
حیاط مرکزی به عنوان عنصری بنیادین در خانههای سنتی اقلیم گرم و خشک ایران شناخته میشود که نقش موثری در تهویه مطلوب فضاهای مجاور خود دارد. مقاله حاضر در پی آن است که به بررسی ابعاد کالبدی حیاط مرکزی بپردازد و نسبت مناسبی برای آن بیاید. لذا این پژوهش که از نوع ترکیبی کمی و کیفی میباشد با استفاده از روش تجربی-آزمایشی، خانه های لاری ها و گلشن یزد در محیط نرم افزار دیزاین بیلدر شبیه سازی و مدلسازی شده است و بدین صورت سطح اثرگذاری عمق و ارتفاع در میزان تهویه طبیعی از طریق محاسبه الگوی گردش و سرعت باد در حیاط مرکزی این خانه ها مورد ارزیابی قرار گرفته است. نتایج تحقیق نشان داده است که تغییرات در عمق و ارتفاع حیاط، با فرض ثابت بودن طول و عرض آن، در الگوی گردش هوای حیاط مرکزی و متعاقباً تهویه طبیعی به شدت موثر است. در حیاطهای نمونه پس از افزایش ۲ متری ارتفاع، رابطهای مستقیم بین میزان ارتفاع حیاط با میزان سرعت باد وجود دارد اما بعد از اعمال تغییر ارتفاع به میزان ۴متر و ۶ متر، رفتار باد تغییر پیدا میکند و با افزایش ارتفاع، سرعت باد در حیاط کاهش مییابد. در مجموع پس از تحلیل جریان هوا، ارتفاع مناسب حیاط مرکزی جهت عملکرد مطلوب تهویه طبیعی در خانه گلشن 9 متر و در خانه لاریها 11متر میباشد.
در سالهای اخیر توجه ویژهای به مفهوم شهر هوشمند شده است، در این ارتباط از خلال رویکردهای متفاوت به این مفهوم، رویکردهایی چون حق به شهر هوشمند، مورد توجه قرار گرفته است. هدف مقالهی حاضر آن است تا این رویکرد را در شهر تهران بررسی کند. بنابراین پس از پرداختن به ادبیات جهانی در این حوزه، ابعاد و مولفههای آن با توجه به شرایط فعلی تهران از منظر پژوهشگران (دو حوزهی حق به شهر و شهر هوشمند) با استفاده از پارادایم برساختگرایی و تحلیل محتوای کیفی، ارائه شده است. بهمنظور جمعآوری دادهها از روش مصاحبهی نیمهساختاریافته استفاده و اطلاعات پس از پیادهسازی، کدگذاری باز شده و سپس مقولهها و زیرمقولهها با توجه به اشتراکات معنایی شناسایی و در نتیجه مفاهیم اصلی و فرعی که نشاندهندهی چارچوب مفهومی حق به شهر هوشمند در تهران است، تدوین شده است. شیوهی شناسایی پژوهشگران، در گام اول هدفمند بوده و چهار نفر (دو پژوهشگر از هر دو حوزه) انتخاب و پس از آن به روش گلوله برفی، سایرین شناسایی شدهاند و مصاحبه با 24 پژوهشگر به اشباع نظری رسیده است. در ادامه، سند برنامهی هوشمند تهران (1400) و سند طرح جامع (1386) و برنامه چهارم تحول و پیشرفت شهر تهران (1401) بهعنوان اسناد فرادست بهمنظور شناسایی میزان تاکید آنها بر ابعاد حق به شهر هوشمند، با روی تحلیل محتوای کیفی، بررسی شدهاند. مدل حق به شهر هوشمند در تهران مشتمل بر ابعاد زیر به ترتیب اولویت است: حق به امنیت هوشمند، حق به داده هوشمند، حق به فناوری هوشمند، حق به مردم هوشمند، حق به تحرک هوشمند، حق به زندگی هوشمند، حق به حکمروایی هوشمند، حق به زیرساخت هوشمند، حق به خدمات هوشمند، حق به اقتصاد هوشمند و حق محیط زیست هوشمند است. همچنین با توجه به ویژگیهای بستر، شش تناقض «شهر هوشمند: در خدمت مردم یا ایدئولوژی»، «شهر هوشمند: تأمین کننده امنیت یا کنترل کننده شهروندان»، «شهر هوشمند: تلاشی در جهت فعال کردن شهروندان یا منفعل کردن آنان»، «مشارکت در شهر هوشمند: مشارکت شهروندان یا عاملان خاص حکومتی»، «تصاحب شهر هوشمند: توسط حکومت یا شهروندان» و «شهر هوشمند: در دسترس همه شهروندان یا سرمایه داران» در ارتباط با حق به شهر هوشمند در تهران شناسایی شده است. براساس نتایج بهدست آمده در اسناد نیز، بیشترین توجه به حق به زیرساخت هوشمند و کمترین توجه را به حق به زیرساخت هوشمند بوده است.
اولین شرط برای درک بینایی و فضا، نور است. از اینرو، در هنر معماری نور ازجمله اجزایی است که در همجواری با عناصر دیگر از قبیل ساختار، نظم، مصالح، رنگ و غیره مطرح میشود. همچنین نور یک عنصر معماری و طراحی محیط است و نورپردازی شهری پتانسیل بالایی در افزایش راندمان و کارایی افراد داشته و علاوه بر آن میتواند طراحی مجددی برای فضای شهری و معماری محیط و منظر شهری، تأمین زیبایی و امنیت در شب را عهدهدار باشد. با توجه به اهمیت نورپردازی در فضاها و بناهای شهری، هدف از تحقیق حاضر بررسی تأثیر تکنیکهای نورپردازی بناهای تاریخی تبریز (مسجد کبود، مسجد صاحبالامر، ارگ علیشاه و میدان ساعت) بر کیفیتبخشی منظر شهری است. در این راستا، روش تحقیق آمیخته (کیفی-کمی) با ماهیت تحلیلی- تفسیری است که در راستای تجزیه و تحلیل اطلاعات از روش تحلیل مضمون و ضریب رگرسیون لگاریتمی استفاده شده است. یافتههای تحقیق نشان میدهد که نورپردازی بناهای تاریخی تبریز در سالهای اخیر بر اساس تکنیکهای مختلف مانند از پایین، سطحی، مستقیم و ...، موجب افزایش کیفیت محیط و ادراک بصری این بناها گردیده است. همچنین نورپردازی این بناها در افزایش زیبایی و جذابیت بصری، افزایش خوانایی و مشخص کردن نشانههای شهری، سازماندهی محیط بصری و ایجاد هویت و تصویر مثبت شهری مؤثر بوده است. بنابراین نورپردازی بناهای تاریخی با استفاده از تکنیکهای مختلف و ترکیبی ضمن هویتبخشی، شاخصسازی و برجستهسازی جزئیات معماری بنا میتواند کیفیت منظر شهری را ارتقاء بخشد.
تکنگاری در حوزه معماری، موضوعی است که طی چند دهه گذشته کم و بیش مورد توجه محققین مختلف قرار گرفته و در مقالات آنان نمود پیدا کرده است. این قبیل از پژوهشها موجب معرفی، ثبت و مستندنگاری ابنیهای شده که به علت ناشناخته ماندن، در معرض آسیب قرار گرفته و در حال تخریب بودهاند. علیرغم اهمیت تکنگاری در زمینهی معماری، تاکنون یک طرح جامع به عنوان یک مرجع برای نگارش این دست از مقالات تهیه نشده و افراد مختلف به شیوههایی متنوع به نگارش چنین مقالاتی پرداختهاند. بنابراین هدف اصلی در پژوهش حاضر، ارائهی راهنمایی جامع با مراحل از پیش تعیین شده به منظور انجام این قبیل از پژوهشها است. بدین منظور در ابتدا تلاش شده تا با مرور نمونههای اولیهی تکنگاری به ریشههای شکلگیری چنین موضوعی در ایران و جهان پرداخته شود. در ادامه نیز با استناد به روش تحلیل محتوای کیفی به بررسی متن 50 مقاله مربوط به 75 سال گذشته در این حوزه پرداخته و مفاهیم قابل استخراج از هرکدام مشخص شده است. یافتههای پژوهش نشان میدهد که این مفاهیم به صورت زیرمجموعههای یک مقولهی کلی درآمده و این مقولات مراحل تکنگاری را روشن ساختهاند. این مراحل عبارتند از شناسایی، تاریخنگاری و معماری. در مرحلهی شناسایی به انتخاب و مشاهدهی بنا به صورت مستقیم (بازدید میدانی) و غیرمستقیم (مشاهده تصاویر و طرحهای موجود از بنا) پرداخته شده است. در مرحلهی دوم پیشینه تاریخی و موقعیت جغرافیایی منطقهای که بنا در آن واقع شده، زمان ساخت بنا و سیر تحولات آن از ابتدا تاکنون، سازنده و بانیان بنا و علت نامگذاری آن با استناد به منابعی نظیر اطلسهای جغرافیایی، کتیبههای موجود، متون تاریخی، سفرنامهها، اشعار و ...، مشخص شدهاند. در مرحلهی پایانی نیز به توصیف معمارانه بنا پرداختهشده و عناصر فضایی، فرم ظاهری، سازه و شیوههای اجرای بنا، مصالح و تزیینات به کار رفته در آن مشخص شدهاند.
مطالعه شناخت و فرایندهای شناختی و چگونگی پردازش آنها همواره مورد توجه آموزش معماری بودهاست. تفکر طراحی به منزلۀ سبک شناختی در طراحی است و مهمترین عناصر آن نیز، ذهنیت تفکر طراحی است. این پژوهش، به تبیین ذهنیت تفکر طراحی براساس سبکهای پردازش اطلاعات و تفکر انتقادی پرداخته است. از آنجایی که افزایش قدرت طراحی از اهداف مهم آموزش در معماری است، لذا نیاز به شناسایی عوامل مرتبط با روند طراحی و بخصوص عوامل مرتبط با طراح است. روش پژوهش حاضر از نوع همبستگی در قالب مدل معادلات ساختاری بود. جامعهی آماری این پژوهش شامل دانشجویان معماری دانشگاههای همدان است که به شیوه در دسترس به تعداد 248 نفر انتخاب شد. جهت جمعآوری اطلاعات مربوطه از پرسشنامههای ذهنیت تفکر طراحی، سبکهای پردازش اطلاعات، تفکر انتقادی و ویژگیهای شخصیتی استفاده شد. دادهها با استفاده از مدلیابی معادلات ساختاری تحلیل شدند. نتایج پژوهش نشان داد مدل مفهومی تدوین شده با دادهها برازش مناسبی داشت؛ به این معنی که براساس متغیرهای تفکر انتقادی و سبکهای پردازش اطلاعات با میانجیگری ویژگیهای شخصیتی میتوان مدل ذهنیت تفکر طراحی را تدوین کرد. ذهنیت تفکر طراحی به نگرشها و باورهای فرد طراح مرتبط است؛ لذا نمیتواند بدون تأثیر از ویژگیهای شخصیتی و توانشناختی فرد طراح باشد. براساس این نتایج ویژگیهای شخصیتی برونگرایی/ درونگرایی (تمرکز بر مسئله) و قضاوتی/ ادراکی (جهتگیری فرد در مسئله) مستقیم و غیرمستقیم بر ذهنیت تفکر طراح اثر گذاشتند و بیشترین میانگینها را نسبت به سایر تیپهای شخصیتی داشتند. همچنین سبکهای پردازش اطلاعات و تفکر انتقادی با ذهنیت تفکر طراحی کاملاً مرتبط بودند. از اینرو، با تدوین برنامههایی جهت آموزش و افزایش قدرت شناختی در دانشجویان معماری، میتوان انتظار تغییر در ذهنیت تفکر طراحی را در آنان داشت.
آموزش یکی از موضوعات مهم در جریان شکوفایی معماری بوده و توجه به مباحث هندسه بهعنوان شاخهای از ریاضیات و یکی از عوامل مؤثر در شکلگیری فضای معماری ایرانی، خصوصاً در عصر اسلامی، همواره در میان دروس پایۀ این رشته قرار داشته و از اولویتهای نظام آموزشی آن میباشد. در این پژوهش، با توجه به اهمیت باطن پدیدهها در شکلگیری و پیشبرد علوم در جهانبینی اسلامی و اولویت نگـرش در یادگیری در رویکرد شناختی، پرسشهای ذیل مطرح میشوند؛ چیستی مفهوم واژۀ هندسه و کاربرد آن در معماری؟، و چگونگی تأثیر مفهوم واژۀ هندسه در معماری بر محتوای آموزشی آن؟ در پژوهش کیفی ذیل که با استفاده از روش توصیفی- تحلیلی انجام شده و دادهها از طریق مطالعات کتابخانهای و مبتنی بر منابع اسلامی جمعآوری میشوند، جهت پاسخ به پرسش اول، با بهرهگیری از استدلال منطقی، برداشتهای موجود از واژۀ هندسه و مفهوم آن در معماری طبقهبندی، انتظامات هندسی- معماری معرفی و با کمک استدلال استنتاجی واژۀ «هَنْدَسَه» معادل واژۀ «قَدَر» در نظر گرفته شده و مفهوم آن در معماری ارائه میگردد. همچنین درمییابیم که شناخت ناقص حاصل از گستردگی دامنۀ مفهوم واژۀ هندسه، زمینهساز وجود برداشتها و کاربردهای متعدد آن در معماری شده که جهت رفع این مشکل کاربرد «انتظام هندسی- معماری انسجامبخش»، پیشنهاد میشود. برای پاسخ به پرسش دوم، با کمک استدلال منطقی، دروس دانشگاهی، نظریات حکمای مسلمان، ردهها و رویکردهای آموزشی و پژوهشی موجود پیرامون مفهوم هندسه در معماری، با یکدیگر تطبیق داده و با کمک استدلال استنتاجی، سرفصلها مبتنی بر سه رویکرد؛ اکتشافی- توصیفی، تحلیلی- تفسیری و علّی، تدوین میشوند.
پذیرش زندگی روزمره به عنوان بخش جداییناپذیری از فضای عمومی شهری، به عنوان اندیشهی شاخص در دوران معاصر قلمداد میشود. در این انگاره، زندگی عمومی نمایشی از تجربهی زیستهی افراد و بروز عینی کنش آنها در برابر نحوهی عمل ساختارهای مسلط در یک آرایش و نظم فضایی-زمان-تجربی است. پژوهش پیش رو با هدف ژرفکاوی فضای عمومی شهری در مقیاس خرد به دنبال شناسایی مولفههای موثر بر رخداد کنش زنان به عنوان گروهی از جامعه است. پارادایم تحقیق، انتقادی و در چارچوب نظریهی تولید اجتماعی فضا، با وامداری از آرای لوفور میباشد. بر این اساس زندگی روزمره زنان ازطریق نظریه زمینهای و در پیوند زمان-مکان و تجربهی زیستهی آنان در یک فضای عمومی در مقیاس خرد شهری در ایران-اصفهان؛ پل خواجو؛ واکاوی میشود. سؤالات تحقیق شامل شناسایی مولفههای زمینهای موثر بر رخداد کنشهای زنان در پل-فضای خواجو میباشد. نوآوری پژوهش، توصیف و تبیین جنبههای پنهان، ویژگیها و کنش زنان در فضای انتخابی با استفاده از روش زمینهای و با محوریت نیازها و مطالبات فضایی زنان در زندگی روزمرهی شهری است. استخراج مقولههای موثر بر تجربهی زیستهی زنان در فضا و تحلیل سیستماتیک اطلاعات میدانی برداشت شده از طریق مصاحبههای عمیق و مشاهدات وجه عینی رخداد کنشها استخراج میشود؛ و نتایج در یک مدل نظری-زمینهای مبتنی بر شرایط زمینهای، علل بروز،عوامل مداخلهگر و پیامدها به شرح ذیل استناط میگردد: پیشزمینه (خاستگاه: منظر ایدئولوژیک)؛ علل (منظر فرهنگی، منظر جنسی، منظر جهانی، منظر نهادی)؛ زمینه (منظرجغرافیای زیستی، منظر فضایی-کالبدی)؛ شرایط دخیل (منظر روابط اجتماعی، منظر بحرانی و منظر گردشگری) و پیامدها دو سویه برای ساختار و زنان در دو شکل مثبت: کیفیتسازی، اجتماعپذیری (برای زنان) و آیندهنگاری و کنترلپذیری (برای ساختار)؛ و شکل منفی: اجتماع گریزی و کیفیت سازی (برای زنان) و رسمیتزدایی و مشروعیتزدایی از و تصاحب و تملک فضا از ساختار رسمی (برای ساختار) میباشد.
تحولاتِ بین دو دوره قاجار و پهلوی اول در ایران، همراه با دگرگونیهایی در ابعاد سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی بوده است که تمامی جوانب زندگی کشور در آن دوران از جمله شهر تبریز را تحتتأثیر قرار داده است. بهتبع آن، معماری و شهرسازی و بهخصوص معماری خانهها این شهر نیز تغییر و تحول زیادی را به خود دیدهاند. به عبارتی تأثیرات متقابلی بین تغییرات سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی و معماری خانه وجود داشته است که سبب شده خانه به مکانی فراتر از ساختمان تبدیل شود؛ لیکن تاکنون کمتر به نمود کالبدی این تأثیرات پرداخته شده است. این پژوهش قصد دارد تا با شناخت و تحلیل تأثیر عوامل مؤثر بر تحولات جامعه بر شهر تبریز بهواسطه حضور ولیعهد و موقعیت سوقالجیشی و همجواری با روسیه و عثمانی و تطبیق آن با تحولات فضایی خانههای تبریز این تأثیرات متقابل را روشن سازد. برای رسیدن به این هدف، پژوهش در پی پاسخ به چگونگی تغییرات و تحولات کالبدی - فضایی و عملکردی در خانههای این شهر و یافتن علل و عوامل تغییرات و تحولات کالبدی در بازه زمانی پژوهش است. بر این اساس خانههای دوره قاجار و پهلویاول شهر تبریز بهعنوان موردکاوی انتخاب و سعی شد که سیر تحول خانهها درگذر از دوره قاجار به پهلوی و همچنین عوامل موثر بر تغییرات استخراج و بررسی شود. در این پژوهش با رویکردی کیفی، از طریق مشاهدات میدانی و کتابخانهای، الگوهای فضایی 40 خانه که امکان بازید و جمعآوری مدارک وجود داشت، انتخاب و به روش توصیفی- تفسیری به انجام رسید. نتایج مبین آنند که تغییرات و اصلاحات در معماری خانهها از اواسط دوره قاجار بهمرور شروع شد. اصلاحات ابتدا سبب تغییر شیوه زندگی ساکنین گردید، سپس و بهخصوص در دوره پهلوی اول فضاهای خانه که دارای هویت ایرانی مبتنی بر سنتهای پیشین بودند و عملکردهای متنوعی را داشتند یا حذف شدند و یا تغییر شکل و ماهیت دادند و به صورت فضاهایی تک عملکردی برای نشیمن یا خواب و استراحت درآمدند. بهعبارتی شکل جدیدی از خانه با حذفشدن فضاهایی مانند حیاطهای اندرونی و یا فضاهای مرتبط با سلسهمراتب ورودی (سردر، دالان و هشتی)، همچنین حوضخانهها، ایوانهای سرتاسری، کلهایها و سادهتر شدن فرم فضاها نمایان شد.
نظریه سینومورفی در معماری به دنبال الگوی همساختی حداکثری میان کالبد و ویژگیهای رفتاری همسو با نیازها و ادراکات باشنده است که این موضوع میتواند در محیط انسان ساخت جمعی منجر به ایجاد تجربهای مثبت گردد. قابلیت محیط و رفتار انسان، در یک اثرگذاری متقابل، هستهای مشترک میان باشنده و محیط است و بر همین اساس، ارزیابی الگوی سینومرفی در تبیین میزان کارآمدی قرارگاههای رفتاری مؤثر است. در این پژوهش با رویکردی کیفی به ارزیابی تأثیر مناسبتهای آیینی (کریسمس) بر شکلگیری الگوی سینومرفی در جلفای اصفهان پرداخته شده است. پژوهش کاربردی حاضر از نوع توصیفی-تحلیلی و مبتنی بر راهبرد مطالعه موردی بر مبنای مشاهدات میدانی، بررسی اسنادی و مردمنگاری میباشد. نمونه گیری احتمالی در سه بازه زمانی هدفمند- پیش از کریسمس، آغاز سال نوی میلادی و پس از آن، در سه بازۀ زمانی صبح (۹ تا ۱۲)، ظهر (۱۴ تا ۱۷) و شب (۱۹ تا ۲۲) انجام و به تحلیل یافتههای بدست آمده پرداخته شده است. بر این اساس، در محدوده جلفای اصفهان، تفاوتهای محسوسی میان الگوهای رفتاری و ظرفیتهای اجتماعی در قیاس میان بازۀ مناسبتهای آیینی و روزهای عادی وجود دارد که این عامل میتواند بر میزان بهرهوری از کاربریها و عملکردهای موجود در بستر پژوهش نیز تأثیرگذار باشد. نتایج حاصل از این پژوهش نشان میدهد که مناسبتهای آیینی میتواند در جهتدهی رفتارها تأثیر و به طور قابل توجهی منجر به تقویت و پایداری الگوی سینومرفی کالبد- رفتار گردد؛ همچنین این مناسبتها باعث بروز نمود خاصی از رفتارها و فعالیتها در محیط انسان ساخت جمعی میشوند که ممکن است در یک رابطه رفت و برگشتی میان محیط (قرارگاه) رفتاری و رفتار محیطی، بر رفتار باشنده، عناصر مختلف محیط و تنوع راهبردهای خلاقانه رفتاری اثرگذار باشد. در این راستا راهکارهایی جهت تقویت الگوی سینومرفی محدودۀ مورد مطالعه مانند اصلاح چیدمان مبلمان شهری همسو با افزایش قابلیتهای محیطی و رفتاری پیشنهاد میگردد.
گفتمان تاریخ معماری نوگرا بر پایه تاریخگرایی هگل، روایتی سبکشناسانه از گذشته معماری صورتبندی مینماید. این روایت، در دوره پسانوگرایی از سوی گفتمان معماری واسازی که با آثار و اندیشههای معماران آمریکایی در دهه هشتاد میلادی مطرح گردید مورد بازبینی و بازاندیشی دوباره قرار گرفت. هدف اصلی این پژوهش شناخت گفتمان تاریخ در معماری دوره معاصر است. پرسش پژوهش آن است که نگاه اندیشههای واسازی به گفتمان تاریخ معماری چیست؟ و شیوه مواجهه با تاریخ در آثار معماری واسازی چگونه است؟روش پژوهش این مقاله، تحلیل محتوای کیفی است که از شیوه تحلیل گفتمانی لاکلا و موف بهره برده است. بر پایه این شیوه تحلیل گفتمانی، در آثار معماری واسازی پیتر آیزنمن و دانیل لیبسکیند، نظام معنایی گفتمان تاریخ معماری هگلی دوره نوگرا بر پایه یافتن مؤلفههایی چون دال مرکزی، دال شناور و مفهوم مفصلبندی به مثابه یک متن ساختارزدایی و یا واسازی گردیده است. سپس برپایه نتایج حاصله، گفتمان تاریخ در معماری واسازانه تبیین و ویژگیهای آن در تقابل با گفتمان تاریخ در دوره نوگرا وروایت پردازی آن بررسی گردیده است. بررسیها نشان داد که چارچوب اصلی تاریخ معماری واسازانه براساس گفتمانی از تاریخ در دوره پسانوگرایی با عنوان تاریخ انتقادی شکل گرفته است. این گفتمان، تاریخ معماری را مبتنی بر روایتی غیرخطی، گسسته و غیر علی، ضد ساختار و مرکزگرایی بازتولید مینماید ونهایتاً رویکرد وچارچوب گفتمان تاریخ معماری واسازانه در آثار معماری واسازی بازشناسی ودر قالب چهارسطح از مواجهه انتقادی بامفهوم تاریخ دستهبندی شد: مواجهه انتقادی با تاریخ عام، تاریخ عام، تاریخ سایت اثر (پالمپسیست)، کلان روایت تاریخ معماری و نشانههای تاریخی.
افزایش جمعیت و تقاضای فزاینده برای فضای سکونت و فعالیت، میزان و نوع استفاده از سطح زمین و فضای در ارتفاع آن را به باارزشترین منبع در شهر تبدیل نموده و رقابت مالکان زمین، توسعهگران، صاحبان سرمایه و عاملان دولتی و عمومی برای کسب این منبع (درحقیقت مالکیت حقوق توسعه زمین) را بهشدت افزایش داده است. در این راستا، این مقاله به دنبال شناسایی عوامل و نیروهای علی و سازوکارهای مولد پنهان فرآیند تعیین و تخصیص حقوق توسعه (کاربری و تراکم) زمین در شهر تهران است تا بتواند چرایی و چگونگی شیوه کنونی تولید فضای کالبدی-فعالیتی شهر را تبیین نماید. پس از ردیابی و مرور نظاممند رهیافتها و نظریههای مرتبط با موضوع پژوهش، با بهرهگیری از چهارچوبهای هستیشناختی و معرفتشناختی پارادایم واقعگرایی انتقادی و اتخاذ یک روششناسی کیفی چندگانه، چهارچوب تحلیل دادهای تدوین شد که نظریه زمینهمند انتقادی را بهعنوان فن کدگذاری دادهها، و فن پسکاوی را برای شناسایی و تحلیل قوای علی و سازوکارهای مولد تعیین و تخصیص حقوق و وظایف توسعه زمین، بهکار گرفت. دادههای این پژوهش ازطریق انجام ۲۳ مصاحبه نیمهساختاریافته با عاملان آگاه و مرور ۱۳۸ سند، گردآوری و تحلیل شد. در دور نخست کدگذاری، تعداد ۷۲۳ کد اولیه از متن مصاحبهها و تعداد ۳۳۵ کد اولیه از متن اسناد استخراج شد. در دور دوم کدگذاری با تلفیق کدهای مستخرج از دو منبع و در یک فرآیند تکراری و قیاس مداوم، کدها دستهبندی، پالایش و در نهایت زیرمقولهها و مقولهها استخراج شدند. و سپس در تحلیل و کدگذاری پسکاو، ارتباط بین مقولهها و زیرمقولهها بررسی شد و با بازگشت مجدد از سطح انتزاعی مقولهها و زیرمقولهها به سطح انضمامی دادهها، سازوکارهای مولد و قوای علی شناسایی و دستهبندی شد. یافتههای پژوهش نشان میدهد که تعیین و تخصیص حقوق و وظایف توسعه زمین در شهر تهران، برآیند میانکنش قوای علی مختلف زمینهای، ساختاری، گفتمانی، نهادی و کنشگری فردی یا ائتلافی عاملین دخیل به میانجی قواعد و ضوابط نظام برنامهریزی فضایی است که «رژیم حقوق توسعه زمین شهر تهران» را تشکیل داده است و برونداد آن، تولید فضای کالبدی- فعالیتی شهر است.
با افزایش ساخت ساختمانهای بلند در سالهای اخیر، نیاز به راهحلهای ایمن و کارآمد برای تخلیه ساکنان در شرایط اضطراری همچون آتشسوزی بیش از پیش احساس میشود. درقوانین و مقررات ساختمان ایران عمدتاً بر استفاده از پلهها بهعنوان تنها مسیر فرار تأکید دارند و استفاده از آسانسورهای تخلیه بهعنوان یک گزینه مکمل بهاندازه کافی موردتوجه قرار نگرفته است. این در حالی است که در بسیاری از کشورهای توسعهیافته، استفاده از آسانسورهای تخلیه بهعنوان بخشی از مسیر خروج ایمن ساکنین از ساختمانهای بلند در نظر گرفته شده و استانداردهای برای طراحی، نصب و نگهداری آنها تدوین نمودهاند. این پژوهش با تمرکز بر آسانسورهای تخلیه، به بررسی ادبیات تخصصی، استانداردهای بینالمللی و یافتههای پژوهشگران حوزه معماری، مهندسی مکانیک و آتشنشانی میپردازد. لازم به ذکر است که این پژوهش صرفاً بر روی آسانسورهای تخلیه متمرکز بوده و به بررسی آسانسورهای دسترسی آتشنشان نمیپردازد. آسانسورهای تخلیه، سیستمهای بالابری هستند که برای تخلیه ایمن ساکنان ساختمان در شرایط اضطراری طراحی شدهاند و با آسانسورهای دسترسی آتشنشان که به طور ویژه برای استفاده نیروهای آتشنشانی در عملیات امداد و نجات طراحی شدهاند، تفاوتهای ساختاری و عملکردی دارند. پژوهش حاضر در سه مرحله شامل، جمعآوری جامع اطلاعات از منابع مختلف و تحلیل آنها، که مفاهیم کلیدی و شکافهای پژوهشی شناسایی شده و سپس، استانداردهای ملی و بینالمللی مقایسه شده و بر اساس یافتهها، راهکارهایی برای بهبود عملکرد آسانسورهای تخلیه در ساختمانهای بلند ایران پیشنهاد شده است. با توجه به ساخت ساختمانهای بلند، تضمین ایمنی ساکنان در هنگام وقوع حوادث اضطراری از اهمیت بالایی برخوردار است. یکی از راهکارهای موثر برای ارتقاء سطح ایمنی، استفاده از آسانسورهای تخلیه ،به ویژه برای افرادی که دارای محدودیتهای جسمی-حرکتی ،که امکان تخلیه سریع و ایمن از ساختمانها را فراهم میآورند. وجود استانداردهای جامع و بهروز، آموزشهای تخصصی و بازرسیهای دورهای، نقش کلیدی در بهبود عملکرد آسانسورهای تخلیه ایفا میکند.
آگاهی، ثمره ادراک و ارزیابی محیط است. حضور در یک فضا، آگاهانه و یا ناخودآگاه، انسان را در فرایند ارزیابی کیفیتهای آن فضا قرار میدهد. سیری در پژوهشهای حوزه معماری و طراحی محیط، به تاثیر مشخصههای فضای فیزیکی و مولفههای انسانی بر ویژگیهای کیفی محیط اشاره دارد. در این بین پژوهشهای تجربی در ارتباط با بررسی اثر حرکت -در خلال لایههای کیفی فضا- بر ادراک محیط، به علل گوناگون، راکد مانده است. این پژوهش، با مرور ادبیات زمینهای و در چارچوب پژوهشی کمّی، با تحلیل دادههای آماری حاصل از ارائه 10 انیمیشن شبیهسازی شده از دو فضای متوالی (با تغییر در مولفههای فیزیکی فضای اول) به 92 نفر شرکتکننده (54 زن و 38 مرد)، به بررسی اثر حرکت در ارزیابی اندازه فضای دوم میپردازد. یافتههای این پژوهش ضمن تایید مبانی تئوری سطح انطباق، حرکت را عاملی موثر در فرایند قضاوت محیط میداند که توجه به آن میتواند نحوه دیاگرامکردن فضای معماری را دستخوش تغییرات کلی نماید. بسط یافتههای این تحقیق در مطالعات آتی، فرایند طراحی معماری را بسوی معماری وابسته به حرکت و به تعبیر این پژوهش «معماری اپیزودیک» هدایت میکند.
با آنکه در باب ضرورت و اهمیت طراحی و اجرای فضاهای شهری دوستدار کودک، پژوهشهای بسیاری صورت پذیرفته است اما هنوز تحقق آن به خصوص در کشورهای در حال توسعه مانند کشور ما، وضعیت قابل قبولی ندارد. یکی از رویکردهایی که میتواند فاصله میان پژوهش و عمل را در پروژههای شهری کوچکمقیاس کم کند و همزمان مشارکت مردمی را در حداکثر سطح آن، محقق نماید، رویکرد شهرسازی تاکتیکال است. این پژوهش به بررسی نحوه کاربست این رویکرد در تحقق فضای شهری دوستدار کودک در دو بعد فرآیندی و محتوایی میپردازد. در این پژوهش به عنوان یک پژوهش کاربردی، با استفاده از راهبرد کیفی، ضمن انتخاب محله سنگ سیاه به عنوان نمونه مورد مطالعه، یک گروه کانونی 15 نفره از کودکان محله در رده 8 تا 12 سال تشکیل گردید و با تسهیلگری پژوهشگران در سه جلسه و چهار مرحله منطبق بر فرآیند شهرسازی تاکتیکال، دادهها در قالب گفتگوی شفاهی و گروهی، نقاشی و یاداشتنویسی (انشا) جمعآوری شد. دادهها در هر مرحله مورد تحلیل محتوای کیفی قرار گرفت و یافتهها در قالب پنج موضوع: 1- ویژگیهای فضای شهری مورد علاقه کودکان؛ 2- سنجش وضع موجود محله از نگاه کودکان؛ 3- مکانگزینی فضا برای حضور کودکان در سطح محله توسط آنان؛ 4- طراحی و سناریو سازی برای مکان منتخب و 5- فرآیند انتخاب گزینه بهینه برای فضای مورد نظر، دستهبندی و تدوین گردید. یافتههای پژوهش در لایه محتوا، تبیینی از ویژگیهای فضای شهری دوستدار کودک از نگاه خود آنان را به دست داده و نشان میدهد شاخصهای امنیت و ایمنی، سبزینگی، وجود تجهیزات مناسب بازی و فراغت کودک، پاکیزگی و بهداشت فضا بیشترین اهمیت را از نگاه کودکان داراست. در لایه فرآیندی، مراحل پروژه، در قالب فرآیند پنجگانه شهرسازی تاکتیکال؛ «همدلی»، «طرح موضوع»، «ایدهپردازی»، «اجرای پروژه» و «آزمون» تبیین و ارائه شده است. پژوهش حاضر میتواند به عنوان چارچوب و الگویی تجربهشده در فرآیندتسهیلگری پروژههای تاکتیکال کودکمحور توسط سازمانهای مردمنهاد و برنامهریزان و طراحان شهری مورد کاربست قرار گیرد و بر تصمیمگیری و تصمیمسازی نهادهای مدیریت شهری برای زمینهسازی حقوقی و قانونی پیشبرد این دست پروژهها اثربخش باشد.
دلبستگی به خانه شکلی خاص و شدیدتر از دلبستگی مکانی است که بر پیوند عاطفی فرد با خانه خود متمرکز است. مشخص کردن عوامل اثرگذار بر این دلبستگی در دورانی که فرایند جهانیشدن، منحصر به فرد بودن مکانها را تهدید و ارتباط مردم را با محل سکونتشان تضعیف کرده است، اهمیت زیادی دارد. ﺍﯾﻦ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ با هدف مشخصکردن دقیقتر تأثیر مؤلفههای کالبدی و اجتماعی بر دلبستگی به خانه انجام شد. برای این منظور، پرسشنامههایی شامل مقیاسهای «دلبستگی به خانه» و «توصیف محیط خانه» در اردیبهشت ۱۴۰۲ بین جامعه هدف (۲۱۶ نفر از مردم شهر سنندج) توزیع شد. نتایج این پژوهش همبستگی متوسطی را بین دلبستگی به خانه و توصیف محیط خانه نشان داد. همچنین مشخص شد میزان رضایت ﺍفرﺍد مسن از محیط زندگیشان بیشتر است. یکی از نتایج قابلتوجه، منفی بودن رابطه همبستگی بین دلبستگی به خانه با تعداد سالهای سکونت بود که میتواند حاصل دو عامل فرسوده شدن محیط فیزیکی خانه، نیاز به روزآمد شدن در فرهنگ ایرانی یا ترکیبی از این دو باشد. یکی از نتایج دیگر منفی بودن رابطه همبستگی بین دلبستگی به خانه با افزایش تعداد ساکنان منزل بود که احتمال دارد به دلایلی نظیر متفاوت بودن ترجیحات افراد برﺍی ﺍیجاد یک فضای دلخوﺍﻩ، کاهش امکانات رفاهی، و ازبین رفتن حریم خصوصی ایجاد شده باشد. نتایج همچنین نشان داد افراد متأهل علاوه بر آنکه دلبستگی بیشتری به خانه داشتند، توصیف بهتری از آن هم ارائه میکردند. این موضوع نشان میدهد همبستگی خانوادگی پیش از دلبستگی به خانه توسعه مییابد. یافتههای این پژوهش میتواند در طراحی محیطهای مسکونی بهمنظور افزایش دلبستگی و حس تعلق افراد به محل سکونتشان استفاده شود.
پستمدرنیسم، عقل را محور مدرنیته و نظام اقتدار و سلطه آن میداند و با نقد عقل و نشاندادن تاریخیبودن آن، همه چیز را تابع مختصات نسبی قدرت، زمان و فضا قرار میدهد. جریان پستمدرن از همان آغاز و از دهه 1960، گرایشی رادیکال و انتقادی داشت که یکی پس از دیگری عرصههای مختلف شناخت و فعالیت بشری را دگرگون کرد. یکی از عرصههای پرتبوتاب این انقلاب فکری-حسی، بیتردید ساحت هنر بوده است. در این حوزه، هنر پاپ نیز همزمان با گسترش این تحولات، از اواخر دهه 1950 تا اوایل دهه 1970 به اوج فعالیت و تأثیرگذاری خود رسید. در این راستا و برخلاف کلگرایی و امپریالیسم زیباییشناختی مدرنیسم، هنر پستمدرن همواره مشوق بازگشت به زمینهگرایی و توجه به هنرهای بومی، محلی و بهویژه هنر عامه بوده است. هنر عامه در زندگی پستمدرن بر هنر شهری نیز تأثیر گذاشته است. با این حال، پرسش محوری آن است که پستمدرنیسم و پاپآرت چگونه بر هنر شهری تأثیر گذاشتهاند؛ پرسشی که پژوهش حاضر با بهرهگیری از روش تحقیق توصیفی-تحلیلی و گردآوری اطلاعات به شیوه کتابخانهای در پی پاسخگویی به آن است. اگر عصر پستمدرن را عصر انتخابهای بیشمار بدانیم، این امر تا حدی نتیجه پدیدههایی است که از آنها با عنوان انفجار اطلاعات، ظهور دانش سازمانیافته و ارتباطات جهانی یاد میشود. بررسی نمونههایی از پاپآرت در حیات شهری نشان میدهد که سبکهای هنری پستمدرن و پاپآرت در برساخت اجتماعی هنر مداخله میکنند و در نهایت، آن را به امری مردمی و در دسترس همگان بدل میسازند. پاپآرت با هدف نقد مصرفگرایی، در همین مسیر حرکت میکند؛ مسیری که میتوان آن را همسو با غایتی دانست که پستمدرنیسم، با به چالش کشیدن اقتدار، نخبهگرایی و سلطه در مدرنیسم، همواره در پی آن بوده است.
پژوهشهای مرور نظاممند و فراتحلیلی بخش مهمی از پژوهش در هر حوزۀ علمی هستند که برای شناسایی وضعیت موجود و برنامهریزی برای آینده، باید به طور پیوسته به انجام برسند. در مطالعات اکتشافی اولیۀ این پژوهش مشخص شد که در زمینۀ مطالعات فراتحلیلی در حوزۀ مطالعات طراحی در ایران خلاء علمی جدی وجود دارد. این خلاء باعث میشود که هرگونه برنامهریزی و سیاستگذاری در حوزۀ مطالعات طراحی فاقد پشتنوانههای متقن باشند، لذا با هدف رسیدن به یک شناخت جامع از وضعیت علمی مطالعات طراحی در ایران، این پرسش مطرح شد که: وضعیت کمی و کیفی مطالعات طراحی در ایران چگونه است؟ پاسخ به چنین پرسشی نیازمند داشتن یک مبنای قیاس است، لذا پرسش مقدماتی این پژوهش این بوده است که: وضعیت کمی و کیفی مطالعات طراحی در دنیا چگونه است؟ برای دستیابی به پاسخ این دو پرسش، سلسلهای از پرسشهای رویشی مطرح شدهاند و در گامهای مطالعاتی و پژوهشی به آنها پاسخ داده شده است. پژوهش حاضر یک پژوهش فراتحلیلی (متکی بر روش پریزما) است. از نظر ماهیت دادهها، پژوهش حاضر کیفی و از نظر روش جمعآوری دادهها، اسنادی است. برای طبقهبندی و تحلیل دادهها، روش مقولهبندی داده بنیاد به کار گرفته شده است. بحث بعمل آمده روی یافتهها معرف مجموعهای از ویژگیها و مختصات مطالعات طراحی در دنیا و در ایران است. از جمله فهرستی از حوزهها و شاخههای پژوهش طراحی که از سال 2010 مورد توجه بودهاند. در پایان، این پژوهش نشانگر ابعاد کمی و کیفی ضعف شدید در حوزۀ مطالعات طراحی در ایران است.
تاریخ معماری ایرانی- اسلامی همیشه مملو از شگفتی و آثار باشکوهی بوده که هنرمندان این سرزمین با بهره جستن از دانش هندسه و اصول آن به خلق آنها دست یافتهاند. هندسه در طراحی این آثار زبان مشترک تمام معماران بوده است. از طرفی با پیشرفت تکنولوژی و ظهور دانش نوین هندسه روشهای طراحی جدیدی پا به عرصه ظهور گذاشتهاند. معماری پارامتریک یکی از رویکردهایی است که بررسی رابطه میان تودهها و شکلهای پیچیده را در فضای رایانه میسّر میسازد. با توجه به اصول و قواعدی که برای این رویکرد توسط صاحبنظران ارائه شدهاست، به نظر میرسد شکلگیری این آثار منتج از بکارگیری تفکّر طراحی پارامتریک از برنامهریزی تا طراحی بوده است. بررسی این اصول در دانش معماری به دلیل گستردگی و تنوع در حوزههای مختلف آن از جمله بخشهای عملکردی، سازهای و ...، کاری بس دشوار است، به همین خاطر پژوهش پیشرو این فرآیند را در اقامتگاههای موقت (کاروانسراها) بررسی میکند. هدف از پژوهش کنترل و بازآفرینی قواعدی است که هنرمندان ما به صورت کاملاً اصولی و مطابق با معیارها و شرایط موجود بکار بردهاند تا آثار شگرفی که پاسخگوی نیازهای عصر خود باشد، به وجودآورند. در همین راستا با استفاده از نرمافزار گرسهاپر، پارامتروار بودن این بناها کنترل شده است. دادههای این تحقیق بر اساس مطالعات کتابخانهای و روش محاسباتی در راستای بازشناسی بخشی از اصول هندسی و ریاضی بهکار رفته در طرح پلانهای کاروانسراهای شاخص برون شهری انجام پذیرفته است. نتایج پژوهش در بررسی نمونههای موردی نشان میدهد که استفاده از چنین روششناسی مبتنی بر قاعده با تکنیکهای تولید طراحی هندسی معماری ایرانی- اسلامی مطابقت دارد و با معرفی پارامترهای تشکیلدهنده و الگوریتمسازی در فضای نرمافزار گرسهاپر، پارامتروار بودن کلّیت پلان کاروانسراهای برونشهری چهارایوانی تایید میشود. این نتیجهگیری را میتوان برای پلان کاروانسراها و کاربریهای مشابه به مانند مدرسه در سبکهای دیگر مثل دو ایوانی و چندضلعی نیز بسط داد.
بازارهای تاریخی به عنوان مهمترین پدیدههای موثر در شکلگیری شهرهای ایرانی طیف وسیعی از ارزشهای به هم پیوسته را دربرمیگیرند. ارزشهای منسوب به آنها میتوانند نقش عمدهای در جهت حفاظت و توسعه گردشگری ایفا نمایند. با این وجود، عدم حفاظت شایسته از این میراث، بستر آسیب و انحطاط برخی از ارزشها و به تبع آن کاهش سطح گردشگری را فراهم ساخته است. از این روی مطالعه حاضر درصدد تبیین راهکارهای حفاظتی مبتنی بر شناخت و آسیبشناسی ارزشهای ملموس بازار تبریز با تاکید بر تقویت گردشگری میراثی برآمده است. رویکرد روششناسی تحقیق، آمیخته و شیوهی گردآوری دادهها، کتابخانهای و میدانی بوده است. گروههای آماری پرسشنامه را گردشگران و شهروندان با حجمی معادل 384 نفر و جامعهی مصاحبهشونده را30 کسبه و 15 تن از متخصصان تشکیل میدهند. ارزیابی دادههای پرسشنامه با نرمافزار SPSS و تحلیل دادههای مصاحبه بر اساس تحلیل محتوا و رویه کدگذاری و مقولهبندی انجام پذیرفت. نتایج آماره (t) موید آن است که در متغیر «ارزش شهری»، وضعیت کلیه شاخصها به جز عامل نقش شهری با میزان معناداری کمتر از 05/0 نامطلوب شناخته شد. در متغیر «ارزش معماری»، تنها شاخصِ «سازگاری» با مقدار معناداری بالاتر از 05/0 و t منفی، در شرایط نامطلوب قرار دارد. شاخصهای «ارزش زیباییشناسی» با سطح معناداری کمتر از 05/0 و t مثبت، از وضعیت مناسبتری برخوردار میباشند. نتایج منتج از مصاحبه بر یافتههای آماری صحه گذاشته و نشان میدهد که غالب ارزشهای فعلی بازار متعلق به ارزشهای زیباییشناسی بوده و بسیاری از ارزشهای سابق شهری و معماری این مجموعه میراثی دچار آسیب جدی گردیده است.
در افغانستان گذار از سنت به مدرنیته که از حدود یک قرن پیش همزمان با دیگر کشورها شروع شده، در بطن جامعه و متعاقب آن در معماری و کالبد شهری تأثیرات بسیاری به جا گذاشته است. تأثیرات و تحولات در الگوی مسکن برنامهریزی شده شهر کابل تحت تأثیر رویدادهای تاریخی سیاسی افغانستان و به تبع آن تغییرات ساختار اجتماعی آن بوده است. مطالعه تغییر و تحولات مسکن در بستر اجتماعی-سیاسی افغانستان و بطور خاص شهر کابل به عنوان نماینده و الگوی تأثیرگذار این تحولات، برای یافتن الگوهای مناسب پاسخگو به نیازهای آتی کشور ضروری است. برای دستیابی به این منظور و حرکت به سوی برنامهریزی و طراحی مسکن مناسب و سازگار با نیاز کاربران، شناسایی عوامل مختلف تأثیرگذار بر تحول مسکن، نیازمند مطالعه و تحلیل است. هدف از این پژوهش شناخت رابطه تحول معماری مسکن و تغییرات ساختار اجتماعی- سیاسی جامعه و تحلیل عوامل مؤثر بر تحول مسکن برنامهریزی شده شهر کابل در بازه زمانی دهه1960 تا 2021 میلادی است. پارادایم پژوهش کیفی است که در آن میزان تأثیر مؤلفههای اجتماعی- سیاسی بر الگوی مسکن برنامهریزی شده شهر کابل با روش پیمایشی، با استفاده از پرسشنامه با طیف لیکرت بررسی و سپس با استفاده از روش تحلیل عاملی اکتشافی تحلیل شده است. تحلیل عاملی اکتشافی مؤلفههای اجتماعی- سیاسی مؤثر بر تحول مسکن برنامهریزی شده شهر کابل در شش دهه اخیر نشان میدهد که تعاملات اجتماعی، سیاست داخلی، آموزش و تحصیلات، برنامهریزی مسکن، گرایشهای اجتماعی، نظام اجتماعی، زن و خانواده، کاهش جمعیت، سیاست خارجی، جابجایی جمعیت مهمترین عوامل مؤثر بر تحولات مسکن محسوب میشوند.