
رشد شتابان شهرنشینی و فاصلهگرفتن انسان از فرایندهای طبیعی، موجب تضعیف تجربۀ زیباشناختی و کاهش پیوند میان زیبایی، معنا و زیستپذیری در محیطهای انسانی شده است. نظریههای زیباییشناسی سنتی بهدلیل تمرکز بر داوری ذهنی یا فرم صوری، قادر به تبیین این پیوند چندبُعدی نیستند؛ ازاینرو، ضرورت بازاندیشی در بنیانهای فلسفی، ادراکی و زیستی تجربۀ زیبایی مطرح میشود. هدف این پژوهش، تبیین تطور مفهومی و ارائۀ چارچوبی نظری برای زیباییشناسی زیستی است تا سازوکارهای ادراکی، شناختی، اجتماعی و زیستی تجربۀ زیبایی را در پیوند میان انسان، طبیعت و معنا توضیح دهد و الگویی جامع برای ارتقای کیفیت محیط ارائه کند. پژوهش با روش تحلیل مفهومی و استنتاج نظری انجام شده است. منابع شامل آثار اصیل و معاصر در فلسفۀ زیبایی، زیستشناسی تکاملی، عصبزیباشناسی، روانشناسی محیطی و نظریههای طراحی است. تحلیل دادهها ازطریق تطبیق و ترکیب نظریههای کلیدی، از بیوفیلیا و بیومیمتیک تا زیباییشناسی اکولوژیک و طراحی طبیعتمحور، انجام میشود تا سازوکاری منسجم برای تبیین تجربۀ زیباشناختی استخراج شود. نتایج نشان میدهد که زیباییشناسی زیستی نظامی نظری است که تجربۀ زیبایی را حاصل تعامل همزمان فرایندهای ادراکی، شناختی، اجتماعی و زیستی میداند. این نظریه در قالب چهار سطح تحلیلی، زیستی،عصبی، عملکردی، فرمی، ارزشمحور- بومشناختی، و ادراکی- معناگرایانه، عمل میکند و نشان میدهد که کیفیت محیط از پیوند درونی میان ذهن، بدن، طبیعت و معنا شکل میگیرد. در این چارچوب، زیبایی بهمنزلۀ حیات و طبیعت بهمنزلۀ معنا بازتعریف میشود. بدینترتیب، نظریۀ زیباییشناسی زیستی میتواند بهعنوان چارچوبی جامع برای ارتقای کیفیت محیطهای مسکونی و شهری و نیز پایهای برای شکلگیری پارادایم تلفیقی جدیدی در معماری و طراحی محیطی مورد استفاده قرار گیرد.
طراحی معماری ساختمانها با چالش بهبود کارایی و بهینهسازی استفاده از نور روز در نماها، بهویژه در اقلیمهای سرد مانند شهر زنجان، روبهروست که پتانسیل بالایی برای بهرهگیری از نور طبیعی در فصول پرتابش دارد. با هدف کلان طراحی شاکلۀ نمای کتابخانه با استفاده از شبیهسازی و فرایندهای بهینهسازی فراابتکاری نور روز بهمنظور یافتن مدلهایی بهینه با بالاترین میزان بهرهوری روشنایی نور روز این پرسش مطرح میشود که چگونه میتوان از شبیهسازی و فرایندهای بهینهسازی فراابتکاری در فرایند طراحی شاکلۀ نمای کتابخانه بهمنظور افزایش بهرهوری نور روز استفاده کرد؟ محیط گرسهاپر و افزونۀ لیدی باگ تولز جهت مدلسازی و شبیهسازی استفاده شده است. نرمافزار مدلسازی پارامتریک گرسهاپر تغییرات را بهسرعت اعمال میکند و تأثیرات آنها در زمان واقعی مشاهده میشود. در بخش مطالعات توصیفی- تحلیلی از نرمافزار SPSS، آزمون کولمگروف- اسمیرنوف، آزمون پیرسون و نرمافزار PLS استفاده شده است. در استفاده از نور طبیعی روز مدلی بهینه با بالاترین میزان بهروری نور روز و مناسبترین توزیع شدت نور با عمق داخلی رف نوری 3/1 متر، عمق خارجی رف نوری 6/0 متر و ضریب عبور نور 55/0 به دست آمد.
| عبور و مرور وسایل نقلیه موتوری یکی از وجوه زندگی شهری در شهرهای معاصر است. این در حالی است که ذرات حاصل از احتراق سوخت در موتور این خودروها از جمله مهمترین عوامل آلودگی هوا در کلانشهرها به شمار میرود. این ذرات با وزش باد به فضاهای اطراف منتقل میشوند و همین امر سبب کاهش کیفیت هوا در فضاهای ساخته شده در مجاورت شریانهای پر ترافیک شهری میشود. این در حالی است که به نظر میرسد با انتخاب فرم مناسب برای ساختمانهای ساخته شده در این محدودهها میتوان ضمن بهبود تهویۀ مناسب، از ورود آلایندهها به فضاهای باز این مجموعهها تا حدی جلوگیری به عمل آورد. در این پژوهش به بررسی تأثیر فرم چیدمان و الگوی کشیدگی ساختمانهای موجود در مجتمعهای ساختمانی مستقر در مجاورت بزرگراههای پر ترافیک شهری بر کیفیت هوا در فضاهای باز مابین آنها پرداخته میشود. بهمنظور سنجش کیفیت هوا از سه پارامتر سرعت هوا، سن هوا و غلظت آلایندههای انباشت شده در فضای باز مرکزی بین ساختمانها استفاده شده است. بهمنظور استخراج نمونههای موردی تحقیق، در ابتدا سه الگوی کشیدگی ساختمان شامل الگوی مربع، الگوی مستطیل با کشیدگی در جهت عمود بر باد غالب و الگوی مستطیل با کشیدگی در راستای باد غالب در نظر گرفته شد. سپس هر کدام از فرمها در شش الگوی چیدمانی جای داده شد. درنهایت 18 نمونه موردی استخراج شد و در هر کدام یک فضای باز مرکزی ثابت به مساحت 225 بهعنوان محدوده مطالعه شد. کلیه نمونههای موردی با فاصله 35 متری از یک بزرگراه شهری بهعنوان منبع تولید آلاینده در نظر گرفته شدند. نتایج تحقیق نشان داد که افزایش محصوریت فضایی بهواسطۀ چیدمان مرکزگرا در مجتمعهای ساختمانی علیرغم اینکه باعث کاهش غلظت آلایندهها در فضای باز میانی آنها میشود، کیفیت تهویه در این فضاها را تا حد زیادی کاهش میدهد. همچنین افزایش نفوذپذیری در جدارههای منتهی به منابع تولید آلاینده میتواند عاملی جهت انتقال ذرات آلاینده به فضاهای باز بین مجتمع شود. بنابراین کشیدگی بلوک های ساختمانی در جهت عمود بر امتداد باد غالب یکی از عواملی است که می تواند مانع از ورود آلایندهها به فضای پشت به باد در آنها شود.
| فضاهای عمومی، بخش مهمی از حیات شهریاند و میزان حضورپذیری آنها به تعامل مردم وابسته است. پژوهشها نشانمیدهند محیطهایی که پیچیدگی ادراکی دارند، موجب تحریک ذهن و افزایش تمایل به حضور میشوند. طراحی چندحسی میتواند با درگیرکردن همزمان حواس، کیفیت ادراک و حس تعلق به فضا را تقویتکند. مطالعات پیشین بیشتر بر فضاهای خاص یا محیطهای تاریخی متمرکز بوده و بهطور غالب تنها به یک یا دو حس پرداختهاند. بنابراین به سایر حواس در فضاهای شهری کمتر توجه شده است. درک منظر بهطور یکپارچه ازطریق تمامی حواس پنجگانه، میتواند جامعتر باشد. هدف این پژوهش، بررسی مؤلفههای چندحسی مؤثر بر حضورپذیری فضاهای شهری، روابط متقابل و اثرات آنها بر یکدیگر است. پرسش اصلی پژوهش این است که طراحی چندحسی چگونه میتواند به تقویت حضورپذیری فضاهای عمومی شهری کمک کند و کدام حواس در این زمینه بیشترین نقش را دارند. فرض پژوهش برایناساس است که طراحی چندحسی با تحریک همزمان ادراکات حسی، موجب افزایش حضورپذیری میشود. روش پژوهش، ارزیابی ارتباط بین مؤلفههای حضورپذیری و حواس پنجگانه در سه فضای شهری شامل دریاچۀ چیتگر، باغراه و بلوار کشاورز ازطریق مصاحبۀ باز با کاربران سه فضای شهری بوده است که در نهایت به ارزیابی ارتباط بین مؤلفههای حضورپذیری و حواس پنجگانه پرداخت و نشان داد طراحی چندحسی نقش مهمی در تقویت حضورپذیری دارد. حواس بینایی و لامسه بیشترین نقش را دارند؛ بینایی ازطریق ارتقای سرزندگی و کیفیت کالبدی و لامسه ازطریق تأثیر بر آسایش اقلیمی و سرزندگی، موجب تداوم حضور میشوند. درک برابر و توامان این دو حس میزان حضورپذیری را افزایش داده و تأثیر آن در شاخص کیفیت کالبدی متبلور شده است. حس لامسه بهدلیل ماهیت فعالیتها ازجمله ورزش، تأثیرگذارتر بوده و گرچه بینایی آگاهانهتر دریافت میشود اما لامسه نقشی پایدارتر در حضورپذیری فضا دارد و حس چشایی کمترین سهم ادراک را دارد.
باغ ایرانی بهعنوان یکی از انواع باغهای تاریخی جهان شناخته شده است. باغهای تاریخی ایرانی از گونههای متنوعی برخوردارند و در شرایط و موقعیتهای مختلفی بنا شدهاند. برخی از این باغها در کنار سواحل رودخانهها و بسترهای آبی بنا شدهاند تا از منظر آنها نیز بهرهمند شوند. این باغهای تاریخی از گذشتة دور در نقاط مختلف جغرافیای ایران و پیرامون آن ساخته شدهاند. یکی از این باغها که در اواخر دوران قاجار در حاشیة شمالی ساحل رودخانة قرهسو کرمانشاه بنا شده، باغ عمادیه است که درحال حاضر از بین رفته و اثری از آن برجا نمانده، ولی در این پژوهش قرار است برای نخستینبار بازشناسی و تحلیل شود. بازشناسی این باغ با تکیه بر قدیمیترین عکسهای هوایی، انطباق آیکونوگرافیک تصاویر تاریخی باقیمانده از گذشته، مرور روایتهای تاریخی موجود از باغ، انطباق نقشه های جغرافیایی و بازدیدهای میدانی از محل باغ انجام شده و نقشة باغ بر مبنای این اطلاعات در اندازه و موقعیت واقعی آن ترسیم شده است. بازشناسی ساختار و تهیة نقشة باغ عمادیه با تحلیل مستندات موجود نشان داد که این باغ با موقعیت بینظیر در کنار ساحل رودخانه و طرح بدیع آن، در عین کاربری خاص و متفاوتش در بستر اجتماعی و فرهنگی دوران قاجار کرمانشاه، نمونهای کمنظیر و بسیار قابل توجه در باغسازی ایرانی است. الگویی منحصربهفرد از همجواری باغ در کنار رودخانه، مصداق و شاهدی که تاکنون ازنظرها پنهان بوده است و میتواند بهعنوان یکی از الگوهای متنوع باغسازی ایرانی معرفی شود. وسعت مثالزدنی و سازماندهی خاص کاربریها در عرصههای اندرون و خلوت این باغ خانی از ویژگیهای بارز آن به شمار میرود. بهعلاوه، موقعیت و طراحی قابل توجه عمارت شاهنشین باغ در ساحل رودخانة قرهسو، ازنظر منظرسازی و طراحی معماری، الگویی بینظیر در نوع خود به حساب میآید.
فضاهای سبز معمولاً بهصورت یک لکه فیزیکی در شهرها تعیین و ارزیابی آن نیز صرفا از طریق سرانههای استاندارد انجام میشود. به همین دلیل معمولاً مکانیابیها، فراوانی و پخش لکههای سبز در شهرها نیز براساس نیاز یا مؤلفههای کیفی یا مؤلفههای پیوستگی اکولوژیکی انجام نمیگیرد؛ بلکه براساس یک داده کمی (سرانه قابلقبول)، انجام میشود. در نتیجه فضاهای سبز در شهرها به ارزیابیهای دادهای و عددی در منطقهای مثل منطقۀ 22 تهران، ممکن است براساس سرانه به حد کفایت رسیده باشد؛ اما زمانی که در سطح جامعه نگاه میشود میتوان دید که از نظر کیفی در این منطقه جواب مثبت نداده است. زیرا در برنامهریزی شهری و طرح جامع،کمیت در اولویت بوده و سطح کیفی براساس نیاز و مطالبۀ شهروندان تعریف نشده است. هدف این پژوهش، شناسایی ضعفهای اکولوژیکی منظر منطقۀ 22 تهران و برطرف کردن آنها جهت افزایش پیوستگی شبکههای اکولوژیک به منظور افزایش انسجام کالبدی و افزایش همبستگی اجتماعی با پیوستگی فضای سبز و امتداد طبیعت خارج شهر به درون آن بهوسیله راهکارهایی چون کمربندهای سبز، گسترش لکههای سبز بزرگ، بهرهگیری از دالانهای طبیعی مانند رود درهها و امتداد آنها است. روش بررسی این پژوهش با توجه به بررسی متریکهای منظر طی فرایندی چهار مرحلهای انجام گرفت. روند عناصر منظر از سال ۳۱۰۲ تا ۰۲۰۲، تصاویر ماهوارهای Landsat 8 بررسی شد. سپس مدل Quic Atmospheric انجام و در مرحلۀ سوم قدرت تفکیک مکانی تصاویر هر دو سال با استفاده از باند پانکروماتیک و دستور Gram Schmit افزایش یافت و درنهایت با استفاده از مرز منطقۀ 22 تصاویر پردازش شده برش زده شد. تصاویر ماهوارهای به کمک نرمافزار سنجشازدور ENVI 5. 3 پردازش شد و پوششهای موجود در منطقه تصاویر در پنج طبقه اراضی بایر، اراضی دارای پوشش گیاهی، پهنه آبی، جاده و اراضی ساختوساز ارزیابی شد. آنالیز تصاویر به کمک نرمافزار Fragstats 4. 2 بعد از طبقهبندی تصاویر ماهوارهای انجام و متریکهای «مساحت کلی/ لکه»، «تعداد لکه»، «تراکم لکه»، «درصد کلاس»، «شاخص بزرگترین لکه»، «میانگین مساحت لکه» و «شاخص مجاورت و همبستگی» بررسی شد. درنهایت نتیجه گرفته شده از این پژوهش نشان میدهد که تعداد لکهها (NP) طی سالهای 3102 تا 3202 از 1931 لکه به 7861 لکه افزایش پیدا کرده است که نشاندهندۀ کوچکتر شدن لکهها و از بین رفتن پیوستگی ساختار منظر میباشد. ولی بررسی متریکهای منظر در طبقه پوشش گیاهی با توجه به ثابتبودن مساحت لکهها و درصد کلاس این طبقه در کنار کاهش تعداد و تراکم لکه میتواند نشان دهد باوجود افزایش ساختوساز، تلاش موفقی در جهت حفظ اراضی دارای پوشش گیاهی در این سالها شده است.
در فاصلۀ ارتفاعات محلی شرق زاگرس و حاشیۀ غربی کویر مرکزی ایران دشت محصور و گودی وجود دارد که سرزمین عراق عجم خوانده میشود. این منطقۀ تاریخی، در بنبستی قرار گرفته که فقط از طریق دسترسیهای محلی به شریانهای اصلی کشور اتصال دارد. از این رو اقتصاد و جمعیت محدود منطقه، روستاها و شهرهای کوچک را ایجاد کرده و شهر بزرگی که ناشی از مبادلات کلان اقتصادی، سیاسی یا مذهبی باشد، در این منطقه بهوجود نیامده است. شرایط اقلیمی، تاریخ کهن، تثبیت اقوام ساکن و آرامش ناشی از شرایط جغرافیایی به رشد صنعت بافندگی در منطقه انجامیده است. مراتع و روستاهایی که بهدلیل پراکندگی منابع آب، در فواصل طولانی از هم قرار گرفتهاند، دامداری، تولید لبنیات و صنایع بافندگی را پشتیبانی میکند. ثبات و استمرار این شرایط هنر و صنعت قالیبافی منطقه را به شهرت رساند. این صنعت اساس صادرات سرزمین عراق عجم شد. تا دورۀ قاجار علیرغم وجود زیرساختهای مولد صنعت قالی و نیروی انسانی ماهر، بازار محصولات عراق عجم در حد بازارهای داخلی باقی مانده بود. در سال ۱۱۸۶ شمسی (۱۲۲۳ ق) فتحلی شاه قاجار، یوسف خان گرجی را مأمور کرد تا با احداث یک شهر جدید، ظرفیتهای موجود منطقه را در راه توسعه به کار گیرد. هدف اصلی برنامه ایجاد درآمد از امکانات بالقوۀ سرزمین بود. نیروی انسانی ماهر و زنجیرۀ نهادههایی که صنعت دامداری را پشتیبانی میکرد، سازماندهی جدید چرخۀ تولید انبوه قالی و صادرات آن را توجیه میکرد. برای این کار شرکتهای اروپایی نیز وارد عمل شدند و تا سال ۱۳۱۹ اراک از مهمترین صادرکنندگان قالی به اروپا بود. پیش از آن لازم بود تا پایگاهی مناسب در میان منطقهای بزرگ با سکونتگاههای خُرد و پراکنده برپا شود تا مقر سیستم اداری و مدیریت برنامۀ توسعه باشد. شهر جدید سلطانآباد با نقشۀ اروپایی، سازمان فضایی، ساختار و عناصر شهر اسلامی-ایرانی، سرمایهگذاری متمرکز و مدیریت واحد به مساحت ۵۰ هکتار طی چهار سال ساخته و آمادۀ بهرهبرداری شد. پس از آن شرکتهای اروپایی به کار صادرات فرش وارد شده و منطقه با تقاضای خرید گسترده و رونق اقتصادی مواجه شد. اینکه سهم تولیدکنندگان از درآمد حاصل چه میزان و بهرۀ واسطهها چقدر بود، سؤال مطالعات آتی است. در آستانۀ جنبش مشروطه و بهدلیل ضعف حکومت قاجار در حمایت از بازرگانان محلی در مقابله با کمپانیهای خارجی، بازاریان اراک را به مبارزه با سرمایهداران خارجی کشاند. فارغ از مدیریت حاکم بر برنامه، میتوان گفت رویکرد قاجار به توسعۀ عراق عجم، نوعی توسعۀ درونزا و برنامهریزی بر اساس ظرفیتهای سیستم و توجه همزمان به منافع توسعهگران، محیط برنامه و جامعۀ محلی بود. به نحوی که رشد یکی، مانع رشد دیگران نبوده است. این شیوه را، فارغ از تبعیض قریب به یقین در تقسیم منافع، میتوان نمونۀ بارزی از توسعۀ مکانمحور دانست. توسعهای که فهم سیستمی مکان، به معنای «خوانش جامعۀ محلی از مؤلفههای عینی سرزمین» را در طول منافع توسعهگر و سرزمین قرار میدهد. دو قرن پس از تأسیس سلطانآباد و در دورهای که نام آن به «اراک» بدل شده بود، برنامۀ دوم توسعۀ منطقه به اجرا گذاشته شد. این دوره مقارن عصری است که راهآهن سراسری شمال - جنوب از اراک عبور کرده و منطقۀ دیگر در بنبست نیست. استقرار صنایع بزرگ، بیاعتنا به شرایط محیطی سرزمین، که قرارگیری در منطقۀ گود و محصور در میان ارتفاعات محلی است، و بدون توجه به تعارض مهارت جامعۀ محلی که هزاران سال در هنر و بافندگی بالیده شده بودند، و قِلّت نیروی کار فنی، رویکرد توسعۀ دوم اراک بود.نتیجۀ این سیاست، مهاجرت انبوه اقوام از سرزمینهای دیگر به عراق عجم، رشد لجامگسیختۀ شهر اراک، آلودگی زیستمحیطی در اثر پایایی هوای مسموم در شرایط گلخانهای سرزمین و ایجاد رقیب اقتصادی برای اقتصاد کهن بافندگی منطقه بود. نتیجۀ توسعۀ دوم، فروپاشی دلبستگیهای مکانی، گسست اجتماعی، گرانی مسکن، تخریب محیط زیست و تضعیف هویت تاریخی جامعۀ محلی بود. اگرچه توسعۀ اول در شرایط تاریخی ابتداییتری رخ داد، اما بهدلیل انطباق آن با فرایندهای حاکم بر ساخت مکان و توسعۀ مکانمحور، سیاست بهتری از توسعۀ دوم بهشمار میرود. توسعهای که نتیجهگرا و متکی به افزایش درآمد اقتصادی تعریف شده بود. تجربۀ دو سیاست توسعه در اراک، مؤید اهمیت تعریف مکان توسعه در برنامهریزی و تحقق اهداف توسعه است. اینکه برنامۀ توسعه بهصورت بخشی برای ناکجاآباد تعریف و بعداً محل اجرای آن انتخاب شود، قطعاً به تخریب داراییهای بیننسلی سرزمین میانجامد. تقویم هزینههای پنهان این شیوۀ توسعه، مؤید شکست اقتصادی برنامهای است که از ابتدا بهعنوان برنامۀ توسعۀ اقتصادی خوانده شده بود.
طراحی منظر سبز بهعنوان یکی از رویکردهای نوین در پاسخ به چالشهای محیطزیستی، اجتماعی و اقتصادی شهرهای معاصر، مستلزم چارچوبی یکپارچه و چندبُعدی برای ارزیابی پایداری است. مرور مطالعات موجود نشان میدهد که بهرغم تعدد شاخصها و مدلهای بینالمللی، هنوز چارچوبی جامع و بومیپذیر برای ارزیابی پایداری منظر که بتواند همزمان سه بُعد محیطزیستی، اجتماعی و اقتصادی را پوشش دهد، وجود ندارد. این خلأ نظری و عملی سبب شده است، ارزیابی پروژههای طراحی منظر در ایران فاقد ساختاری نظاممند و قابلسنجش باشد. هدف اصلی پژوهش، تدوین چارچوبی شاخصمحور برای ارزیابی منظر سبز با تأکید بر یکپارچگی سه بُعد محیطزیستی، اجتماعی و اقتصادی است. برای دستیابی به این هدف، پنج نمونه برجستۀ بینالمللی ـ شامل پارک هوتان شانگهای (چین)، سوپرکیلن (دانمارک)، مگی دیلی و بلتلاین وستساید (ایالات متحد) و پارک سبز هوشمند کاشیوا نوها (ژاپن) ـ و یک نمونۀ بومی، پارک آبوآتش تهران، بهصورت تطبیقی تحلیل شدهاند تا امکان شناسایی شباهتها، تفاوتها و ظرفیتهای بومیسازی فراهم شود. روش پژوهش بر مبنای تحلیل محتوای کیفی و با رویکرد قیاسی-استقرایی است. در گام نخست، جستجوی نظاممند در پایگاههای Scopus و Web of Science برای استخراج شاخصهای مرتبط با ابعاد سهگانۀ پایداری انجام شد. در گام دوم، پروژههای منتخب براساس معیارهایی چون تنوع جغرافیایی، اقلیمی و نوآوری طراحی، تحلیل محتوایی شدند. شاخصها در سه مرحلة کدگذاری باز، محوری و انتخابی طبقهبندی شدند تا چارچوب مفهومی هدف-شاخص-راهبرد شکل گیرد. در نهایت، یافتهها با نظر خبرگان و چارچوبهای جهانی مانند (LSA، MEA و SITES) تطبیق داده شدند تا اعتبار و قابلیت کاربرد چارچوب تأیید شود. نتایج نشان میدهد در پروژههای بینالمللی، بُعد محیطزیستی و بهویژه شاخصهایی نظیر اتصال زیستگاهی، مدیریت منابع آب و کیفیت زیستگاه اهمیتی بیشتر دارد؛ در حالیکه در نمونة بومی، شاخصهای اجتماعی مانند مشارکت جامعه و سرمایۀ اجتماعی پررنگتر هستند. یافتهها همچنین بیانگر کمبود انسجام زیستگاهی و ضعف در مدیریت آب در پروژههای داخلی است. نوآوری پژوهش در ادغام استقرایی شاخصها از ادبیات و پروژههای اجراشده، همراه با انسجام قیاسی بر پایة چارچوبهای جهانی و بومیسازی در بستر ایران است. چارچوب پیشنهادی میتواند بهعنوان ابزاری تحلیلی و راهبردی برای معماران منظر، مدیران شهری و سیاستگذاران در مسیر توسعة پایدار استفاده شود. پیشنهاد میشود پژوهشهای آتی با بهکارگیری روشهای میدانی و مشارکتی، این چارچوب را اعتبارسنجی و بهینهسازی کنند.
در جهانی که بحرانهای زیستمحیطی و چالشهای سلامت عمومی روزبهروز بیشتر میشوند، طراحی بیوفیلیک بهعنوان پلی میان انسان و طبیعت، جایگاهی راهبردی در ارتقای کیفیت زندگی پیدا کرده است. باوجود گسترش این رویکرد در معماری، تاکنون مرور نظاممندی که بهطور اختصاصی به طراحی بیوفیلیک در حوزۀ مسکن بپردازد، انجام نشده است. این پژوهش با هدف شناسایی و طبقهبندی الگوها و راهبردهای طراحی بیوفیلیک در محیطهای مسکونی با تمرکز بر فضاهای داخلی، خارجی و بینابینی و ارزیابی تأثیر آنها بر کاربران انجام شده است. روش پژوهش کیفی و با رویکرد کاربردی بوده است و دادهها ازطریق مطالعات کتابخانهای و اسنادی گردآوری شدهاند. این مرور نظاممند با جستجو در پایگاههای علمی معتبر و انتخاب ۸۳ منبع منتشرشده در بازۀ زمانی ۲۰۰۰ تا ۲۰۲۵ که بهطور خاص به طراحی بیوفیلیک مسکونی و الگوهای آن پرداختهاند، انجام شده است. یافتهها نشان میدهد که 36 درصد از مطالعات از چارچوب براونینگ بهره بردهاند که شامل سه دسته اصلی «طبیعت در فضا»، «مشابه طبیعی» و «ماهیت فضا» و ۱۴ الگوی زیرمجموعه است. برای تحلیل توزیع فراوانی الگوها، آزمون کایاسکوئر استفاده شد (χ²=165.24, df=2, p<0.001)، که تفاوت معنادار در توزیع را نشان داد. نتایج حاکی از آن است که دستۀ «طبیعت در فضا» با میانگین فراوانی3/60 درصد بیشترین سهم را به خود اختصاص داده است و الگوهایی همچون «ارتباط بصری با طبیعت»، «ارتباط با سیستمهای طبیعی» و «نور پویا و پراکنده» در این دسته بیشترین کاربرد را داشتهاند. همچنین، بیشترین راهکارهای ارائهشده به فضاهای داخلی و بهویژه الگوی «ارتباط بصری با طبیعت» مربوط بوده است و این مطالعه ارتقای رفاه ساکنان بهعنوان هدفمحوری طراحی مسکن بیوفیلیک را شناسایی کرد.
با وجود گسترش برنامههای مدیریت شهری، هنوز در کلانشهر شیراز شکنندگیهای شهری ناشی از ضعف مشارکت شهروندی، شفافیت، عدالت و پاسخگویی مشاهده میشود. مسئلۀ این پژوهش روشنکردن این نکته است که «حکمرانی شایسته» دقیقاً تا چه اندازه و از چه مسیرهایی تابآوری شهری را تقویت میکند. سؤال اصلی بدین شرح است: مؤلفههای حکمرانی شایستۀ شهری، مشارکت، شفافیت، عدالت و پاسخگویی، چه اثری (از حیث اندازه و معناداری) بر تابآوری شهری شیراز دارند؟ کدام مؤلفه بیشترین اثر را دارد؟ سطح کنونی تابآوری شهری چقدر است؟ و سناریوهای آینده چه تغییراتی را در این شاخص ایجاد میکنند؟ پژوهش از نوع کاربردی-تبیینی است. دادهها با پرسشنامۀ استاندارد و مصاحبه نیمهساختاریافتۀ گردآوری و با آمار توصیفی، تحلیل عاملی تأییدی (CFA) و مدلسازی معادلات ساختاری (SEM) تحلیل شد. یافتهها نشان میدهد میانگین تابآوری شهری 82/3 با انحراف معیار 60/0 است و هر چهار مؤلفه حکمرانی اثر مثبت و معنادار بر تابآوری دارند. ضرایب مسیر بهترتیب برای مشارکت35/0، شفافیت28/0، پاسخگویی 25/0 و عدالت 22/0 برآورد شد که بیانگر نقش برجستۀ مشارکت در کنار شفافیت و پاسخگویی است. بر پایۀ سناریونویسی آیندهپژوهانه، بهبود همزمان مؤلفههای حکمرانی میتواند سطح تابآوری را به وضعیت مطلوب ارتقا دهد، درحالیکه افت آنها به کاهش معنادار تابآوری میانجامد. این نتایج چارچوبی عملی برای سیاستگذاری ارائه میکند: تقویت سازوکارهای مشارکت معنادار شهروندان، شفافیت اطلاعاتی و پاسخگویی نهادی بهمنظور افزایش تابآوری شهری در مواجهه با بحرانهای شهری.
خانه همواره فراتر از یک کالبد بسته و عملکردی، بنیادیترین بستر زیست انسان بوده است؛ فضایی که صرفاً به کارکرد سرپناه محدود نمیشود، بلکه حامل هویت، خاطره، آسایش و پیوندهای اجتماعی است. در این میان، منظر اعم از فضاهای باز، نیمهباز و چشماندازهای طبیعی یا مصنوع، نقشی تعیینکننده در کیفیت تجربۀ زیسته از خانه دارد. بااینحال، روند معماری معاصر به گسست میان خانه و منظر انجامیده که پیامد آن کاهش دلبستگی، ضعف در تعاملات اجتماعی و کاستی در زیستپذیری فضاهای مسکونی است. بنابراین، ضرورت این پژوهش در واکاوی نسبت خانه و منظر و تبیین سازوکارهای همنهشتی این دو در گونههای ویلایی معاصر نهفته است؛ چراکه بازاندیشی در این پیوند میتواند راهی برای ارتقای کیفیت زندگی در بسترهای امروزین فراهم آورد. این مقاله با اولویتدادن به ماهیت منظر در ارتقای زیستپذیری مسکن، خصلتهای خانۀ زیستپذیر را از دیدگاه منظرین تحلیل میکند و در این راه به ارزیابی تطبیقی شیوههای همنهشت مسکن و منظر در گونههای ویلایی معاصر میپردازد. روش پژوهش استدلال منطقی و قیاسی است که با شبیهسازی نمونههای منتخب ویلاهای معاصر در نرمافزار دپتمپ و ایگراف، اثرگذاری شیوههای ترکیب توده/ فضا را بر مؤلفههای زیستپذیری خوانش میکند. بررسی تطبیقی، شش گونۀ متمایز سازمان فضایی از ترکیب توده/ فضا را در بر میگیرد. نتایج پژوهش نشان داد که در میان شاخصهای مورد بررسی، دسترسپذیری و رؤیتپذیری بیشترین نقش را در ارتقای زیستپذیری خانه ایفا میکنند؛ بهگونهای که مسیرهای مستقیم و منظم، امکان حضور و پویایی فضایی را افزایش داده و چیدمان باز و سیال عرصههای منظرین، بیشترین گشودگی دیداری را فراهم کرده است. در مقابل، شاخصهای عمق و محصوریت بیشتر به حفظ قلمروها و حریمهای خصوصی کمک میکنند. بنابراین، زیستپذیری خانه زمانی محقق میشود که این شاخصها در یک ترکیب متوازن، همزمان امکان تعامل فضایی و تجربۀ چشماندازهای طبیعی را در کنار حفظ حریمهای مکانی فراهم آورند.
رویکردهای مشارکتی در طراحی و مدیریت شهری، بهویژه در سطح محله، از اواسط دهۀ 1970 توجه جهانی را به خود جلب کردهاند. در فرانسه، مشارکت ساکنان در پروژههای توسعۀ شهری ازطریق برنامۀ ملی «محلۀ پایدار» به شکل ویژه مورد توجه قرار گرفته است. از سال 2009، پروژههای توسعۀ محلۀ متعددی در سراسر فرانسه تحت این عنوان اجرا شدهاند. دستیابی به اهداف توسعۀ پایدار بهویژه با بهکارگیری مسکن اجتماعی، فضاهای عمومی و بهینهسازی مصرف انرژی مرتبط بوده است. چهار مرحلۀ تعریفشده برای توسعۀ پروژههای محلۀ پایدار عبارتند از: برنامهریزی، تحویل، تجربه و ارزیابی. علیرغم اجماع عمومی دربارۀ موفقیت نسبی پروژهها، نوع و سطح رویکردهای طراحی و مدیریت مشارکتی در ابهام باقی مانده است، بهطوری که مسئلۀ روابط بین بازیگران مختلف در طول زمان و نحوۀ شکلدهی و تغییر شکل تولید فضا توسط آنها نیاز به توضیح بیشتری دارد. بهطور خاص، نقش فضاهای عمومی بهعنوان یکی از ابزارهای رایج توسعۀ مشارکتی در این پروژهها تا حدودی ناشناخته مانده است. بدین ترتیب، این پژوهش بهدنبال پاسخگویی به این پرسشها است؛ شیوههای مدیریت مشارکتی محلۀ پایدار در فرانسه چیست؟ فرایند برنامهریزی این پروژهها چگونه بر وضعیت فعلی آنها تأثیر گذاشته است؟ ویژگیهای فرایند برنامهریزی مشارکتی و مشارکت ساکنان در محلۀ پایدار سنتاوئن چیست؟ این تحقیق با بررسی نمونه موردی سنتاوئن، قصد دارد ارتباط بین رویکرد مشارکتی در طول فرایند طراحی و مدیریت فضای عمومی و نحوۀ سکونت، تخصیص، استفاده و بازتولید فضا توسط جمعیتی که برای آنها برنامهریزی شده است را روشن کند. در این پژوهش با روش مطالعه موردی، دادهها ازطریق مصاحبه، مشاهدۀ میدانی و اسناد شهری گردآوری و تحلیل شدند. در مجموع هشت ذینفع اصلی و تعدادی از ساکنان براساس نقش و میزان درگیری انتخاب و مضامین استخراجشده با رویکرد کدگذاری و در چارچوب نظری حکمرانی مشارکتی دستهبندی شدند. پروژههای محلۀ پایدار در فرانسه ابتکاراتی هستند که از میل به تحقق یک ایدهآل و سیاست ملی در مقیاس محلی سرچشمه میگیرند. این مسئلۀ پیچیدگیهای لجستیکی ایجاد میکند که نتیجۀ طبیعی تعدد ذینفعان و طرحهای تعریف و کنترل توسعه است. تحقق مشارکت در این پروژهها به فرایندهای شفاف، مستمر و فراگیری بستگی دارد که صدای ساکنان را از مراحل اولیه در برگیرد و با تحولات غیرقابلاجتناب زمینه در پروژههای شهری قابلتطبیق باشد. بر این اساس، فرایند مشارکت در پروژههای محلۀ پایدار، بهعنوان یک فرایند مداوم و چندلایه درک میشود که نیازمند سازگاری مداوم، شمول واقعی و هماهنگی مؤثر بین همۀ ذینفعان در چارچوبی کلنگر است. در محلۀ پایدار سنتاوئن، چالشهایی مانند نابرابریهای اجتماعی-اقتصادی، محدودیتهای لجستیکی، جهتگیریهای سیاسی و محدودیتهای ذاتی پروژه، طرح را بیش از آنکه مشارکتی باشد به مشورتِ مرحلهای و مقطعی فروکاست دادهاند. بدین ترتیب، مشارکت جزئی از خلال ابزارهای توسعه نظیر مسکن اجتماعی و یا جلسات شورای محله، تحقق نسبی ممکن شده است.
فضای شهرهای مدرن با سه ویژگی مکان، کنشهای متقابل و افراد شناخته میشود. اما موضوعی که اهمیت جداگانهای دارد سازمان قدرت است. یعنی تا چه حد یک فضا اقتدارگرا یا گشوده است. این پژوهش نیز به تبیین چگونگی تجربۀ فضای دموکراتیک در ادراک فضاهای شهری میپردازد. در این زمینه، نظریههای باختین میتوانند چارچوبی انتقادی برای بازاندیشی در نسبت میان فضا، کنش اجتماعی و منظر شهری -بهمثابۀ ادراک شهروندان از فضای شهری- فراهم آورند. کارناوالها با برهمزدن موقتی نظمهای تثبیتشده، زمینۀ گفتوگوی میان اندیشههای متکثر را فراهم میکنند؛ گفتوگویی که در بستر زمانی-مکانی معینی رخ میدهد و از پیوند آن دو، ساختار کرونوتوپ شکل میگیرد. پرسش اصلی این است که ما به ازاء شهری آزادی باختینی چیست و چگونه میتوان نظریههای او در مورد فضای کارناوالی، دیالوگ و کرونوتوپ را مبنایی برای تبیین منظر شهری دموکراتیک قرار داد؟ هدف این پژوهش، بازتعریف منظر شهری بهمثابۀ فضایی چندصدایی است که در آن، لحظات کارناوالی امکان گسست از نظم تثبیتشده و بروز کنشهای خلاقانه و دموکراتیک را فراهم میکنند. این مقاله با راهبرد کیفی و با رویکرد تحلیل گفتمان انتقادی انجام شده است. در ابتدا از روش تحلیل مفهومی برای بازخوانی مفاهیم کلیدی در اندیشۀ میخائیل باختین استفاده شد و این مفاهیم در نسبت با فضای شهری و زندگی روزمره بازتعریف شدهاند. سپس با روش تفسیر گفتمانی، پیوند میان نظریۀ باختین و منظر شهری بررسی شده است. یافتههای این پژوهش نشان میدهد که کارناوال نه رخدادی استثنایی، بلکه ظرفیتی پویا و جاری در بافت زندگی روزمرۀ شهری است. میکروکارناوالها، با ایجاد گسستهای موقتی در نظم تثبیتشده، امکان بازآفرینی فضا، بروز خود، کنش دموکراتیک و گفتوگوی چندصدایی را برای شهروندان فراهم میسازند. منظر شهری در این چارچوب میدانی روایی، ناتمام و گشوده به رخداد است که ظرفیت میزبانی تجربههای خلاقانه و آزادیبخش را در دل شهر فراهم میکند.
جهانخوار امریکا-اسرائیلی، سرخورده از نیمقرن توطئههای پنهانی و نیابتی، عاقبت نقاب از چهره انداخت و با تعرض به قلمرو ایران نیت خود را با صدای بلند آشکار کرد: تضمین منافع امریکا-اسرائیلی با یکپارچگی ملی و وحدت سرزمینی ایران ممکن نمیشود؛ تجزیۀ ایران چارۀ کار است. آخرین تدبیر ائتلاف شوم امریکا-اسرائیلی برای تجزیۀ قومی و جغرافیایی ایران، سرنگونی نظام مردمی آن از طریق تسخیر «خیابان» است. برای این مقصود در سال ۱۴۰۴ در سه مرحله توطئۀ تسخیر «خیابان» از سوی ائتلاف شیطانی اجرا شد. 23 خرداد باور داشت که در ادامۀ هجوم نظامی، مردم به «خیابان» خواهند ریخت و نظام سرنگون میشود. هجوم را انجام داد، اما مردم به خیابان نیامدند. بلکه وحدت ملی و حب وطن که در دلشان افزون گشته بود ادامۀ نبرد نظامی برای شیاطین را هم بیفایده ساخت. لذا تا توطئهای دیگر تقاضای آتشبس کردند. 18 دی نقشه عوض شد، زیرا در مرحلۀ قبل نیروی خارجی موجب وحدت ملی شده بود. پس مزدوران داخلی را اجیر کردند تا در قالب گروههای چریکی به ترور کور در نقاط منتخب بپردازند؛ بدان امید که مردم ناراضی از گرانیهای ناشی از سیاستهای ارزی دولت به آنها بپیوندند، «خیابان» را تسخیر کرده و مقدمۀ سرنگونی نظام فراهم آید. با فراخوان رضا پهلوی گروههای ترور، جامعه را به آشوب کشیدند. راهبرد آنان خروج از دنیای مجازی و اعلام موجودیت در عالم واقع از طریق تسخیر «خیابان» بود. بدان امید که با جرقۀ گروههای ترور، مردم ناراضی به «خیابان» خواهند آمد و موقعیت مناسب برای مداخلۀ نظامی خارجی فراهم میشود تا از دو سو نظام را محاصره و ساقط کنند. در عمل اما، با فاصلۀ یک روز و اندی از غلبۀ ترور بر خیابان، نیروهای انتظامی وارد میدان شدند و رویارویی دو گروه، اگرچه به تلفات سنگین دو طرف و مردم بیگناه انجامید، اما مانع تصرف «خیابان» شد و مقدمۀ ورود قوای بیگانه محقق نشد. در گام سوم، تحلیل دشمن امریکا-اسرائیلی همچنان مبتنیبر تسخیر «خیابان» بود. تصورشان آن بود که در مرحلۀ قبل، سرکوب نظامی گروههای ترور مانع تکمیل نقشه بوده است. لذا اینبار اقدام نظامی محدود را نقطۀ شروع قرار دادند تا مرحلۀ ترور و آشوب در خلاء قدرت پس از آن آغاز شود. 9 اسفند جنگ رمضان با هجوم امریکا-اسرائیلی شروع شد. در ضربۀ اول، رهبر انقلاب و جمعی از فرماندهان ارشد نظامی به شهادت رسیدند. اما حلقههای بعدی زنجیرۀ نقشۀ امریکا-اسرائیلی مطابق پیشبینی آنها محقق نشد. قوای نظامی ایران بهسرعت وارد مقابلۀ نظامی بازدارنده و تدریجاً هجومی شد و ملت پشتیبان نظام نیز بهسرعت «خیابان» را به تصرف خود درآورد. حضور بیوقفۀ ملت در خیابان حماسه آفرید. نهتنها مانع نقشآفرینی گروههای ترور شد، بلکه مقدمۀ روحافزایی، حس وحدت و قوام روح سلحشوری ملت گردید. در این هنگام مسئولان کشور نیز که پی به خاصیت عملی «خیابان» برده بودند، بیوقفه بر تداوم حضور ملت در «خیابان» پای فشردند. بهسرعت سیاست حفظ «خیابان» برای حفظ نظام به سیاست اصلی جنگ رمضان بدل شد. «شما خیابان را داشته باشید، ما میدان را خواهیم داشت» (مجید موسوی فرمانده سپاه ۴۰۴/۱۲/۱۲). «حضور و مشارکت [در خیابان] واجب کفایی محسوب میشود» (آیتالله سیستانی ۴۰۴/۱۲/۱۶ا). «این سرباز کوچکتان سه درخواست از شما دارد : خیابان، خیابان، خیابان» (قالیباف ۴۰۴/۱۲/۲۰). «باید حضور مؤثر در صحنه حفظ شود، چه بهصورتی که در این روزها و شبهای جنگ از خود نشان دادید و چه بهصورت انواع نقشآفرینیهای مؤثر در عرصههای مختلف» (آیتالله مجتبی خامنهای ۴۰۴/۱۲/۲۱). «قسم میخورم حضور مردم در خیابانها ثوابش به مراتب از عبادت در سحرهای ماه رمضان بیشتر است» (ایتالله مروی ۴۰۴/۱۲/۲۶).شکلگیری ادبیات دینی و اجتماعی در تأیید مقام خیابان و اهمیت آن در سرنوشت جامعه، دستاورد توطئههای امریکا-اسرائیلی در سال ۱۴۰۴ بود. بروز رویدادهای بینظیر در فضای خیابان مؤید ظرفیت بزرگ آن در ساخت و تعیین سرنوشت اجتماع است. اگر قرآن به شهادت آیۀ «انالله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم» (سورۀ رعد، آیۀ 11) سرنوشت جامعه را نتیجۀ وضع افراد آن دانسته، قهراً «موقعیت» رشد افراد امری راهبردی تلقی میشود. در اینجا نقش «خیابان» بهمثابه «مکان» تجربۀ عملی انسان در معاشرت با اجتماع یگانه میگردد. همین نقش برای خیابان کافی است تا مدیران و برنامهریزان دیگر خیابان را صرفاً ابزار تردد نشمارند. بلکه آن را «مکان» ظهور قوای نهفته در اجتماع بدانند و در هنگام برنامهریزی، طراحی، ساخت و مدیریت، متوجه باشند که موضوع کارشان مهمترین اندام شهر و مدرسۀ انسانسازی و جامعهسازی است. خیابان همانطور که ساحل نجات جامعه در نقابل با هجوم امریکا-اسرائیلی بود، در مرحلۀ ساخت کشور نیز فرصتی بیبدیل است. باشد که شناخته شود.
| Green landscape design, as an innovative approach to addressing environmental, social, and economic challenges in contemporary cities, requires an integrated and multidimensional framework for sustainability assessment. Existing studies indicate that, despite numerous international indicators and models, there is still no comprehensive and locally adaptable framework to evaluate landscape sustainability that simultaneously covers the environmental, social, and economic dimensions. This theoretical and practical gap has led to the lack of a systematic and measurable structure for assessing landscape design projects in Iran. The main objective of this study is to develop an indicator-based framework for evaluating green landscapes, emphasizing the integration of environmental, social, and economic dimensions. To achieve this goal, five international projects were selected: Shanghai Houtan Park (China), Superkilen (Denmark), Maggie Daily and Beltline Westside (United States), and Kashiwa No-ha Smart Green Park (Japan), and one local case, Tehran's Water and Fire Park, were comparatively analyzed to identify similarities, differences, and potential for local adaptation. Research method: The research employs a qualitative content analysis method with an inductive-deductive approach. In the first step, a systematic search was conducted in Scopus and Web of Science databases to extract indicators related to the three dimensions of sustainability. In the second step, selected projects were analyzed based on criteria such as geographic diversity, climate, and design innovation. Indicators were categorized through three coding stages-open, axial, and selective-to develop a conceptual framework of goal-indicator-strategy. Finally, the findings were validated against expert opinions and global frameworks (e.g., LSA, MEA, and SITES) to ensure the reliability and applicability of the proposed framework. The results indicate that, in international projects, the environmental dimension-particularly indicators such as habitat connectivity, water resource management, and habitat quality-plays a more prominent role. In contrast, in the local case, social indicators, including community participation and social capital, are more emphasized. The findings also reveal a lack of habitat cohesion and weaknesses in water management in domestic projects. The novelty of this study lies in the integration of indicators inductively derived from literature and implemented projects, combined with a deductive coherence based on global frameworks and local adaptation within the Iranian context. The proposed framework can serve as an analytical and strategic tool for landscape architects, urban managers, and policymakers in pursuing sustainable development. It is recommended that future research employ field-based and participatory methods to further validate and optimize this framework.
Participatory approaches in urban design and management, particularly at the neighborhood scale, have attracted global attention since the mid-1970s. In France, resident participation in urban development projects has received particular emphasis through the national Ecoquartier program. Since 2009, numerous neighborhood development projects across France have been implemented under this designation. Achieving sustainable development goals has been closely linked to the provision of social housing, the development of public spaces, and the optimization of energy consumption. Four stages have been defined for the development of Ecoquartier projects: planning, delivery, lived experience, and evaluation. Despite a general consensus regarding the relative success of these projects, the nature and level of participatory design and management approaches remain unclear. In particular, the relationships among different stakeholders overtime, and the ways in which they shape and reshape the production of space, require further clarification. More specifically, the role of public spaces, as one of the common instruments of participatory development in these projects, has remained to some extent unexplored. By examining the case study of Saint-Ouen, this research aims to clarify the relationship between participatory approaches throughout the process of designing and managing public spaces and the ways in which space is inhabited, allocated, used, and reproduced by the population for whom it is planned. Using a case study approach, data were collected and analyzed through interviews, field observations, and urban planning documents. In total, eight key stakeholders, along with a number of residents, were selected based on their roles and levels of involvement. The extracted themes were coded and categorized within the theoretical framework of participatory governance. Ecoquartier projects in France are initiatives that stem from the pursuit of realizing a national policy and ideal at the local scale. This creates logistical complexities that are a natural outcome of the multiplicity of stakeholders and the frameworks defining and controlling development. The realization of participation in these projects depends on transparent, continuous, and inclusive processes that incorporate residents' voices from the earliest stages and remain adaptable to the inevitable contextual changes inherent in urban projects. Accordingly, participation in Ecoquartier projects is understood as an ongoing and multilayered process that requires continuous adaptation, genuine inclusion, and effective coordination among all stakeholders within a holistic framework. In the Saint-Ouen Ecoquartier, challenges such as socioeconomic inequalities, logistical constraints, political orientations, and intrinsic project limitations have reduced the process to staged and episodic consultation rather than full participation. Consequently, partial participation has been achieved through development instruments such as social housing initiatives and neighborhood council meetings.
Modern cities are typically characterized by three features: place, interactions, and people. However, a distinct issue of crucial significance is the organization of power, that is, the degree to which a space is authoritarian or open. This research, therefore, seeks to explicate how the experience of a democratic space is realized in the perception of urban spaces. In this context, the theories of Mikhail Bakhtin can provide a critical framework for rethinking the relationship among space, social action, and the urbanscape, understood as the citizens' perception of urban space. Carnivals, by temporarily disrupting established orders, facilitate dialogue among pluralistic ideas; this dialogue unfolds within a specific time-space setting, and the linkage of these two forms the structure of the chronotope. The central question of this study is: What is the urban equivalent of Bakhtinian freedom, and how can his theories on carnival space, dialogue, and the chronotope serve as a basis for explaining the democratic urbanscape? The objective of this research is to redefine the urbanscape as a polyphonic space where carnivalistic moments allow for a rupture from the established order and enable the emergence of creative and democratic actions. This study employed a qualitative approach using a critical discourse analysis (CDA). Initially, conceptual analysis was utilized to critically re-read the key concepts in the thought of Mikhail Bakhtin. These concepts were subsequently redefined in relation to urban space and everyday life. Following this, discursive interpretation was applied to examine the linkage between Bakhtin's theory and the urbanscape. The findings of this research indicate that the carnival is not an exceptional event, but rather a dynamic capacity that is inherent and ongoing in the fabric of everyday urban life. Micro-carnivals, by generating temporary ruptures in the established order, provide citizens with the opportunity for spatial recreation, self-expression, democratic action, and polyphonic dialogue. Within this framework, the urbanscape is understood as a narrative field that is unfinished and open to events, offering the capacity to host creative and emancipatory experiences at the heart of the city.
| Despite the expansion of urban management programs, urban fragilities in the metropolis of Shiraz, resulting from weak citizen participation, transparency, justice, and accountability, are still observed. The issue of this research is to clarify the extent to which "good governance" strengthens urban resilience, and through what pathways. The main research question is as follows: What is the effect (in terms of magnitude and significance) of the components of good urban governance, participation, transparency, justice, and accountability, on the urban resilience of Shiraz? Which component has the greatest effect? What is the current level of urban resilience? And what changes will future scenarios bring to this indicator? This research is of an applied-explanatory nature; data were collected using a standard questionnaire and semi-structured interviews, and analyzed through descriptive statistics, Confirmatory Factor Analysis (CFA), and Structural Equation Modeling (SEM). The findings show that the average urban resilience is 3.82 with a standard deviation of 0.60, and all four governance components have a positive and significant effect on resilience. The path coefficients for participation, transparency, accountability, and justice are estimated as 0.35, 0.28, 0.25, and 0.22, respectively, indicating the prominent role of participation alongside transparency and accountability.Based on future-oriented scenario writing, simultaneous improvement of governance components can elevate resilience to an optimal level, while their decline leads to a significant reduction in resilience. These results provide a practical framework for policymaking: strengthening mechanisms for meaningful citizen participation, informational transparency, and institutional accountability to enhance urban resilience in the face of urban crises.
The house has always been more than a closed and functional structure; it is the most fundamental setting of human life, a space that is not merely limited to the function of shelter, but also a bearer of identity, memory, comfort, and social bonds. Among these, the landscape, including open and semi-open spaces as well as natural or artificial views, plays a decisive role in shaping the lived experience of the house. However, contemporary architectural trends have led to a rupture between the house and the landscape, resulting in diminished attachment, weakened social interactions, and reduced livability in residential spaces. Thus, the necessity of this research lies in exploring the relationship between house and landscape and clarifying the mechanisms of their integration in contemporary villa typologies, since rethinking this bond can provide a pathway to enhancing quality of life in today's contexts. This study attempts to analyze the attributes of a livable house from a landscape-oriented perspective by prioritizing the role of landscape in improving residential livability.It also comparatively evaluates the methods of integrating housing and landscape in contemporary villas. The research method is logical and deductive reasoning, using simulations of selected contemporary villas in Depthmap and Agraph software to examine how different mass/void compositions influence livability components. The comparative study covers six distinct spatial organization types of mass/ void combinations. The findings indicate that among the examined indicators, accessibility and visibility play the most significant role in enhancing housing livability. Direct and orderly pathways increase presence and spatial dynamism, while open and fluid layouts of landscape-related areas provide the greatest degree of visual openness. Conversely, the indicators of depth and enclosure mainly contribute to preserving territories and private domains. Therefore, housing livability is achieved when these indicators are combined in a balanced manner, simultaneously enabling spatial interaction and the experience of natural views alongside the preservation of spatial privacy.
| Contemporary progress in the field of development has fundamentally transformed the landscape of Iranian villages, affecting not only the physical and functional structures but also the meaning and identity of the rural landscape. This research, grounded in a place-based approach and the concept of landscape as a resource, shows how ignoring the semantic and cultural dimensions of place in development plans leads to the weakening of identity foundations and the destruction of the rural landscape. The research method is qualitative and based on phenomenological analysis of three case studies in Kuhdasht County (the villages of Paye Astan, Khosrowabad, Aboulvafa, and Sorkhdom Laki). The data were collected through field observations and the analysis of development plan documents, and were analyzed using an interpretive analysis approach. The findings show that development plans in these villages, which have been mainly based on a physical and sectoral perspective, regardless of an ontological understanding of place, have led to a break in the connection among historical, cultural, and natural elements. As a result, place-making indicators such as "systematic relations of heritage elements", "occurrence of communal spaces", "centrality of sacred elements", "view and landscape", and "organicity" have been ignored in the development process. This research concludes that the protection of the rural landscape is not a purely aesthetic or heritage matter, but rather a foundation for achieving sustainable and endogenous development; a development that arises from the understanding of place as a source and from the ontological reading of space. In this framework, paying attention to the concept of landscape as a source in development policy-making can provide a native model that is resistant to uniformizing and non-contextual development trends.