یکی از مهمترین استدلالاتی که به نفع محدودیت شناختی بشر از سوی خداباورانشکاک (خداباورانی که قائل به محدویت شناختی بشر در شناخت اهداف و دلایل خداوند هستند) ارائه شده، «تمثیل والدین» استفان ویکستراست. ویکسترا با ارائۀ این استدلال، نشان میدهد همانطور که کودک نمیتواند دلایل والدینش را برای رواداری رنج بداند، آدمی نیز نمیتواند از دلایل خداوند برای رواداری رنج آگاه باشد. به همینخاطر از نظر او نمیتوان از نیافتن دلایل خداوند به نبود آنها استنتاج کرد. ازاینرو استدلال قرینهای شر ناتمام میماند. این استدلال از سوی فیلسوفانی چون بروس راسل و ویلیام رو و ترنت دوئرتی به چالش کشیده شده است. آنها در مقابل این استدلال، «تمثیل والدین مهربان» را عرضه میکنند که عکس استدلال ویکسترا، مطرح میکند والدین عاشق و مهربان در زمان سختی و رنج، کودکشان را تنها نمیگذارند یا به طریقی سعی میکنند تا دلیل سختی و رنج را برای کودک روشن کنند. لذا از نظر آنها اگر خداباوری صادق باشد، انتظار میرود که این جهان، جهانی شفاف باشد و بتوان به دلایل خداوند پی برد. در این مقاله میکوشیم نشان دهیم اساسا «تمثیل والدین» با محدودیتهایی مواجه است که نه میتوان به سود خداباوری شکاکانه از آن بهره جست و نه علیه آن. از سوی دیگر ادعای شفافیت منتقدان را نیز نقد خواهیم کرد. در نهایت با پرداختن به استدلالات آلستون نشان خواهیم داد که ادعای محدودیت شناختی از سوی خداباوران شکاک بدون پشتوانه نیست. ملاحظه خواهیم کرد که استدلالات او معتبر است. از این رو، میتوان، ادعای محدودیت شناختی از سوی خداباوران شکاک را موجه دانست.
این پژوهش بر مبنای تفسیر و دفاع از دیدگاه دیوید لاند بهبررسی دوئالیزم قوی یا دوئالیزم جزئیات در جهت اثبات حیات پس از مرگ میپردازد. مهمترین مانع در این مسیر مساله علیت و تبیین نحوهی تعامل دو جوهر جزئی بهکلی متفاوت است، لذا با دلایل فلسفی و پدیدارشناسانه نشان میدهیم که مبنای این تعامل، تقدم امر ذهنی و ویژگیهای ذاتی علی تقلیلناپذیر دو جوهر است که از طریق بدنمندی دسترسی علی بههم دارند. «خود» که جوهری غیرفیزیکی است هیچ وابستگی و ابتنای وجودی به جوهر فیزیکی بدن ندارد لذا با قطع رابطهی علی بعد از مرگ همچنان میتواند وجود داشته باشد. تمرکز پژوهش صرفا بر نشاندادن معقولیت و معناداری و بررسی وقوع دوئالیزم یادشده است. یافتههای پژوهش نشان میدهد چه علیت را به نظم طبیعت تقلیل دهیم چه آن را تبادل علی نیروها و قابلیتهای تقلیلناپذیر دو جوهر بدانیم، تردیدی در معقولیت و معناداری آن نیست. لذا نظر به تجرد «خود» و ویژگیهای علیـعاملی آن، بهترین تبیین بر شهود گریزناپذیر و مستقیم ما از اعمال ارادیمان آن است که بگوییم آنچه در این شهود بهنظر رسیده واقعیت دارد و علیت دوئالیستی عملا رخ میدهد. اگر دلایل ما موفق باشند میتوانند در جهت اثبات حیات پس از مرگ بهکار گرفته شوند.
در این مقاله در ابتدا با بیان تاریخی شکلگیری نگاه علمی جدید، مسألهی تعارض نگاه علمی با فاعلیت الهی طرح میشود و در ادامه، انواع رویکردها به مسألهی فاعلیت الهی و نگاه علمی جدید معرفی میشود. پس از آن با تبیین چیستی بستار فیزیکی (Physical Closure) که یکی از ارکان متافیزیکی مهم علم جدید است، نشان داده خواهد شد که این مفهوم مهمترین مانع متافیزیکی در زمینهی ارتباط مؤثر خداوند و جهان است و با پذیرش آن نمیتوان از ارتباط فعالانهی خداوند و جهان سخن گفت. پس از این تبیین، بهطور خاص راهکار پلنتینگا در رفع تعارض نگاه علمی و فاعلیت الهی بررسی میشود و سپس رویکرد نوین دانشمندان خداباوری بررسی و ارزیابی میشود که قصد دارند فاعلیت الهی را ذیل قوانین نامتعین طبیعی بگنجانند. با بررسی این رویکردها نشان داده میشود که هیچیک در مواجهه و نقد مناسب بستار فیزیکی موفق نیستند و در پایان، ارادهی آزاد و آگاه انسانی، رکنی محکم برای نقض بستار فیزیکی معرفی میشود.
ویلیام هاسکر یکی از چهرههای مهم خداباوری گشوده است. شاخصۀ خداباوری گشوده انکار معرفت پیشین خداوند به افعال اختیاری آیندۀ انسان است. هاسکر تحلیل خاصی از اراده آزاد ناتعینگرایانه در ذهن دارد و برای دفاع از این مفهوم دست به تعدیل مفهوم علم مطلق الهی میزند و از این طریق استدلال تقدیرگرایی الهیاتی را به استدلالی به نفع ناسازگاری اختیار و معرفت پیشین تبدیل میکند. او با ارائۀ تحلیل خاص خودش دربارۀ تمایز واقعیات سخت/نرم، دفاع از اصول استلزام قدرت، و نفی قدرت عام نشان میدهد معرفت پیشین خدا مستلزم آن است که انسان نتواند قدرت ترک فعلی که خدا بدان علم دارد را داشته باشد. در این صورت یکی از لوازم اصلی اراده آزاد ناتعینگرایانه یعنی اصل امکانهای بدیل (PAP) محقق نخواهد شد، و این مستلزم نقض اختیار انسان است. اما مثال نقض هری فرانکفورت تقریری را که هاسکر از PAP ارائه کرده ابطال میکند، و به همین دلیل رویکرد گشوده هاسکر با مشکل مواجه است.
التزام دینی و ربط و نسبت آن با عقلانیت از مباحث مهم فلسفۀ دین است. راجر تریگ از اندیشمندان معاصری است که این مسئله را محور توجه خود قرار داده است. در این مقاله ما دیدگاه او در خصوص سرشت التزام و ربط و نسبت آن با باور، معنا، توجیه و عقلانیت را از نظر گذراندهایم. او با تعریف خاصی که از التزام ارائه میدهد، آن را مبتنی بر دو مؤلفه میداند: یکی باور گزارهای و دیگری تعهد شخصی بدان. از آنجا که تریگ مؤلفه اول التزام را اساسی و بنیادین میداند، تمرکز مقاله نیز بر همین مؤلفه است. تریگ بر اساس مؤلفۀ اول، واقعگرایی و نقد نسبیانگاری را از لوازم حقیقی التزام میداند و در همین راستا به نقد ناواقعگرایی و نسبیانگاری در این حوزه میپردازد. او از جمله علل گرایش به نسبیانگاری در حوزۀ دین را تلاش ویتگنشتاین متأخر در واکنش به پوزیتیویسم منطقی میداند که منجر به جدایی و تمایز دین از علم شد. تریگ ضمن نقد این جریان فلسفی، میکوشد تا پیامدهای آن را نیز نشان دهد. او با تأکید بر زبان به عنوان امری که تبلور حقیقت است و ارتباط را امکانپذیر میکند و نیز تأکید بر سرشت مشترک بشر به مقابله با نسبیانگاری مفهومی میپردازد و راه را برای عقلانیت التزام میگشاید. مقاله در پایان نشان میدهد که اگرچه تریگ در نقدهایش به موفقیتهایی دست یافته است، به نظر میرسد جنبۀ ایجابی بحث او فاقد استحکام و دقت کافی است.
ویلیام لین کریگ معتقد است که استدلال تقدیرگرایی کلامی که در صدد نشان دادن عدم اختیار انسان است از دو جهت عمده گرفتار اشکال است. در این استدلال در تفسیر «در محدودۀ قدرت قرار داشتن» میان ضروت لازم و ضرورت لزوم خلط شده است. همچنین این استدلال به تمایز میان تغییر گذشته و تأثیرگذاری خلافواقع بیتوجه بوده است. در کنار نقد کریگ بر این استدلال، شاهد نظریۀ ایجابی او در اثبات اختیار انسان هستیم که او را در جرگۀ مولینیستها قرار میدهد، زیرا او برای اثبات اختیار انسان از نظریۀ علم میانه بهره میگیرد. از نظر کریگ، نظریۀ علم میانه نیازمند اثبات فلسفی نیست و در عین حال میتوان دلایل الهیاتی متعدد مبنی بر صحت آن ارائه کرد. از جمله میتوان به مشیت الهی و علم پیشین الهی به عنوان دو مفهوم الهیاتی اشاره کرد که علم میانه در تبیین آنها مؤثر است. اما به نظر میرسد که روش کریگ در اثبات اختیار انسان با استفاده از نظریۀ علم میانه گرفتار اشکال است. در کنار اشکالات تومیستها، همچون عدم وجود متعلق برای این علم و انفعالپذیری علم الهی، نظریۀ علم میانه با تلقی کریگ با اختیار انسان نیز سازگار نیست.
مطالعهی حاضر منابع و حوزههایی که از نظر سالمندان به زندگی آنها معنا داده و میزان وجود و جستجوی معنای زندگی و نیز تفاوت زنان و مردان در این مولفهها را مورد بررسی قرار داده است. جامعهی آماری این پژوهش توصیفی را افراد سالمند بالای 60 سال در شهر تهران تشکیل دادند. از این جامعهی آماری 287 فرد سالمند بالای 60 سال (43/67= M؛ 75/4=Std؛ 54 درصد سالمند زن) به روش نمونهگیری در دسترس انتخاب شده و به دو ابزار برنامهی ارزیابی معنای زندگی و پرسشنامهی معنای زندگی پاسخ دادند. به منظور تحلیل دادهها از تحلیل محتوا و آزمونهای خی دو و تحلیل واریانس استفاده گردید. نتایج حاصل حاکی از این است که خانواده (3/92%) و رابطهی عاطفی (7/54 %) حوزههایی هستند که با بیشترین فراوانی از سوی سالمندان شرکتکننده در این مطالعه به عنوان منبع معنا بخش به زندگی گزارش شده است. همچنین در پژوهش حاضر با استفاده از روش تحلیل محتوا دو طبقهی جدید از منابع معنای زندگی مورد شناسایی قرار گرفت: اخلاقیات و نیاز به پذیرش اجتماعی. سالمندان زن و مرد از نظر فراوانی تکرار برخی از منابع معنا و نیز بعد جستجوی معنای زندگی با یکدیگر تفاوت معنیدار داشتند. این یافتهها در چارچوب نظریات تحولی و معنای زندگی مورد بحث قرار گرفتند.
از مسائل مرتبط با «دعای حاجت»، چگونگی تأثیر این نوع دعا بر جهان مادّی است، جهانی تحت حاکمیت قوانین استثناناپذیر. از یک سو، اجابت دعا امری قطعی تلقی میشود و از سوی دیگر، قوانین جهان طبیعت نقضناپذیر محسوب میگردد. در باب این مسئله، مقاله به بررسی تطبیقی آرای دو متفکر، استاد مرتضی مطهری و النور استامپ، میپردازد، دو متفکری که جهان را قانونمند و در عین حال دعا را نیز مؤثر میدانند. یافتههای تحقیق نشان میدهد باور به «اختیار» از مهمترین مبانیای است که هر دو فیلسوف به آن پایبندند. تفاوت مهم دو اندیشمند دیدگاه آنها در باب تعینگرایی است. استاد مطهری به تعینگرایی قائل است و از طریق بحث قضا و قدر میکوشد پاسخی برای مسئلۀ پیشگفته بیابد، در حالی که النور استامپ تعینگرایی را انکار میکند و با پذیرش عدم قطعیت، راه خود را برای علت معدّ دیدن خداوند علاوه بر علت مفیض بودن او باز میکند و از این طریق مسئلۀ دعا را پاسخ میگوید.
با وجود تحقیقات متعددی که بر روی تجربهی معنای زندگی صورت گرفته است، کماکان این ابهام وجود دارد که منابع معنابخش به زندگی یک نوجوان چیست و نوجوانان دختر و پسر چه تفاوتی از نظر این منابع و نیز ابعاد وجود و جستجوی معنای زندگی با یکدیگر دارند. مطالعهی حاضر منابع و حوزههایی که از نظر نوجوانان به زندگی آنها معنا داده، میزان وجود و جستجوی معنای زندگی و نیز تفاوت دختران و پسران در این مولفهها را مورد بررسی قرار داده است. در این راستا 416 نوجوان 12 تا 18 ساله (94/15=M، 32/1=Std؛ 3/54 درصد دختر) به دو ابزار برنامهی ارزیابی معنای زندگی و پرسشنامهی معنای زندگی پاسخ دادند. به منظور تحلیل دادهها از آزمونهای کای اسکوئر و t مستقل استفاده گردید. نتایج حاصل حاکی از این است که از میان منابع معنا مطابق با برنامهی ارزیابی معنای زندگی به ترتیب، خانواده (3/91%)، ارتباطات اجتماعی (4/53 %) و کار و تحصیل (53%) حوزههای هستند که با بیشترین فراوانی از سوی نوجوانان به عنوان منبع معنا بخش به زندگی گزارش شده است. همچنین در نمونهی مورد پژوهش 7 طبقهی جدید از منابع معنای زندگی مورد شناسایی قرار گرفت که از آن میان فناوری اطلاعات (15%) و آینده (3/12%) بیشترین فراوانی را به خود اختصاص دادند. شرکتکنندگان دختر و پسر از نظر فراوانی تکرار برخی از منابع معنا و رضایت از این منابع و نیز بعد وجود معنای زندگی با یکدیگر تفاوت معنادار داشتند. این یافتهها در چارچوب نظریات تحولی و معنای زندگی مورد بحث قرار گرفتند.
در تصویر کلاسیک از معرفت سه مقولة «واقع» و بهتبع آن «صدق» و «توجیه» اموری مستقل از ذهن و ذهنیات فاعل شناسا محسوب میشوند. اما نسبیگرایان استقلال این امور را از ذهن و ذهنیات فاعل شناسا انکار میکنند و بر این باورند که هر سه مقوله، یا دستکم برخی از آنها با توجه به نیازها، ارزشها و علائق اجتماعی شکل میگیرند و به بیاندیگر «برساختة اجتماعی»اند، درنتیجه معرفت مقولهای نسبی است و از جامعهای به جامعهای و از جامعهای در یک زمان به همان جامعه در زمان دیگر متفاوت است. حاصل این نوع نگرش به معرفت، نظریهای است که امروزه با عنوان «نسیبیگرایی معرفتشناختی» معروف است. پل بوقوسیان، فیلسوف معاصر از ناقدان برجستة نسبیگرایی معرفتشناختی است. این مقاله با تکیه بر آرای پلبوقوسیان به بررسی و نقد نوعی از نسبیگرایی معرفت شناختی میپردازد که ناشیاز «ساختهانگاری واقع» است و ضمن نشان دادن مخدوش بودن این نظریه میکوشد برخی آرای بوقوسیان در این زمینه را مورد بررسی و نقد قرار دهد.
Philosophers usually believe that causality entails the existential diversity of the cause and the effect. However, for the cases in which there is not any existential diversity, they assert that causality is actualized as well. According to Mullā Sadrā, this kind of causality has to be known by rational analysis. So, the causality does not imply existential diversity. The theory of analytic causality entails development of the meaning of causality and we have to propose a definition of causality which is consistent with both analytic and existential diversity. According to principles of Transcendent Philosophy, there are two definitions of causality which is consistent with both analytic and existential diversity. While the former is “the dependence between two being”, the latter is “the dependence between two referents”. Since the diversity of “being” and “referent” does not essentially entail “existential diversity”, if two “beings” and two “referents” are actualized by two “existence”, the causality is objective and if not, it is analytic. Based on these definitions, causality does not entail existential diversity. Rather, it entails mere diversity, either existential or analytic. There are a number of applications for analytic causality including causality of essence for its implications, causality of contingency for need, the causality in conjunctive-categorical argument, causality of accident for accident, causality of substance for accident, causality of form (genus) for matter (difference), and causality of the matter and the form for the essence.
گروهی از صاحبنظران علوم تجربی، از جمله ریچارد داوکینز معتقدند جهان مادی در روند شکلگیری طبیعت و پیدایش موجودات زنده، «خودتبیینگر» است و انتخاب طبیعی که فرآیندی انباشتی است، به تنهایی میتواند شکلگیری این جهان را از ساخت ساده آغازین آن تا صورت پیچیده کنونیاش، تبیین کند و نیازی به فرض مبدئی هوشمند در فرآیند تکامل نیست. در مقابل، برخی فیلسوفان متألّه، از جمله کیث وارد، معتقدند انتخاب انباشتی به عنوان فرآیندی کور و فاقد هدف، به تنهایی از ارائه تبیین دقیق و جامع از فرآیند تکامل و نتایج و مراحل حیاتی آن ناتوان بوده، بهترین تبیین تکامل، مسلم دانستن مبدئی هوشمند به عنوان طراح فرآیند تکامل است. این تحقیق میکوشد با عدم کفایت تبیینی انتخاب طبیعی صرف، در تبیین فرآیند تکامل، نشان دهد اولاً، نگرش ماتریالیستی داوکینز در استدلال فرآیند انباشتی بر مجموعهای از خطاهای فلسفی مبتنی است؛ ثانیاً اگر تبیین دقیقی از نظریه انتخاب طبیعی انباشتی ارائه شود، این نظریه نه تنها نافی وجود خداوند نیست، بلکه به عکس، خود، دلیلی به سود خداباوری است.