاً ناکارآمدی نظریۀ انتخاب طبیعی در تبیین عقل، به نقد نئوداروینیسم مادهگرایانه میپردازد. اما دیدگاه خداباورانه را نیز با این استدلال که اولاً باعث ایجاد دوگانگی و شکاف تبیینی میان امر ذهنی و امر فیزیکی میشود و ثانیاً این دیدگاه نیز همچون دیدگاه مادهگرایان تبیین را به نقطۀ نهایی نمیرساند، مورد نقد قرار میدهد. در مقابل، پیشنهاد وی فرضیۀ همهجاندارانگاری است که مدعی ارائه فهمی طبیعی، ضروری، جامع و در عین حال غیرمادی از طبیعت است. هدف این مقاله که به روش تحلیلی- انتقادی انجام پذیرفته است، در وهلۀ اول، نقد نئوداروینیسم مادهگرایانه با بهره بردن از آراء انتقادی نیگل، و در وهلۀ دوم، استدلال بر این نکته است که بر اساس اصل استنتاج بهترین تبیین، خداباوری در مقایسه با مادهانگاری و فرضیۀ نیگل، تبیین قابل قبولتری است.
ابنسینا در ایراد مباحث مربوط به سعادت ناشی از ادراک انسان بر نقش محوری «ادراک» تأکید دارد. از نظر او ادراکات انسان اعم از حسی، خیالی و عقلی، سعادت متناسب با خود را به دنبال دارد. از آنجا که وضعیت مغزی تأثیر مستقیمی بر نحوه ادراک انسان دارد، سعادت مذکور با واسطه به وضعیت مغزی نیز مرتبط میشود. در نوشتار حاضر با روش توصیفی- تحلیلی، تأثیر سلامت مغز بر ادراک و به تبع، تأثیرپذیری سعادت از آن مورد بررسی و تحلیل قرار می گیرد. مطابق یافتههای این جستار وضعیتهای نابهنجار مغزی در سه مورد اختلالات سرشتی، سوء مزاج و بیماریهای مغزی، موجب اختلال در فرآیند طبیعی ادراک میشود. این اختلال باعث میشود کمال قوای مختلف و در نتیجه سعادت حاصل از آن ناحیه، از جمله سعادت حاصل از ناحیه قوه عاقله- که برترین نوع سعادت به شمار میرود- مختل گردد. با ملاحظه رابطه میان وضعیت مغزی که غالباً خارج از حیطه اراده و اختیار فرد است و تلاش نوع انسان برای رسیدن به سعادت ناشی از ادراکات، این پرسش مطرح میشود که سعادت افرادی که دچار نابهنجاریهای مغزی هستند، چگونه تحقق مییابد؟ با تأمل در آثار ابنسینا میتوان دو پاسخ به این پرسش ارائه داد که پاسخ اول، پاسخی تجربی و ناظر به امکان تعدیل مغز در حیات دنیوی است و پاسخ دوم، پاسخی فلسفی است که با توجه به نظریه اکتساب نوعی کمال نفس پس از مرگ، کیفیت رسیدن این افراد به سعادت ادراکی تبیین میگردد.
کیهانشناسی فارابی یکی از ابعاد فلسفه فارابی است که بازتابی از جهانبینی وی است. فارابی نخستین فیلسوف اسلامی است که در مورد کیهان نظریه منسجم و مدونی را تدوین کرد که الگو و مبنائی برای کیهانشناسی در سنت فلسفه اسلامی قرار گرفت. کیهانشناسی فارابی آمیزهای از دو میراث یونانی اعم از فلسفی و علمی و دیگری میراث تمدن نوظهور اسلامی است که با نوآوری و ابتکارت خاص وی همراه شده است. فارابی با پذیرش نظریه صدور، نگاه ذاتگرایانه و ماهوی ارسطو در کیهان-شناسی را کنار زد و با رویکرد هستیشناسی، کیهانشناسی مختص به خود را ترسیم کرد. کیهانشناسی فارابی نظامی پارادایمی و الگویمحور است که مبدأ آن مشخص است و براساس مبدأ اولیه مقصد نیز قابل ترسیم است، برخلاف نظام ارسطویی که نظامی اکتشافی است و موجودات در مراحل تحقیق و تأمل منکشف میشوند. در کیهانشناسی فارابی استلزامات نظیر خداباوری، نظاممحوری، انسانمداری، تقدم هستیشناسی بر معرفتشناسی و رابطه علّی و معلولی قابل پیگیری است. نوشتار پیشرو در تلاش است کیهانشناسی فارابی را براساس خاستگاه، مبانی، ابداعات و ابتکارات فارابی توصیف کند و در ادامه استلزامات کیهانشناسی فارابی را بیان کند؛با توجه اینکه کار مستقلی نیز در زمینه انجام نشده است.
برخی از اشکالهایی که اندیشمندان غربی به وجود ذهنی وارد کردهاند نزد فیلسوفان ما هنوز ناشناخته است. برای نمونه، هوسرل با پیشکشیدن دشوارهی فرمولهای پیچیدهی ریاضی مدعی است هیچ صورت ذهنی برای امور پیچیده، مثلاً برای «چند میلیون ضلعی»، وجود ندارد. گرچه تصور ذهنی امور پیچیده بهمعنای عام خود برای اندیشمندان مسلمان مطرح نبوده، بعضی از آنها گاه بحثی مشابه را پیشکشیده و گفتهاند به چنین اموری علم اجمالی داریم. بر پایهی مبادی شناختهشدهی فلسفهی اسلامی، بهویژه فلسفهی سینوی، نیز نخستین پاسخی که به ذهن خطور میکند همین علم اجمالی است. ولی علم اجمالی و/یا بازسازی آن آیا میتواند پاسخ درخوری برای امور پیچیده باشد؟ علم اجمالی، بهویژه در فلسفهی سینوی، خود میتواند دو تفسیر مختلف داشتهباشد: (1) علم بسیط بالفعل - که ناخودآگاه است؛ (2) علم بالقوه. نشانخواهیمداد معنای (1) در نهایت پذیرفتنی نیست. از اینرو مطلق علم ناخودآگاه را – پس از ریشهیابی در فلسفهی اسلامی و برخی از فیلسوفان غربی همچون لایبنیتس - با چند دلیل بهچالش میکشیم. ولی معنای (2) فینفسه پذیرفتنی است. پس با ریشهیابی (2) در آثار ابنسینا و شرح و تفسیر آن، نشان خواهیم داد ما گاهی چنین علم بالقوهای داریم و اموری چون ملکهی اجتهاد علمی را نیز با همین علم بالقوه میتوان تحلیل کرد. بالاخره بررسی خواهیم کرد همین علم اجمالی بالقوهی پذیرفتنی بهطور خاص در مورد اشکال فرمولهای پیچیده تا چه اندازه میتواند کارایی داشتهباشد.
رستگاری همواره مفهوم مورد التفات اکثر ادیان و مکاتب فکری در طول تاریخ بوده است. افلاطون نیز به عنوان متفکری مؤسس در این باباندیشیده و بررسیاندیشه او در این باب مورد پژوهش مقاله حاضر بوده است. یافتههای این پژوهش حاکی از آن است که رستگاری و فلسفه در فلسفۀ افلاطون ارتباط وثیقی دارند. این ارتباط به نقش عقل در فلسفه او برمیگردد. عقل برای افلاطون جزئی از نفس است که اولاً انسان را انسان میکند و نهایتاً میتواند او را الهی نیز بکند. معنای این سخن آن است که افلاطون فکر میکند انسان به کمک عقل میتواند از چرخه تناسخ رهایی یابد و زنده فناناپذیر شود. توضیح این که از نظر افلاطون موجودات زنده به دو نوع هستند: فناپذیر و فناناپذیر. موجود زنده فناناپذیر همان نفس است که بال و پر (پاکی و کمال) خود را از دست نداده است و در عالم بالا میگردد و جهان لایتناهی را میپیماید. وقتی نفس بال و پرش را از دست بدهد و به کالبدی زمینی هبوط کند و منشأ حرکت آن میشود، تبدیل به موجود زنده فناپذیر میشود. رستگاری از نظر افلاطون وقتی حاصل میشود که انسان به کمک عقل بتواند به عالمیکه از آن هبوط کرده است، بازگردد. به دیگر سخن رستگاری حقیقی از نظر افلاطون رهایی نفس از چرخه تناسخ است و رهایی از چرخه تناسخ فقط با زندگی فیلسوفانه حاصل میشود.
در تاریخ جهان اسلام، غالباً متکلّمین بر حدوث زمانی عالم و فلاسفه بر قدم آن اصرار داشتهاند. در این میان،ملاصدرا بر اساس نظریه حرکت جوهری، معتقد به حدوث زمانی تجدّدی و آنبهآن عالم جسمانی است، ولی در عین حال وجود آغاز زمانی را برای عالم نمیپذیرد. در نوشتار حاضر پس از بازنگری در مفهوم حدوث و آغازمندی زمانی عالم در چهارچوب فلسفه صدرایی، به نقد تفصیلی مهمترین براهین اقامه شده علیه حدوث زمانی عالم پرداخته شدهاست. بدین ترتیب نشان داده شدهاست که میتوان ضمن پذیرش و دفاع از مبانی فلسفه صدرایی و حدوث زمانی تجدّدی معرفی شده توسط ملاصدرا، سخن او را در ردّ آغازمندی عالم نپذیرفت. در نهایت استدلال شده است که نه تنها بین حکمت متعالیه و آغازمندی عالم تعارضی نیست، بلکه مبانی حکمت متعالیه به ارائه تبیینی سازگار از آغازمندی عالم، و رد براهین اقامه شده علیه آن، کمک شایان توجّهی میکند. بدین ترتیب تصویر نوینی از حدوث زمانی عالم به دست میآید، که در آن عالم هم آغازمند است و هم حادث است به حدوث زمانی تجدّدی. این دیدگاه را میتوان «نظریه عالم آغازمند سیال» نامید.این تصویر ضمن بهرهمندی از مبانی متقن فلسفه صدرایی، میتواند در حل برخی از مسائل و تعارضات احتمالی بینرشتهای نیز راهگشا باشد.
موضوع اخلاق آموزگاری از موضوعات بنیادین و مهم دانش اخلاق است. چگونگی برخورد آموزگار با شاگردان، پیامدهای مهمی در زندگی سعادتمحور و مباحث تربیتی دارد. راغب اصفهانی، صاحب الذریعه الی مکارم الشریعه، یکی از اندیشمندان مسلمان است که در لابلای مباحث تربیتی و اخلاقی این کتاب به وظایف اخلاقی آموزگار توجه داشته است. هرچند ساختار کلی نظریه اخلاقی راغب اصفهانی در این کتاب از فلاسفه یونان تأثیر پذیرفته است اما محتوای کلی آن، دینی و قرآنی است و در آن اخلاق فلسفی و قرآنی با هم آمیخته شده است. از آنجا که عبارات غزالی در خصوص اخلاق آموزگاری در میزان العمل، متأثر از عبارات الذریعه راغب اصفهانی است لذا می توان به وجود اشتراکاتی میان این دو کتاب اذعان نمود. راغب اصفهانی در الذریعه از پنج وظیفه برای آموزگار سخن به میان میآورد اما غزالی از هشت وظیفه سخن میگوید. شفقت، بازدارندگی غیر مستقیم، عامل بودن در گفتار و رفتار، الگو قرار دادن پیامبر (ص) و مخاطب قرار دادن متعلّمین با توجه به میزان درکشان، از مهمترین وظایفی هستند که هم راغب اصفهانی برای آموزگار برمیشمارد و هم غزالی، اما غزالی از درون برخی از این وظایف، موارد دیگری نیز اتخاذ میکند و تبیین گستردهتری از اخلاق آموزگاری ارائه میکند.
قاعده «المتفرقاتُ فی وِعاءِ الزمان، مجتمعاتٌ فی وعاءِ الدَهرِ» یکی از قاعدههای پرکاربرد در مباحث فلسفه اسلامی است که در نظام فکری اندیشمندانی چون میرداماد، نقشی اساسی ایفا مینماید. این قاعده تفسیرهای گوناگونی دارد که تاکنون بهگونهای فراگیر درکنار یکدیگر بیان نشده و زمینه برخی مغالطهها را فراهم نموده است. برای پرهیز از مغالطههای یادشده، پژوهش پیشرو با روش تحلیلی- توصیفی، نخستینبار تفسیرهای گوناگون قاعده، وجوه اشتراک و امتیاز، و برخی کاربردهای آنها را درکنارهم تبیین مینماید. دامنه کاربست این تفاسیر از حوزه الهیات بالمعنی الاخص تا مباحث فلسفه زمان معاصر امتداد دارد.گوناگونی تفسیرهای یادشده نتیجه اختلاف در سه مولفه مهم است: 1. واژه دهر معانی سهگانهای دارد که با یکدیگر تنها اشتراک لفظی دارند. 2. آنچه در دهر حاضر میشود میتواند شخصِ موجود زمانی، حیثیتی از حیثیات او یا وجود برترِ او باشد. 3. ثباتِ عالم زمان، تنها از افق دید موجودهای ثابت (نازمانمند) تحقق مییابد یا این ثبات وابستگیی به فاعل شناسا ندارد. برپایه مولفههای یادشده، در مجموع، چهار تفسیر از قاعده سامان یافته که عبارتند از: 1. موجودهای پراکنده در ظرف زمان، در ظرف دهر به وجودِ برتر خویش، مجتمع با یکدیگرند. 2. موجودهای پراکنده زمانی همگی در ظرف موجودهای دهری تحقق مییابند. 3. موجودهای متفرق زمانی از جهت ثباتی برخوردارند و از این جهت با موجودهای ثابت مرتبط هستند. 4. شیء متحرک، نسبت به عالم زمان متحرک و نسبت به مبادی عالیه ثابت است.
تعارض میان وجوب وجود ، اکتفای بالذات و تغییر ناپذیری خدا با علم مطلق و توجه خدا به بندگان و در نهایت عاطفه مندی خدا از موضوعاتی است که مورد توجه جدی فلاسفه و متکلمین قرار گرفته است . با توجه به اینکه در فلسفه عاطفه معاصر ، عاطفه به عنوان یک فرایند شناختی مستلزم آگاهی و ارزیابی است ، بهره مندی از آن جزء کمالات وجودی موجودات به حساب آمده و هر موجود آگاه ضرورتا در تعامل با سایر موجودات بوده وعاطفه منداست . متکلمین کلاسیک مسیحی تاکید میکنند،خدا متاثر نمیشود و لذا عاطفه مند نیست . نظریه تاثرپذیری خدا به عنوان یک نظریه ارتودکسی جدید در الهیات قرن بیستم مورد توجه قرار گرفت . متکلمین نئو کلاسیک بر این باور شدند که نظریه تاثرناپذیری ریشه در کتاب مقدس ندارد. ایشان میان تاثرناپذیری و عشق الهی قایل به تعارض شدند .زیرا همدردی خداوند نشانه ای از عشق او به بندگان است. این مقاله با روش توصیفی – تطبیقی تلاش میکند ضمن تطبیق نظریات متکلمین کلاسیک و نئوکلاسیک مسیحی ، راه حل این مکاتب را در برون رفت از این چالش مورد ارزیابی و تحلیل قرار دهد . به نظر می رسد با توجه به تعریف شناختی – ارزشی از عواطف ، تحلیل نوین از علم ، زمان، خدای مطلق و تغییر پذیری می توان به تبیینی از خدا که در آن صفات مذکور به گونه ای با یکدیگر سازگاری داشته باشند نزدیک شد .
عدم تطابق ذهن و خارج یکی از مباحث چالشی است که بسیاری از حکما آن را نمیپذیرند و شاید غالب حکما بر این امر متفق باشند که همان چیزی که انسان ادراک میکند، مطابق با واقع است. در مقابل اگر نظریه عدم تطابق ذهن و عین مطرح گردد، ممکن است با قول به شبح همسان تلقی گردد درحالیکه این نظریه میتواند متفاوت از آن تحلیل شود بهگونهای که نه از آن قول به شبح لازم آید و نه سفسطهای پدید آید. در این پژوهش که مبتنی بر روش کتابخانهای جمعآوری اطلاعات، تحلیل آن و مقارنه آرا است تطابق بین عین و ذهن رد میگردد چراکه دلیلی بر تطابق وجود ندارد بلکه ادلهای نقلی و تجربی(شهودی) بر عدم تطابق وجود دارد و از سوی دیگر اشکالاتی را که در رابطه با عدم تطابق به وجود میآید در ذیل بحث قول به شبح پاسخ دهد. ازجمله ثمرات این نظریه این است که مشکلاتی را که در باب مکاشفات، تعبیر خواب و تجسم اعمال و معاد جسمانی وجود دارد برطرف مینماید، چراکه در این موارد از یک حقیقت تعابیر گوناگونی بیان شده است که اگر ذهن و عین مطابق باشند این تعابیر با یکدیگر تناقض دارند و قابلحل نیستند اما زمانی که تطابق میان ذهن و عین برداشته شود میتوان از یک حقیقت تعابیر گوناگونی ارائه نمود .
ارگانوئیدهای مغزی انسانی، انداموارههای بیولوژیکی هستند که در ظرفهای آزمایشگاهی کشت میشوند و ساختاری شبیه جنین نابالغ دارند. یکی از مسائل اصلی درباره جایگاه اخلاقی این موجودات است. جایگاه اخلاقی ارگانوئیدهای مغزی در سلسله مراتب اخلاقی کجاست و خط قرمز محققان برای استفاده از آنها در آزمایشهایشان کجاست. بحث از جایگاه اخلاقی ارگانوئیدها با بحث از آگاهی آنها پیوند دارد. پرسش اصلی این مقاله این است که آیا آگاهی پدیداری میتواند تضمین کننده جایگاه اخلاقی این موجودات باشد یا خیر؟ در این جا پاسخ خواهیم داد صرف آگاهی پدیداری نمیتواند مشخص کننده جایگاه اخلاقی یک موجود باشد. علاوه بر این، شروطی مثل داشتن یک ویژگی اخلاقی، شباهت ساختاری با مغز جنین و یا بودن در دایره ارتباطات مهم انسانی که به عنوان شروط داشتن جایگاه اخلاقی ارگانوئیدهای مغزی ذکر میشود، در نهایت چیزی بیشتری از اینکه آگاهی پدیداری را شرط کافی برای داشتن جایگاه اخلاقی برای موجودی بدانیم ندارند. بنابراین این شروط نیز نمیتوانند راهنمای خوبی برای تعیین یک چارچوب اخلاقی برای استفاده از ارگانوئیدهای مغزی باشند. در نهایت هدف این تحقیق این است که نشان دهد شرط دارا بودن آگاهی پدیداری، نمیتواند تضمینی برای داشتن چارچوب اخلاقی مثمرثمر درباره ارگانوئیدهای مغزی انسانی باشد و نیازمند چیزی بیشتر از صرف آگاهی پدیداری هستیم.
این مقاله جنبههای اخلاقی عواطف ترس و شفقت در رسالهی فن شعر ارسطو را مورد مطالعه قرار داده است. ارسطو در رسالهی فنخطابه ترس و شفقت را عواطفی خودخواهانه و دیگرخواهانه معرفی کرده که در نتیجهی پیش چشم آوردن رنج ناروای ناشی از رخ دادن غیرمترقبهی مصایبی ویرانگر در گذشته یا آینده برای انسانی نیک که شبیه به ما و بهتر از ماست، حاصل میآید. این عواطف در تراژدی که تقلید کنشها و زندگی است، در شرایط مشابهی که در فنخطابه برای زندگی شرح شده رخ میدهند. در تراژدی، بنا به تعریف ارسطو در فن شعر برانگیخته شدن ترس و شفقت در مخاطب موجب تعدیل این عواطف و در نتیجه پاکسازی آنها میشود.این برانگیختگی عواطف، حاصل جهل شخصیت فضیلتمند متوسط تراژدی نسبت به ماهیت کنش ارادیاش طی طرح ساخت تراژدی است که در نتیجهی اضطرار ناشی از سلب خیرهای بیرونی مرتکب میشود و او را به سوی رفتاری که در آن حد وسط اخلاقی رعایت نشده میراند. این پژوهش در پی پاسخ به این پرسشهاست که از نظر ارسطو در فن شعر، اولاً چگونه تعدیل جنبههای خودخواهانه و دیگرخواهانهی عواطف ترس و شفقت وجه اخلاقی تراژدی را برآورده میسازد؟ ثانیاً چگونه با پیوند میان برانگیختگی ترس و شفقت در مخاطب تراژدی و جهل شخصیت نسبت به ماهیت کنشهایش، این عواطف جنبهی اخلاقی مییابند و ثالثاً بین خصوصیات ویژهی شخصیت و طرحساخت و جنبههای اخلاقی عواطف ترس و شفقت در تراژدی چه نسبتی وجود دارد؟
دنیای کنونی مملو از ادیانی است که آموزهها و پیروان گوناگونی دارند. ضمن اینکه میان ادیان الهی و غیرالهی، یا خداباور و غیرخداباور، برخی اشتراکات و اختلافات قابل توجهی وجود دارد. چنین کثرتی با نظر به بسط جغرافیایی و تاریخی ادیان و دلبستگی پیروان آنها به سنت دینی خاص، ما را با این پرسش مهم مواجه میسازد که بین عدالت الهی و تکثر ادیان چه نسبتی برقرار است؟ آیا تکثر ادیان در زمانها و مکانهای مختلف، مطابق خواست الهی است؟ آیا صرف ظهور برخی ادیان الهی در منطقه جغرافیایی خاورمیانه، دلیل بر انحصار موهبت حقانیت و نجات الهی به مردم چنین منطقهای است؟ و اینکه تکلیف انسانهایی که به دلایل مختلف صدای ادیان الهی را نشنیدهاند و یا آن ادیان بطور مناسبی به آنها معرفی نشدهاند، چیست؟ برای پاسخ به این پرسشها و تحقیق درباب نسبت عدالت الهی با تکثر ادیان موجود، تلاش میشود نشان داده شود که لازمه عدالت الهی فراهم نمودن روشها و طرق متنوع هدایت انسانهاست که ارسال رسولان در قالب ادیان وحیانی از نمونههای بارز آن است. همچنین مقدم بر ارسال رسولان، مهمترین طریق الهی برای هدایت انسانها، تکیه بر رسولان باطنی است که مصداق آن عقل و فطرت بشری است. همچنین از آنجاکه انسانها در شرایط زمانی، مکانی و فرهنگی مختلفی زیست میکنند، لازمه منطقی هدایت الهی آنها تکثر روشهای هدایت و بهرهمندی عادلانه آنها از موهبت حقانیت و نجات است. نتیجه اینکه، نه تنها حقانیت و نجات منحصر به ادیان الهی نیست، بلکه تنوع طرق اعطای آن به آدمیان، لازمة عدالت الهی است.
در فلسفهی مشائی، دو دیدگاه درخصوص خودآگاهی بهچشم میخورد: دیدگاهی که خودآگاهی را به چیزی جز ذات فاعل شناسا مشروط میکند و رأیی که میگوید بهمحض پیدایش ذات فاعل شناسا، بیهیچ قیدی، خودآگاهی نیز ایجاد میشود. معمولا خودآگاهی مشروط به ارسطو نسبت داده میشود و مخالف جدی وی نیز ابنسیناست که ذات انسانی و خودآگاهی را جداییناپذیر میداند. آکوئیناس که از طرفداران خودآگاهی مشروط است، سعی میکند با تمایزگذاری میان خودآگاهی استعدادی و بالفعل، در عین التزام به دیدگاه ارسطو و مشروطکردن خودآگاهی به تجربهی حسی، از ابهامات و ایرادهای دیدگاه او بپرهیزد و مزایای دیدگاه سینوی (ازقبیل حفظ شهود و منظر اولشخصی و حفظ هویت وجودشناختی شخص) را حفظ کند؛ اگرچه وی در این ترکیبکردن، از ابهامات دیدگاه ارسطو میکاهد، اما به دلیل شکافی که میان ناآگاهی موجود در خودآگاهی استعدادی و آگاهی در خودآگاهی بالفعل هست، نمیتواند مزایای دیدگاه سینوی را حفظ کند و از سد ایرادهای شیخ بگذرد.
تفسیر غالب از نسبت میان متافیزیک و امر اخلاقی و عملی در آموزههای ارسطو، تفسیر تفکیکی است. طبق این تفسیر، ارسطو عقل و حکمت نظری را از عمل جدا میداند و از دید او میان متافیزیک و حکمت عملی، ارتباطی نیست. تقسیم عقل و دانش به نظری و عملی که معمولاً با نوعی ارزشگذاری همراه است، در تاریخ فلسفه پیامدهایی به همراه داشته است. در قرن اخیر، برخی متفکران به لوازم خطرناک این تفکیک برای جهان انسانی اشاره کردهاند و ارسطو را به عنوان واضع این تفکیک نقد میکنند. در این نوشتار نشان میدهم که تفسیر تفکیکی از آموزههای ارسطو درباره متافیزیک تفسیر دقیقی نیست. بلکه بازخوانی و تحلیل متون ارسطو در حوزه متافیزیک، اخلاق و زیستشناسی روشن میکند که در منظومه فکری او، لحظه تولد متافیزیک یک لحظه اخلاقی است و متافیزیک برای انسان، فقط در مواجهه و روی داشتن به سوی دیگری امکان تحقق دارد. در این بازخوانی با بررسی کارکردهای مفهوم کلیدی «نوس» در تقویم متافیزیک ارسطویی توضیح داده میشود که نوس مبنای امکان و عینیت متافیزیک ارسطویی و یگانگی متافیزیک با خلاق است. کشف یگانگی در عین غرابت دیگری، وضعیتی است که متافیزیک در آن آغاز میشود و به پیش میرود. این کشف، با دو کارکرد هستیشناسانه و معرفتشناسانه نوس ممکن میشود. بر این اساس، در فهمی دقیقتر از لحظه پیدایش متافیزیک، در تفسیر مبنی بر گسست عمل و نظر در آموزههای ارسطو باید تردید کرد.
یورگن مولتمان، الهیدان پروتستان، تحت تأثیر جنگهای جهانی و دیگر حوادث سیاسی و اجتماعی قرن بیستم، به این نتیجه رسید که خوانش سنتی از آموزة فرجام جهان نمیتواند بستر مناسبی برای تحقق امید مسیحی به این امر باشد، زیرا نسبت به سازوکار موجود حاکم بر جهان بیتفاوت است. بر اساس دیدگاه مولتمان، خدای پدر، فرزند خویش را برای اصلاح این سازوکار فرستاد ولی قدرتمندان جهان وی را به صلیب کشیدند. با وجود این، خداوند با رستاخیز مسیح، آنان را ناکام گذاشت. به باور مولتمان، با تکیه بر عهد جدید میتوان سازوکاری برای جهان (سازوکار موعود) در نظر گرفت که بستر مناسبی برای تحقق امید مسیحی برای فرجام جهان باشد. این سازوکار دارای مؤلفههایی است که با تکیه بر آنها میتوان به نیاز انسان معاصر پاسخ گفت. لذا فرجامشناسی مولتمان زمانمند، زمینهمند و شمولگراست. این فرجامشناسی در رویکرد خویش نسبت به نقد فرجامشناسی سنّتی، جامعیت متعلّق امید، شمولیت امید، صورتبندی اجتماعی پراکسیس امید و جایگاه مفهوم آینده در امید تاریخی، نوآوریهای منحصربهفردی در الهیات مسیحی قرن بیستم داشته است. با وجود این نکات، تردید در ایجاد امید روانشناختی، ناسازگاری میان آموزة روحالقدس و خصلت شگفتی امید مسیحی، تردید در توفیق روششناختی تخیل الهیاتی، ابهام در سازوکار درهم کنش زمان خطی و زمان ابدی و ابهام در چگونگی تأثیر این امید در رفتار مؤمنان، این تفسیر از امید مسیحی را در محل تردید قرار میدهد.
پژوهش حاضر به روش تحلیلی-توصیفی درصدد تبیین رابطۀ فلسفه و دین در مسیحشناسی بوئثیوس است. بدین منظور در رسائل کلامی بهعنوان نمایندۀ دیدگاههای کلامی بوئثیوس سه کار صورت میپذیرد: 1- تعیین و تبیین مسألۀ کلامی بوئثیوس در مسیحشناسی. 2- تبیین مؤلفههایی همچون: تبیین عقلانی «تثلیث» به کمک مقولۀ «رابطه»، تعریف دقیق «شخص» و «طبیعت» در مسألۀ «تثلیث»، تأکید بر تمایز بین طبیعت و شخص و نشان دادن ضعف آرای اوتیکس و نسطوریوس. 3- پاسخ نهایی بوئثیوس به این مسألۀ کلامی. در تسلّای فلسفه به عنوان نمایندۀ فلسفۀ بوئثیوس به دنبال واکاوی دو مسأله هستیم: 1.آیا این رساله چنانکه برخی ادّعا کردهاند، فاقد هرگونه نشان و تعلیم مسیحی است؟ 2. آیا بوئثیوس در این رساله به صراحت تعالیم مسیحی را زیر سؤال میبرد یا اینکه تنها آشکارا به مسیحیّت اشاره نمیکند؟ بررسی این موارد مودّی به این نتیجه شد که در رسائل کلامی، بوئثیوس به دنبال تبیین عقلانی اینکه تثلیث، به معنای سه خدایی نیست و توحید است، کمّ و کیف مشترک در سه شخص الهی، یعنی مقولۀ جوهر را عامل وحدت تثلیث و تمایز بین پدر، پسر و روحالقدس را از نوع مقولۀ رابطه میداند که البته این رابطه، مایۀ تغیّر در جوهر و ذات نمیشود. او که در رسائل کلامی، ایمان مسیحی را با تبیین عقلانی در توافق با عقل میدید، در تسلّای فلسفه، نیازی به اشارۀ مستقیم به تعالیم مسیحی نمیدید؛ وی به دنبال نجاتبخشی عقل است و این هیچ تعارضی با ایمان مسیحی او ندارد. او ابتدا با رسائل کلامی ایمان را میفهمد و بعد به واسطۀ تسلّای فلسفه به نجاتبخشی ایمان میرسد، بدینصورت تسلّای فلسفه میتواند تکملۀ رسائل کلامی و ایمان مسیحی او محسوب شود.
یکی از مهمترین دلایل مدافعان حق حیات حیوانات و لزوم تغییر رفتار نامناسب با آنان، «استعداد درک درد و رنج» در حیوانات است. پیتر سینگر از مدافعان اصلی این استدلال و با تاکید بر لزوم توجه برابر به حیوان با انسان، هرگونه استفاده از حیوان اعم از خوردن گوشت، پژوهش آزمایشگاهی، دامداری صنعتی را به چالش میکشد. او با انکار برتری انسان بر حیوان، تمام بهرهوریها از حیوان را به لحاظ اخلاقی نادرست دانسته و با نقد نگاه ادیان در این باره آن را زمینهساز تضییع حقوق حیوانات معرفی میکند. در این مقاله ضمن بررسی و نقد این استدلال و با تاکید بر لزوم رعایت حریم حیوانات و مسوولیت انسان در قبال آنها بیان میگردد که با توجه به جایگاه ویژه انسان در عالم هستی و تفاوتهای وجودی او با حیوانات، استفاده هدفمند و مسوولانه او از حیوان از نظر اخلاقی مجاز است که نگاهی بر آموزههای ادیان نیز موید آن میباشد. توجه به رابطه درد و رنج با علم و آگاهی، میزان ارزش انسان، ملاک یکسان جنین و حیوان، تناقض در ادعا نیز از جمله نقدهایی است که میتوان به سینگر وارد کرد.
شتاب روزافزون علوم رایانهای بهویژه در زمینۀ هوش مصنوعی، به شکلگیری الاهیاتی نوپا منجر شد که از آن به الاهیات دیجیتال تعبیر میشود. الاهیات دیجیتال با تعاریفی نو از انسان، روح، زندگی و نظایر آن، همۀ پدیدههای عالم را از منظر علوم رایانهای بررسی میکند. فرانک تیپلر با ارائۀ نظریۀ نقطۀ اُمگا و تعریفی دیجیتالی از انسان، به تبیین معاد جسمانی میپردازد و سعی در سازگاری آن با آموزههای دینی – بهویژه مسیحیت- دارد. این نوشتار با توجه به مبانی نظریۀ نقطۀ اُمگا و تبیین آن، به معاد جسمانی میپردازد و سپس آن را مورد ارزیابی قرار میدهد. نتیجه آن که دیدگاه نقطه امگا، بر مبانی محکمی استوار نیست. مبانی تکینگی فناوری با اشکالات متعددی روبروست و اصل نهایی آنتروپیک علمی نیست. این نظریه - بر خلاف آموزههای مسیحی- دیدگاهی الحادی است و منجر به نتایج و لوازم نادرستی مانند نفی قدیم و ازلی بودن خداوند میشود. نقطۀ امگا در توجیه حکمت رستاخیز و تبیین عالم برزخ، ثواب و عقاب اخروی ناتوان است و دارای تناقضات درونمتنی است.