
زمینه و هدف: آسيبديدگی جنسی از مهمترين مخاطرات اجتماعی در ميان گروههای دارای ناتوانی ذهنی محسوب میشود. محدوديت در توانمندیهای شناختی و ارتباطی میتواند خطر قرارگيری اين افراد در موقعيتهای آسيبزا را افزايش دهد. این مطالعه با هدف تعیین الگوهای آسيبديدگی جنسی و میزان شیوع آن در ميان زنان بزرگسال دارای ناتوانی ذهنی انجام شد. روش و مواد: این مطالعه به روش توصيفی و با رويکرد پيمايشی با مشارکت 88 زن بزرگسال دارای ناتوانی ذهنی 30 تا 65 ساله مقيم دریکی از مراکز مراقبتی شبانهروزی و با روش نمونه گیری سرشماری انجام شد. دادهها از طریق پرسشنامهای جمعآوری شد که شامل اطلاعات جمعيتشناختی و تجربيات آسيبديدگی جنسی بود و با رعايت ملاحظات اخلاقی توسط مراقبان آموزشديده تکميل گرديد و با استفاده از نرم افزار SPSS-24 و آزمون های توصیفی تجزیه و تحلیل شدند. یافته ها: از بین 88 نفر مشارکت کننده، تعداد 58 (66%) نفر تجربه نوعی از آسيبديدگی جنسی را گزارش کردند. تعداد 33 (5/37%) نفر تجربه بارداری داشته اند. الگوهای متفاوتی از عاملان آسيب، شامل افراد خارج از خانواده و خويشاوندان، گزارش گرديد. نتیجهگیری: مطالعه نشان داد زنان ناتوان ذهنی به شدت در معرض خطر آزار جنسی توسط افراد آشنا و خویشاوندان و افراد غریبه قرار دارند. طراحی و اجرای برنامه های آموزشی مراقبت جنسی برای آنها و خانواده هایشان توصیه می شود.
زمینه و هدف: در بسیاری از نظامهای آموزشی همچنان رویکردهای سنتی و محتوا محور غلبه دارند، رویکردهایی که بیشازحد بر انتقال دانش نظری تأکید نموده و از فراهمسازی فرصتهای یادگیری عملی و تجربههای واقعی غافل هستند. این پژوهش با هدف طراحی و اعتبار یابی الگوی برنامه درسی پروژه محور با تأکید بر رویکرد وظیفه مدار در آموزش فنی حرفهای انجام شد. روش و مواد: مطالعه حاضر به صورت کیفی- کمی انجام شد. در بخش کیفی، الگوی برنامه درسی پروژهمحور با رویکرد وظیفهمدار در آموزش فنی و حرفهای مبتنی بر الگوی Akker بر اساس مصاحبههای نیمهساختاریافته با 12 نفر از متخصصان برنامهریزی درسی و سرگروههای آموزشی حوزه فنیوحرفهای، با استفاده از روش نمونهگیری هدفمند و اشباع نظری طراحی و اجرا شد. در بخش کمی، مؤلفههای شناساییشده در الگو توسط پرسشنامه محققساخته، با رعایت روایی محتوایی (CVI و CVR) و پایایی (آلفای کرونباخ)، اعتباریابی و با مشارکت 50 نفر از دبیران دوره دوم متوسطه فنیوحرفهای شهرستان خوی و با استفاده از نمونهگیری تصادفی ساده انجام شد. دادههای کیفی با استفاده از تحلیل تم و دادههای کمی با استفاده از تحلیل معادلات ساختاری و نرمافزارهای SPSS-26 و LISREL-8.8 تجزیه و تحلیل شدند. یافته ها: تحلیل کیفی مصاحبههای نیمه ساختاریافته با خبرگان و اساتید حوزه آموزش فنی و حرفهای، نشاندهندهی شناسایی ده مؤلفهی اساسی در قالب عناصر برنامه درسی Akker(شامل شفافیت و انسجام اهداف و سیاستها، عدالت آموزشی و توجه به تنوع، بهروزرسانی و تطابق با بازار کار، مشارکت ذینفعان در طراحی، اهداف روشن و قابلسنجش، توسعه مهارتهای فنی و نرم، همسویی با استانداردهای بینالمللی، محتوای مرتبط، کاربردی و متنوع، تعادل بین محتوای تخصصی و اجتماعی، و تطابق محتوا با اهداف و سطح یادگیرندگان) بود. در بخش کمی و اعتبار یابی مدل مؤلفه «توسعه مهارتهای نرم» با ضریب مسیر 60/0 بیشترین تأثیر را بر «طراحی فعالیتهای عملی» داشت. پسازآن مؤلفههای بازار کار و فرهنگ) 56/0 (β=و شفافیت اهداف )52/0 (β=نیز تأثیر معناداری بر متغیرهای وابسته مربوط به محتوا و تطابق آن با نیاز یادگیرندگان داشتند که نشان میدهند ساختار مدل ازنظر نظری و تجربی منطقی بوده و روابط مفروض بین مؤلفهها بهخوبی توسط دادهها تأیید شدهاند. نتیجهگیری: مطالعه نشان داد الگوی پیشنهادی برنامه درسی پروژهمحور مبتنی بر رویکرد وظیفهمدار، با مؤلفههایی چون شفافیت اهداف، توسعه مهارتهای فنی و نرم، محتوای کاربردی و توجه به ویژگیهای یادگیرندگان، از اعتبار مفهومی و پذیرش بالای خبرگان برخوردار است. این چارچوب توانمند به ارتقای کیفیت یادگیری مهارتمحور و تطابق آموزش با نیازهای بازار کار بوده و تحقق عدالت آموزشی نیازمند توجه ساختاری فراتر از سطح طراحی برنامه درسی است.
زمینه و هدف: آموزش خانواده در هنگام بستری کودکان، فقط انتقال چند توصیه در قالب پمفلت نیست؛ خانواده برای مشارکت ایمن در مراقبت، پیشگیری از انتقال عفونت، پیگیری درمان و کنترل اضطراب به اطلاعات قابل فهم، اطمینانخاطر و ارتباط منظم با تیم درمان نیاز دارد. روش و مواد: مطالعه مقطعی انجامشده در سال ۱۴۰۳ در بخش عفونی بیمارستان کودکان مفید، دیدگاه چهار گروه مادران، پرستاران، کارورزان و دستیاران کودکان در مورد نیازهای آموزشی خانوادهها را مقایسه کرد. یافتهها نشان داد ادراک چهار گروه از نیازهای خانواده یکسان نیست. در حالیکه مادران بیش از هر چیز بر اطمینان از مراقبت کافی تأکید داشتند؛ پرستاران شروع بهموقع ملاقات، کارورزان امکان بیان احساسات و دستیاران دریافت اطلاعات روزانه را برجسته کردند. این تفاوتها نشان میدهد هر گروه فقط بخشی از تجربه خانواده را میبیند. کارایی پمفلتهای موجود نیز در مجموع کم تا متوسط بود و نشان داد ابزار مکتوبِ منفعل بهتنهایی پاسخگوی نیازهای آموزشی نیست. بنابراین آموزش یکسان برای همه، احتمالاً بخشهایی از نیاز واقعی را نادیده میگیرد. یافته ها: این خلاصه سیاستی چهار گزینه مکمل را پیشنهاد میکند: ۱) استقرار مسیر استاندارد آموزش خانواده از پذیرش تا ترخیص؛ ۲) تدوین برنامه آموزشی جامع، نظاممند و یکپارچه؛ ۳) آموزش گروه کارکنان درمان، تعیین مسئول مشخص و پایش مستمر؛ و ۴) بازطراحی پمفلتها و تبدیل آنها به بستههای ساده، تصویری و چندقالبی که همراه گفتوگوی حضوری ارائه شوند. نتیجهگیری: این خلاصه سیاستی یک تغییر مدیریتی مشخص را پیشنهاد میکند: آموزش خانواده باید فرایندی ساختاریافته، دوطرفه و قابل سنجش باشد، نه تحویل منفعلانه پمفلت. بهترین تصمیم در شرایط فعلی، اجرای پایلوت یک بسته چهارگزینهای یکپارچه، سنجش پیامدها و سپس گسترش مرحلهای است.
زمینه و هدف: اضطراب یکی از مشکلات روانی رایج است که تاثیر قابل توجهی بر کیفیت زندگی افراد دارد. در میان رویکردهای درمانی، درمان روان پویشی فشرده کوتاهمدت به عنوان روشی مؤثر در کاهش اضطراب و ارتقاء خودآگاهی شناخته شده است، هدف این مطالعه تعیین اثربخشی درمان روان پویشی فشرده کوتاه مدت بر میزان اضطراب و خودآگاهی در مردان مبتلا به اختلال اضطرابی می باشد. روش و مواد: این پژوهش از نوع نیمه آزمایشی با طرح پیش آزمون-پس آزمون با گروه گواه، با مشارکت 40 نفر از مردان 30 تا 40 ساله مبتلا به اختلالات اضطرابی مراجعه کننده به مراکز روان درمانی در شهر تهران در سال 1403 انجام شد. روش نمونهگیری به شیوه هدفمند و نمونه ها بهطور تصادفی در دو گروه گواه و آزمایش در دو گروه مساوی قرار گرفتند. داده ها با استفاده از پرسشنامه های اطلاعات دموگرافیک، پرسشنامه استاندارد خودآگاهی Cooper)) و پرسشنامه چهار سامانهای اضطراب (FSAQ) جمع آوری شدند. هر دو گروه قبل از مداخله به پرسشنامه ها پاسخ دادند. سپس گروه مداخله 16 جلسه یک ساعته مداخله روان درمانی پویشی فشرده و کوتاه مدت را دریافت نموند و مجددا در انتها هر دو گروه به پرسشنامه ها پاسخ دادند. اطلاعات پس از جمع آوری وارد نرم افزار SPSS-21 شده و با استفاده از آزمون های توصیفی و تحلیل کوواریانس مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفتند. یافته ها: میانگین (انحراف معیار) سن شرکت کنندگان در مطالعه در گروه آزمایش (8/1) 3/37 و گروه گواه (1/2) 2/36 سال بود. میانگین (انحراف معیار) نمره کل اضطراب در گروه آزمایش از (4/3) 1/34 قبل از مداخله به (8/2) 3/27 بعد از مداخله کاهش یافت (001/0>P)، ولی تغییرات در گروه گواه معنی دار نبود. درمان روان پویشی فشرده کوتاه مدت در کاهش اضطراب شرکت کنندگان به میزان 458/0 تأثیر داشت (001/0>P، 458/0= η2 و291/68=(1و35)F). میانگین (انحراف معیار) نمره خودآگاهی در گروه آزمایش از (4/4) 7/41 قبل از مداخله به (9/4) 3/49 بعد از مداخله افزایش یافت، درمان روان پویشی فشرده کوتاه مدت در افزایش خودآگاهی شرکت کنندگان به میزان 439/0 تأثیر داشت (001/0>P، 439/0= η2 و291/66=(1و35)F). نتیجهگیری: مطالعه نشان داد که درمان روان پویشی فشرده کوتاه مدت درکاهش اضطراب و افزایش خودآگاهی مردان مبتلا به اختلال اضطرابی موثر است.
فقر یکی از بنیادیترین تعیینکنندههای اجتماعی سلامت است و از مسیرهایی مانند محرومیت مادی، ناامنی غذایی و مسکن، استرس مزمن، دسترسی محدود به مراقبت سلامت و کاهش فرصتهای زندگی، بر سلامت فردی و جمعیتی اثر میگذارد. با وجود آنکه نظامهای سلامت اغلب پیامدهای فقر را از طریق مداخلات پاییندستی و درمانمحور مدیریت میکنند، شواهد رو به گسترش نشان میدهد که سیاستهای اقتصادی و حمایتهای درآمدی میتوانند بهعنوان مداخلات بالادستی سلامت عمومی عمل کنند. این مقاله با هدف تحلیل و نقد مرور جامع Hamad و همکاران با عنوان «سیاستهای اقتصادی برای مقابله با فقر بهعنوان یک تعیینکننده بنیادین سلامت: شواهد موجود و مسیرهای آینده» نگاشته شده است. مقاله مذکور شواهد مربوط به سیاستهای حمایت درآمدی، از جمله اعتبار مالیاتی درآمد کسبشده، اعتبار مالیاتی کودک، کمک موقت به خانوادههای نیازمند، حداقل دستمزد، بیمه بیکاری، برنامههای تأمین اجتماعی و درآمد تضمینشده را بررسی کرده است. خوانش انتقادی حاضر نشان میدهد که اثر سلامتمحور این سیاستها تنها به میزان حمایت مالی وابسته نیست، بلکه به گروههای هدف، گروههای حذفشده، قواعد احراز صلاحیت، شیوه پرداخت، بار اداری و ظرفیت اجرای سیاست نیز بستگی دارد. شواهد مرورشده نشان میدهد برخی سیاستهای افزایشدهنده درآمد میتوانند پیامدهایی مانند سلامت مادر و کودک، سلامت روان و امنیت غذایی را بهبود دهند، اما این اثرات در همه گروهها یکسان نیست و برای برخی سیاستها همچنان شواهد ناکافی یا آمیخته وجود دارد. این کامنتری بر ضرورت طراحی سیاستهای اقتصادی حساس به قواعد و عدالتمحور تأکید میکند، سیاستهایی که گروههای اولویتدار را بهصراحت شناسایی کنند، موانع اداری را کاهش دهند، حمایت کافی و پایدار فراهم سازند، اثرات افتراقی بر سلامت را بسنجند و مشارکت پژوهشگران، سیاستگذاران و جامعه ذینفع را تقویت کنند. بنابراین، کاهش فقر نباید صرفاً یک سیاست رفاهی تلقی شود، بلکه باید بهعنوان یکی از راهبردهای محوری ارتقای عدالت در سلامت در نظر گرفته شود.