در دهههای گذشته نقش فرسایش خاک مورد توجه بسیاری از پژوهشگران بوده، بهطوریکه آگاهی از عاملهای مؤثر در آن و تغییرات گسترده این عوامل از نیازهای اولیه مدیریت سرزمین است. هدف از این پژوهش، بررسی ضریب تغییرات زمانی و مکانی متغیرهای فرسایشی و عاملهای هیدرولیکی در شیارهای حاصل از شخم در زراعت دیم گندم در دامنههای با شیب 20 درصد است. در این رابطه، ابتدا شخم رایج منطقه از بالا بهسمت پایین شیب انجام و شیارهای 10، 20 و 30 متری ایجاد شد. پس از اعمال دبیهای 10، 15 و 20 لیتر بر دقیقه بهمدت 10 دقیقه، متغیرهای هیدرولیکی و غلظتهای رسوب در سه فاصله زمانی و مکانی مساوی اندازهگیری و نرخ جدایش و انتقال ذرات محاسبه شد. بهمنظور بررسی ضریب تغییرات عاملهای یاد شده نیز شاخص خطای نسبی محاسبه شد. نتایج نشان داد که خطای نسبی نرخ جدایش، انتقال و غلظت رسوب اختلاف معنیداری در سطح یک درصد را با عاملهای هیدرولیکی دارند. این اختلاف بین قدرت جریان خطای نسبی نرخ جدایش و انتقال در سطح پنج درصد معنیدار شد. بررسی زمانی هدرروی خاک نیز نشان داد که ضریب تغییرات در بازه زمانی انتهایی و ابتدایی بیشتر از بازه میانی است، ولی بین این بازهها تفاوت معنیدار مشاهده نشد. علت آن را میتوان بهوجود رسوبات فراهم در مراحل اولیه و زیرخوردگی و ریزش دیوارهها در مراحل پایانی نسبت داد. بررسی مکانی مقدار ضریب تغییرات نرخ جدایش نشان داد که این عامل در مقطع ابتدایی شیارها از مقاطع بعدی در سطح یک درصد بوده و بیشتر است، در حالیکه بین مقاطع دوم و سوم اختلاف معنیداری وجود نداشت.
Microbial reduction is an important process that affects properties of ferric clay mineralas and iron biogeochemical cycling in natural environments. Oxyhydroxides and phyllosilicates are two major sources of iron in soils, rocks and sediments that potentially have ability to bioreduced over the time. In this study, comparison of bioreduction in two main sources of iron (oxides and phyllosilicates) in the presence of Shewanella sp was carried out. For this purpose an experiment was conducted under laboratory conditions in the form of a completely randomized design with 16 treatments and 3 replications. Treatments included bioreduction of goethite, hematite and two type of nontronite with and without electron transfer (AQS) and controls (all mentioned treatments in the absence of Shewanella sp). The results revealed that bioreduction in goethite, hematite and two type of nontronite increased in the presence of AQS. The extent of reduction in the presence of AQS was 21%, 9%, 3% and 8.7% in NAu-2, NAu-1, hematite and goethite respectively. These results have shown when iron oxides (goethite and hematite) and iron silicates are the dominant form of ferric iron in soils and subsurface sediments, Shewanella sp can survive and produce significant amounts of Fe(II). In the identical conditions of bioreduction (concentration of electron donor and acceptor and equal number of bacterial cell) size and surface area of mineral play an important role in efficiency of bioreduction.
آنزیم بتاگلوکوسیداز در تغییر سلولز در خاک نقش مهمی دارد و با استفاده از میتوان برای پایش کیفیت زیستی خاک استفاده کرد. هدف از این پژوهش ارزیابی صحرایی تأثیر مدیریت حفظ و سوزاندن پسماند گیاه جو (Hordeum vulgare L.)، کود نیتروژن و خاکورزی بر فعالیت آنزیم بتاگلوکوسیداز در یک دوره 90 روزه بوده است. آزمایش به صورت فاکتوریل در قالب طرح کاملاً تصادفی در دو تکرار انجام گردید. تیمارهای آزمایش شامل دو سطح کاه و کلش (سه و شش تن در هکتار)، دو سطح سوزاندن (نسوزاندن و سوزاندن)، دو سطح کود اوره (صفر و 125 کیلوگرم در هکتار) و دو سطح خاکورزی (بدون و با شخم) بودند. نتایج آزمایش نشان داد افزودن مقدار شش تن در هکتار پسماند جو فعالیت آنزیم بتاگلوکوسیداز را نسبت به تیمار سه تن در هکتار در لایه سطحی صفر تا پنج سانتیمتری خاک به طور معنی داری افزایش داد، در حالی که سوزاندن کاه و کلش و عملیات خاکورزی به کاهش فعالیت آن منجر گردید. افزودن کود اوره نیز موجب افزایش معنیدار فعالیت آنزیم بتاگلوکوسیداز شد. نتایج این مطالعه نشان داد که شیوه بدون خاکورزی و همراه با حفظ پسماند گیاهی در سطح شش تن در هکتار و بدون سوزاندن پسماند مؤثرترین نوع مدیریت در افزایش فعالیت آنزیم بتاگلوکوسیداز در کوتاه مدت بود.
ریزجانداران خاک از عوامل مهم چرخه عناصر غذایی و جریان انرژی در خاک اند که تا اندازه زیادی نسبت به تغییر های محیط حساس می باشند. بنابراین از زیست توده میکروبی خاک می توان به عنوان شاخصی برای بررسی اثرات تنش ها بر خاک و ریزجانداران استفاده کرد. هدف از این مطالعه ارزیابی تأثیر مدیریت مقدار پسماند گیاه جو (Hordeum vulgare L.)، سوزاندن آن، کود نیتروژن و خاک ورزی بر کربن زیست توده میکروبی و وضعیت کربن آلی و نیتروژن کل در یک دوره 90 روزه بوده است. آزمایش به صورت فاکتوریل در قالب طرح کاملاً تصادفی انجام گردید. تیمارهای آزمایش شامل دو سطح کاه و کلش جو (3 و 6 تن در هکتار)، دو سطح سوزاندن (نسوزاندن و سوزاندن)، دو سطح کود اوره (صفر و 125 کیلوگرم در هکتار) و دو سطح خاک ورزی (بدون خاک ورزی و با خاک ورزی) بودند. نتایج آزمایش نشان داد افزودن مقدار 6 تن در هکتار پسماند جو مقادیر کربن آلی، نیتروژن کل و کربن زیست توده میکروبی را نسبت به تیمار 3 تن در هکتار به طور معنی داری افزایش داد. در حالی که سوزاندن کاه و کلش به کاهش معنی دار همه پارامترها منجر گردید. انجام خاک ورزی نیز موجب کاهش معنی دار کربن آلی و کربن زیست توده میکروبی شد اما بر نیتروژن کل خاک بی تأثیر بود. کود نیتروژن بر کربن زیست توده میکروبی هیچ تأثیری نداشت، در حالی که کاربرد اوره بر کربن آلی و نیتروژن کل خاک تأثیر مثبت و افزایشی داشت. این مطالعه نشان داد که شیوه بدون خاک ورزی و همراه با حفظ پسماند گیاهی در سطح 6 تن در هکتار و روش بدون سوزاندن مؤثرترین نوع مدیریت در حفظ و افزایش مقادیر کربن آلی خاک، کربن زیست توده میکروبی و نیتروژن کل بودند.
Abstract A large number of studies have shown that direct application of rock phosphate dose do not have enough efficiency to release phosphorus compared to chemical fertilizers. The main purpose of this study was to increase the efficiency of direct application of rock phosphate. Incorporation of rock phosphate with sulfur, organic matter and inoculation with sulfur-oxidizing bacteria and phosphorous-solubilizing fungus, seems to be a suitable alternative for increasing the efficiency and applicability of rock phosphate. This experiment was carried out in laboratory condition, using completely randomized factorial design with 12 treatments and 3 replications. The treatments included sulfur at three rates, 0% (S0), 10% (S1), 20% (S2), vermicompost at two rates, 0% (V0), 15% (V15), and inoculation with Thiobacillus thiooxidanc, Aspergillus niger (BF) and without inoculation. Water soluble phosphorus and pH were measured during incubation time (15 and 60 days). The results of experiment showed that water soluble phosphorous increased over the time and the maximum level of water soluble P was observed using treatment of 20% sulfur, 15% vermicompost and inoculated with Thiobacillus and Aspergillus (BFS2V1). The amount of water soluble phosphorus in BFS20V15 was significantly higher than other treatments. Keywords: Rock phosphate, Organic matters, Water soluble phosphorus
استفاده از بقایای گیاهی درسیستم های کشاورزی پایدار به منظور حفظ حاصلخیزی خاک اهمیت زیادی دارد. کیفیت مواد آلی، غلظت دی اکسیدکربن و میزان نیتروژن خاک از جمله عواملی هستند که بر تجزیه بقایای گیاهی تأثیر بسزایی دارند. در این مطالعه تأثیر دو سطح دی اکسیدکربن (360 و700 پی پی ام) و دو سطح کود نیتروژن (صفر و 200 کیلوگرم کود اوره در هکتار خاک) ، در شش زمان (صفر، 10، 20 ، 40، 60 و 90 روز) با دو تکرار با آرایش فاکتوریل و در قالب طرح کاملاً تصادفی بر تجزیه بقایای گندم (Triticum aestivum L.) و یونجه (Medicago sativa L.) در دو خاک با درصد آهک متفاوت (66/32 و 4/3 درصد آهک ) در شرایط آزمایشگاهی مورد بررسی قرار گرفت. رطوبت نمونه های خاک (70 درصد ظرفبت زراعی) در طول آزمایش ثابت نگه داشته شد. میزان تجزیه بقایای گیاهی به عنوان شاخص ماده آلی خاک انتخاب گردید. نتایج نشان داد که میزان تجزیه بقایای گیاهی در هر دو خاک آهکی و غیرآهکی با افزایش غلظت دی اکسیدکربن افزایش یافت. نتایج همچنین نشان داد افزایش میزان نیتروژن در خاک سبب افزایش میزان تجزیه بقایای گندم و یونجه گردید. در تمام تیمارها میزان تجزیه بقایای گندم و یونجه در خاک آهکی بیشتر از خاک غیر آهکی بود.