
با وجود نیم قرن بحث و بررسی درباره تجربههای نزدیک به مرگ، هنوز ابعاد و زوایایی از این پدیده، مبهم و نامعلوم به نظر میرسد. ابهام در باب میزان شیوع تجربه نزدیک به مرگ، مؤلفههای اختصاصی آن و نیز زمان دقیق وقوع این تجربه در زمره مهمترین ابهامات موجود است. در نوشتار پیش رو، پس از بررسی اقسام تعاریف ناظر به اصطلاح «تجربه نزدیک به مرگ» و توضیح ابهامات پیشگفته، دلالتهای فلسفی این ابهامات، بهویژه در ارتباط با تبیینهای فراطبیعتگرایانه، محل بحث و تأمل قرار گرفته است. نتایج بررسیها نشان میدهد که اغلب تجربههای نزدیک به مرگ بیشاز آن که لزوماً با مرگ ارتباط داشته باشند، با حالتهای تغییریافته آگاهی در ارتباطاند و از این رو در بهکارگیری اصطلاح «تجربه نزدیک به مرگ» درباره بسیاری از مواردِ ادعایی باید به دیده تردید نگریست. ابهام در مؤلفههای اختصاصی تجربه نزدیک به مرگ، که با مشکل ساختار خوشهای روبرو است، علاوه بر آن که پژوهشگران را در تعیین هسته اصلی تجربه با مشکل روبرو میکند، مدافعان تبیینهای فراطبیعتگرایانه را در اثبات مدعای خود با دشواری روبرو خواهد کرد. دشواری تعیین زمان دقیق وقوع تجربه نزدیک به مرگ نیز، که موقوف اثبات مشاهداتِ بهاصطلاح عینیِ خارج از کالبد است، به نحو بالقوه میتواند چالشی پیش روی مدافعان تبیینهای فراطبیعتگرایانه باشد.
دورۀ مدرن موهبتهای بسیاری را به انسان ارزانی داشته است، اما در مورد معنای زندگی این خوشبینی محل تردید است و بسیاری از جامعهشناسان خلاف آن را بیان کردهاند. در این مقاله مشخصاً به دیدگاه پیتر برگر دربارۀ بحران معنای زندگی در جوامع مدرن پرداخته میشود. روش تحقیق متنگرایی تفسیری ملهم از جان پلامناتز است. اهم نتایج این تحقیق مشعر به آن است که دیدگاه برگر در مورد بحران معنا در جوامع مدرن در سه برهه دچار تحول میشود، که دیدگاه سوم او نسبت به دو دیدگاه اولش از انسجام و جامعیت بیشتری برخوردار است. بر اساس صورتبندیای که از دیدگاه او انجام شد، او ابتدا عرفی شدن و سپس متکثر شدن را عامل بحران معنا در جوامع مدرن میدانست. او در دیدگاه سوم خود نگاه اولش را به دیدگاه دومش ضمیمه کرد و معتقد شد در زمینهای از عرفی شدن، تکثر اندیشه امکان ظهور مییابد و بحران معنا در جوامع مدرن را چنین شرایطی تبیین میکند.
شلنبرگ ادعا کرده است که اگر خدایی وجود داشته باشد، باید عشق او برای همه انسانها متجلّی شود. اما بسیاری از انسانها جلوهای از این عشق نمیبینند. وجود چنین خداناباورانِ غیرمقاومی نشان میدهد چنین خدایی وجود ندارد. در این مقاله، برای ارزیابی ادعای شلنبرگ، نشان داده شده است که ساختار استدلال او بر چهار پیشفرض بنا شده است که در بستر تفکر اسلامی صحت این پیشفرضها محل تردید جدی است. پیشفرض اول میگوید خداوند از لحاظ محبت و عشق باید در بالاترین درجه و محبت او نسبت به همه انسانها باشد. این در حالی است که در تفکر اسلامی محبت خداوند صرفاً به کسانی تعلق میگیرد که به او عشق بورزند، نه به همه انسانها. پیشفرض دوم این است که خداوند باید خود را به صورتی بر جستجوگرانِ بیغرض آشکار سازد، ولی ظاهراً چنین نیست. در مقاله نشان داده شده است این آشکارسازی به صورت فراگیر از طریق ارسال رُسُل انجام پذیرفته است. در پیشفرض سوم بیان میشود افرادی وجود دارند که صادقانه به دنبال درک خداوند و رابطه با او هستند، اما به چنین شناختی دست نیافتهاند. در این مقاله نشان داده شده است که هم صادقانه بودنِ تلاش این افراد، و هم تلاش بسیار این اشخاص و هم نیافتن شواهد هر سه محل تردید است، چرا که اطلاع از پیام پیامبران به طور گسترده مسلّم است. چهارمین پیشفرض گویای این است که انتظار میرود ادله و شواهد کافی برای شناخت چنین خدایی وجود داشته باشد. این پیشفرض نشان میدهد خداناباور به دنبال نوع خاصی از دلیل میگردد که بتواند شاهدی بر وجود خداوند باشد. خداباور بر اساس بینش اسلامی میتواند ادعا کند که دلایل کافی و متعددی بر وجود خداوند هست که خداناباور اگر توقعش را تغییر دهد میتواند به آنها دست یابد. در نتیجه، این پیشفرضها نمیتواند مقدمهای برای استدلالهای شلنبرگ باشد و ساختار استدلال او بر اساس نگرش اسلامی فرومیریزد.
موضوع این نوشتار تحلیل و بازسازی «برهان امکان» کانت است، برهانی که او در کتاب یگانه بنیان ممکن برای اثبات وجود خدا (۱۷۶۳) صورتبندی کرده است. این برهان، با تفکیک امکان واقعی از منطقی و با تکیه بر مفهوم ضرورت مطلق واقعی، خداوند را به عنوان یگانه موجود ضروریای معرفی مینماید که بنیاد همۀ امکانها است و به ضرورت مطلق واقعی وجود دارد. این برهان هم از جنبۀ تاریخی و هم از نظر تأثیراتش برای متافیزیک وجهی (مسئلۀ بنیاد امکانها و صادقساز گزارههای امکانی) حائز اهمیت و در کانتپژوهی معاصر مجدداً مورد توجه قرار گرفته است. جستار پیش رو، پس از طرح مقدمات مفهومی درباره این برهان، چهار گام اصلی برهان را مطابق روایت و صورتبندی برخی مفسرین، بدین ترتیب مورد ملاحظه قرار میدهد: (۱) ضرورتِ وجود بنیادی برای امکانهای واقعی، (۲) گذر از ضرورت گزارهای به شیئی (وجود موجودی ضروری)، (۳) اثبات یگانگی این بنیاد، و (۴) بساطتِ آن. در هر مرحله، ضمن صورتبندی منطقی برهان و طرح برخی چالشهای پیش روی آن، ملاحظاتی انتقادی و نیز پیشنهادهایی به منظور تکمیل یا اصلاح صورتبندی و رفع چالشها ارائه میشود. در بخش نهایی، با ارائۀ صورتبندی مختار از برهان امکان، نشان داده میشود که میتوان با حفظ محتوای اصلی این برهان، ساختار کلی آن را در قالب دو مرحله، کوتاهتر و متقنتر ساخت: یک مرحله در راستای یافتن حداقل یک بنیاد برای برخی امکانها و مرحلۀ دوم این که ادعا کنیم که هر بنیاد برای برخی امکانهای واقعی، بنیادی برای همۀ امکانهای واقعی است، و بنابراین یک بنیاد برای همۀ امکانهای واقعی وجود دارد.
این مقاله با این پرسش آغاز میشود که کدام تصویر از «قانون طبیعت»، در میان انتظامگرایی هیومی، ضرورتگرایی نومولوژیک آرمسترانگ، یا ذاتگراییِ استعدادی، بستر منسجمتری برای تبیین «فعل خاص الهی» فراهم میکند، بی آن که واقعگراییِ علمی و شأنِ الهیاتی مخدوش شود. استدلال ما بر دو دسته معیار استوار است. در سطحِ متافیزیکِ علم، از تمایزِ قانون و تعمیمهای تصادفی، اتکای موجه به شرطیهای خلافواقع و آزمونپذیری سخن میگویم؛ و در سطحِ الهیاتی، از حفظِ فاعلیت و حکمتِ خدا، استقلالِ عللِ طبیعی، تمایزِ فعلِ عام و خاص و شیوه مدیریتِ مسئله شر. با اتکا به این چارچوب نشان میدهیم که انتظامگرایی به مقارنهگرایی و تضعیفِ واقعگراییِ علمی میانجامد؛ و ضرورتگراییِ آرمسترانگ الهیات را میانِ دئیسم و مداخلهگراییِ نامنسجم گرفتار میکند. این کاستیها بنیادین و اصلاحناپذیرند. در مقابل، مقاله از ذاتگراییِ استعدادی دفاع میکند. بر اساس این دیدگاه، قانونْ صورتِ گرایشهای درونیِ خواص است و ظهورِ آنها به «شرایطِ مناسب و فقدانِ موانع» وابسته است. بدینسان میتوان فعل الهی را به منزله «تنظیم شرایط» فهمید، نه نقض قانون. با خوانش ظرفیتمحورِ کارترایت، قیدِ ceteris paribus از تبصرهای تضعیفکننده به شرطِ تبیینیِ ظهورِ ظرفیتها بدل میشود؛ و با الگوی «معجزه قانونمدار» هندفیلد، یکتایی معجزه حفظ میگردد بی آن که قانون شکسته شود. ناظر به مسئله شر، این نظریه آن را از شبهات متافیزیکی پیرامونی پاکسازی کرده و صورتبندی دقیقتری از آن برای تأملات الهیاتی فراهم میآورد. نتیجه نهایی این است که نسخه تقویتشده ذاتگرایی چارچوبی واحد برای همافزاییِ فعل الهی و علل طبیعی عرضه میکند.
در مسئله شر، به عنوان یک چالش هنجاری بنیادین در فلسفه دین، استدلال میشود که وجود شرور در جهانی که خدای قادر مطلق و خیرخواه محض آن را آفریده تناقضآمیز است. با اتخاذ رویکردی میانرشتهای، در این مقاله به بررسی ظرفیتهای علوم شناختی در تبیین روانشناختی مسئله شر میپردازم. پرسش محوری پژوهش حاضر این است که علوم شناختی چگونه میتوانند به درک ما از نحوۀ شکلگیری و تداوم مسئله شر در ذهن انسان کمک کنند، و چه نسبتی بین این تبیین روانشناختی و پاسخ فلسفی به چالش هنجاری شر وجود دارد. یافتههای پژوهش که در قالب یک «تبیین چهارسطحی» نظاممند -شامل سطوح معماری شناختی بنیادین، پویایی تعامل مکانیسمها، کارکرد روانشناختی تئودیسهها، و تفاوتهای فردی- ارائه میشود، نشان میدهد که علوم شناختی از طریق شناسایی و تحلیل مکانیسمهای شناختی‑عاطفی زیربنایی، شامل قوه عاملیت فوقحساس، نظریه ذهن، سیستم همدلی عاطفی، و سوگیریهای شناختی (مانند انگاره جهان عادل و علتیابی پسرویداد)، قادر به ارائه تبیینی جامع از فرآیند «مسئلهشدن» شر هستند. این تبیین همچنین مشخص میسازد که احساس تناقضآمیز نسبت به شر برآیند تعامل پیچیده این مکانیسمها در معماری ذهن انسان است. تمایز بین جذابیت روانشناختی و اعتبار فلسفی تئودیسهها از جمله دستاوردهای مهم این پژوهش است که افق جدیدی در نقد و ارزیابی استدلالهای فلسفی میگشاید. همچنین میتوان گفت علوم شناختی با ایفای نقش پل ارتباطی بین عرصه توصیف و توجیه، امکان غنیسازی گفتوگوی فلسفی درباره شر را فراهم میسازد.
گوهرشناسی دین را میتوان یکی از گامهای لازم و مفید در راستای موضوعشناسی قلمداد کرد، حرکتی که در صورت تداوم و قرار گرفتن در مسیر درست، میتوانست در تعدیل و اصلاح رویکردهای تحویلیِ غالب مؤثر افتد و به ترمیم و تقویت رشتههای مختلف دینپژوهی کمک کند. این تلاش اما، به دلیل خاستگاه و زمینههایی که در مسیحیت و غرب مدرن داشت، در مسیری افتاد که مغایر با اغراض نخستینِ آن بود و بیش از افراز آن از مقولات نزدیک و برجستهسازی وجوه تمایز، به تعینزدایی از ادیان دامن زد. ادامۀ این روند علاوه بر سلب عینیت از مطالعات دین، تمایزات مهم میان ادیان را هم نادیده میگیرد و به سست شدن و انقراض دانشی کمک میکند که خود از آن تغذیه کرده و اعتبار گرفته است. از نتایج دیگرِ ابرام بر ادامۀ این روند، تغییر در غایات بوده است و انتقال از موقعیت شناختن دین به نوعی از ساختن دین.
«تئودیسه» به نظریهای گفته میشود که معتقد است وجود شر در عالم هیچ گونه ناسازگاری با قدرت و خیرخواهی مطلق خداوند ندارد. اگر این نظریه تنها به سازگاری شرور طبیعی بپردازد، آن را «تئودیسۀ شرّ طبیعی» مینامند. نوشتار حاضر بر آن است تا تئودیسۀ شرّ طبیعی محمدحسین عصار را تقریر و ارزیابی کند که با یک واسطه شاگرد میرزا مهدی اصفهانی بوده و به دنبال تئودیسهای است که نیازی به مبانی وجودشناختی فلسفۀ صدرایی نداشته باشد. وی با بازتعریف شرّ «طبیعی» و «اخلاقی» و تأکید بر تفکیک معناشناختی و وجودشناختی میان آنها تلاش دارد تا نشان دهد که شرور بر سه قسماند: فقط طبیعی، فقط اخلاقی، طبیعی و اخلاقی؛ به طوری که شرّ طبیعی صرفاً یک امر تکوینی و فاقد ارزش است. او سپس چنین قضاوت میکند که آفریدن قسم اوّل هیچ گونه مشکل اخلاقی و تنافی با خیرخواهی خداوند ندارد. تئودیسۀ او بیش از همه با نظریۀ «دلایل پنهان» تطبیق میکند، چرا که او معتقد است حکمتهای خلقت شرّ طبیعی برای انسان قابل کشف نیست، مگر به مقداری که خدا برای او آشکار میسازد. به علاوه، دیدگاه او با عناصری از «اختیارگرایی» و نظریۀ «خیرخواهی مشروط الهی» تکمیل میشود. وی معتقد است اولاً تمام شرور طبیعی که به دست خدا آفریده میشود، ابتنای غیرمستقیم به فعل مخلوق مختار دارد و ثانیاً خدا در همۀ شرایط برای همگان خیرخواه نیست.
در فلسفۀ اخلاق کانت معنای زندگی در گرو عمل به وظایف اخلاقی، پیروی از اصول عقلانی و احترام به امر مطلق است. کانت بر این باور است که زندگی اخلاقی به خودی خود معنادار است و هدف نهایی انسانها باید تحقق عدالت، آزادی و احترام به ارزشهای اخلاقی باشد. او تأکید میکند که معنای زندگی نه در جستوجوی خوشبختی فردی، بلکه در تلاش برای عمل بر اساس اصول اخلاقی و عقلانی نهفته است. کانت مفهوم «عقل عملی» را به عنوان توانایی انسان برای عمل بر اساس اصول اخلاقی معرفی میکند، امری که به فرد این امکان را میدهد تا نه تنها درک کند چه چیزی درست است، بلکه بر اساس آن عمل کند. او، همچنین، بر اهمیت ارادۀ خوب به عنوان بنیان اخلاق تأکید دارد، ارادهای که از سر وظیفه و اصول اخلاقی عمل میکند، نه از سر نتایج یا منافع شخصی. کانت مفهوم امر مطلق را نیز به عنوان راهنمای عمل اخلاقی مطرح میکند که بر اساس آن هر عمل باید به گونهای باشد که بتوان آن را به عنوان قانونی جهانی برای همگان پذیرفت. او، همچنین، بر خودآیینی و آزادی انسان تأکید میکند که به فرد امکان میدهد تا بر اساس عقل و اصول اخلاقی تصمیمگیری کند. در نهایت، کانت خیر اعلا را هدف نهایی زندگی میشمارد که ترکیبی از فضیلت و خوشبختی است. از نظر او، زندگی معنادار زمانی حاصل میشود که افراد بر اساس اصول اخلاقی عمل کنند و به سمت تحقق خیر اعلا گام بردارند.
راهحل رایج در فلسفه اسلامی برای مسئله اختیار از جنس راهحلهایی است که میخواهند در عین قبول عمومیت ضرورت علّی و علم ازلی الهی، محملی برای اراده پیدا کنند. اما در این راهحل، «نظام احسن» به «تنها نظام ممکن» فروکاسته و گویی بین علم و حکمت خداوند خلط و دست قدرت خداوند بسته میشود. به علاوه، در این مدل، تبیین اراده در آدمی تفاوتی جدی با تبیین اراده در حیوانات ندارد. در مقاله حاضر با روش تحلیل فلسفی و با مبنا قرار دادن نظریه «اوسعیت واقع از وجود» (قبول واقعیت برای جهانهای ممکن)، و باز کردن محملی برای قبول ترجیحِ مبتنی بر اولویت به جای ضرورت، طرح متفاوتی از نظام احسن ارائه شده است که ضمن جدی گرفتن تفاوت بنیادین بین انسان و سایر موجودات، اختیار انسان به گونهای تبیین شود که در عین قبول قاعدۀ «الشیء ما لم یجب لم یوجد» در درون هر یک از جهانهای ممکن، و نفی شمول آن بر اراده کردنهای خاص انسان، بتوان از وجود گزینههای مختلف پیش روی انسان، و امکان دست به انتخاب زدن میان آنها دفاع کرد. این تبیین جدید از مسئله اختیار، علاوه بر اینکه از اشکالات راهحلهای سابق مصون است، توان حل برخی معضلات مانند مسئله بداء را نیز دارد.
فیلیس تریبل، متنمقدسپژوه فمینیست، معتقد است رویکرد هرمنوتیک بلاغی به کتاب مقدس میتواند الهامبخش زنان باشد و زمینه بازسازی الهیات کتابمقدسی را مهیا سازد. از دید او کتاب مقدس خودش خود را تفسیر میکند و در این انکشاف دارای هرمنوتیکی درونی است که امکانهای متعددی از قرائت را برمیتابد. این که مفسر کدام یک از معانی را اتخاذ کند تا فهمی منسجم از کتاب مقدس به دست آورد، از طریق سرنخهایی که در خود کتاب مقدس وجود دارد قابل شناسایی است. سرنخهای او استعارهها، داستانها، تصویرسازیها و موضوعات مهم کتاب مقدس هستند که باید با ارجاع به آنها از تضاد درونی متن رهایی یافت. کتاب مقدس در خصوص زنان دو وضعیت تابعیت و برابری را ترسیم میکند و تریبل با ارجاع به استعارۀ رحم، داستان آفرینش زن و مرد، تصویرسازی خلق انسان بر صورت آدمی، بازیابی داستان زنان مهم در متنمقدس و... رویکرد برابری را قرائت اصلی میداند. او در فهم فرازهای تابعیت زنان، آنها را متعلق به زمان بعد از گناه و خروج از بهشت دانسته که نشانه طرح اصلی خدا نبوده و وضعیتی غیراصیل محسوب میشود که در آن زن و مرد باید با غلبه بر گناه و سرپیچیِ از سرپیچی از آن خارج شده، به عنوان همنشینِ برابر با یکدیگر به تصویر خدا بدل شوند. او خدای عهد عتیق و جدید را واحد دانسته و از زبان عبری به عنوان منبع اصلی فهم کتاب مقدس استفاده میکند.
امیل فکنهایم، از برجستهترین الاهیدانان پساهولوکاست، کوشید الاهیات یهودی را در پرتوِ هولوکاست بازسازی کند. مطابق تحلیل نویسندگان، بازسازی الاهیاتی او حول پنج آموزۀ محوری حضور یا غیبت خدا، شرّ و تئودیسه، عهد کتابمقدسی، معنای تاریخ و امکان بقای ایمان صورت گرفته است. فکنهایم هولوکاست را شرّی «اهریمنی» و تئودیسههای سنتی را نابسنده میدانست. به اعتقاد او، از دل خاکسترهای آشویتس «ندایی فرماندهنده» شنیده میشود که یهودیان را به پاسداشت «فرمان ششصدوچهاردهم» فرامیخواند. بنابراین، یهودیان دعوت شدهاند واکنشی مسئولانه نسبت به شرارتها و «وقایع دورانساز» داشته باشند، از این رو باید انفعال انتظار عصر مسیحایی آینده را کنار بگذارند. این تحلیل الاهیاتی، فکنهایم را به یک ضرورت سیاسی-دینی میرساند: چون هولوکاست محصول ناتوانی تاریخی یهودیان و عدم پشتیبانی دیگر ملتها بود، از این رو تأسیس دولت اسرائیل نه تنها یک انتخاب سیاسی است، بلکه یک وظیفۀ دینی و ابزار اصلی برای «ترمیم جهان» و بقای هویت یهودی است. فکنهایم نه تنها از تأسیس دولت اسرائیل حمایت میکند، بلکه به نحوی بدان ضرورت و قداست میبخشد. این الاهیات سیاسی البته با نقدهای بنیادینی روبهرو است، از جمله: تکیه بر شالودههای یک استدلال متزلزل، قداست غیرانتقادی یک دولت اینجهانی، و مهمتر از همه ایجاد یک «نقطۀ کور اخلاقی» که با تمرکز بر رنج تاریخی یهودیان از دیدن رنج کنونی فلسطینیان بازمیماند.
مسئله معاد، یکی از پایههای بنیادین جهان بینی اسلامی است. در مورد اقسام معاد و کیفیت آن، تفاسیر و نظریههای مختلفی وجود دارد. تفکیکگرایان ادعا میکند که آیات و روایات زیادی وجود دارد که هم «نص» و هم «ظاهر» است در این که معاد قرآنی بر معاد جسم عنصری دلالت میکند و مخالفین را به «تأویل گرایی بیضابطه»، «عدم فهم ظواهر قرآن»، و «مخالف با نص قرآن» و سرانجام به «تکفیر» و «تفسیق» متهم میکنند. به دلیل حجم زیاد روایات و آیات مورد استناد، در این مقاله صرفاً به آیه 259 سوره بقره که به ماجرای عزیر یا ارمیای نبی (علیهما السلام) اشاره دارد، پرداختهایم. پژوهش حاضر که به روش توصیفی-تحلیلی و با رویکرد انتقادی نگاشته شده است، میکوشد نشان بدهد که برداشت مذکور حاصل تحمیل پیش فرضهای ذهنی تفکیک گرایان بر معنای آیه است. پرسش در این آیه و آیات بعد، از «کیفیت زنده شدن مردگان» و اینکه «قابل» چگونه زنده میشود نیست، بلکه پرسش این است که «فاعل» چگونه مردگان را «زنده میکند» و «کیفیت» این زنده کردن چگونه است. ادعای نویسنده آن است که آیه مذکور نه تنها ربطی به معاد (چه عنصری و چه مثالی) ندارد بلکه دالّ مرکزی آن در مورد حقیقت زمان و نسبت زمان به عوالم مختلف است و بیانگر این نکته است که درک محدود انسان از زمان به این خاطر است که همواره خود را در زمان یافته است، و این درک، با حقیقت زمان در نفس الأمر متفاوت است. در نهایت این برداشت حاصل شده است که استشهاد به ظاهر آیه، نه معاد عنصری مورد ادعای آنان را اثبات میکند، و نه معاد مثالی ملاصدرا را رد مینماید.
یکی از جهات مغفول مانده در سنت فلسفی جهان اسلام مسئله فلسفه اخلاق اسلامی است. هنگامی که سخن از فلسفه اخلاق به میان می آید غالباً مقصود فلسفه اخلاق به معنای خاص آن یعنی فرااخلاق می باشد. در فرااخلاق یا همان اخلاق تحلیلی یکی از مباحث، معرفت شناسی گزاره های اخلاقی است. تحقیق حاضر درصدد به دست آوردن معرفتشناسی گزاره های اخلاقی از منظر فارابی و غزالی است. برای حصول نظرگاه فارابی و غزالی در خصوص گزاره های اخلاقی به نگاه این دو اندیشمند به مسئله حسن و قبح و همچنین مواد اقیسه در منطق پرداخته شده و در نهایت تحلیلی معرفتشناسانه از گزاره های اخلاقی از منظر این دو حکیم ارائه شده است. فارابی در حوزه معرفت شناسی گزاره های اخلاقی، این گزاره ها را گزاره هایی انشایی (البته نه انشایی محض) و اعتباری می داند که کارکردی جدلی دارند. غزالی نیز همانند فارابی قائل به انشایی و اعتباری بودن این دسته از گزاره ها و جدلی بودن آنها می باشد با این تفاوت که فارابی اعتبار گزاره های اخلاقی را عقلی و غزالی ریشه اعتبار این دسته از گزاره ها را در شرع می داند و قائل به شرعی بودن اخلاق است.
فلسفۀ اسپینوزا را میتوان جزء فلسفههای خداباور دستهبندی کرد، به این معنا که به وجود خدا باور دارد و آن را یگانه نیز میداند. البته تصوری که از خدا به دست میدهد، لزوماً همان تصوری نیست که متألهان و فیلسوفان در سنت الهیاتی ادیان ابراهیمی، عمدتاً از خدا به دست دادهاند. اسپینوزا در آثار مختلف خود براهینی برای اثبات یگانگی خدا یا جوهر الهی به دست میدهد. در این مقاله تلاش کردهایم تا با روش توصیفی-تحلیلی این براهین را مطرح ساخته و تبیین کنیم. عمدۀ این براهین مبتنی بر کمال مطلق و وجوب وجود هستند، البته برخی از آنها نافی کثرت جواهر نیستند و صرفاً جوهر الهی را واحد میدانند، ولی برخی دیگر، درصدد اثبات جوهر الهی به عنوان تنها جوهر موجود و تصورپذیر هستند. همچنین نشان دادهایم که برهان کتاب اخلاق اگر به صورت مرسومش تقریر گردد، تام نخواهد بود. از این جهت، با تکیه بر مفهوم نامتناهی مطلق و نامتناهی در نوع خود، تلاش کردهایم که صورتی معقولتر از آن به دست دهیم. در تقریر عمدۀ براهین، رجوعی به پیشینۀ آنها در میان متفکران قرون وسطای یهودی-مسیحی-اسلامی نیز داشتهایم.
چالشهای وجودی از اساسیترین دغدغههای انسانی به شمار میروند که از مواجهه فرد با پرسشهای بنیادین درباره معنا، هدف، آزادی، تنهایی و مرگ نشأت میگیرند. این چالشها برخلاف مشکلات روزمره، به ابعاد فلسفی و بنیادین تجربه زیسته مرتبط بوده و در تمام جنبههای زندگی انسان تأثیرگذارند. به منظور دستیابی به درکی جامع و نظاممند از این چالشها، این پژوهش با روش سنتزپژوهی به شناسایی و طبقهبندی مؤلفههای مختلف چالشهای وجودی پرداخته و چارچوب تحلیلِ مبتنی بر ارتباطات چهارگانه انسان را به عنوان رویکردی نوین معرفی میکند. این چارچوب با در نظر گرفتن ابعاد گوناگون وجودی انسان (ابعاد فردی: خودشناسی و دروننگری و ابعاد اجتماعی: روابط انسانی، معنویت و طبیعت) و تعاملات میان این ابعاد، به درک واقعبینانه و عمیقتر از چالشهای وجودی و ارائه راهکارهای مؤثرتر برای مواجهه با آنها کمک میکند. یافتهها نشان میدهند که ریشه بسیاری از بحرانهای وجودی در ارتباط انسان با خود به عنوان نخستین منبع ادراک و شناخت نهفته است و این بحرانها در سایر ارتباطات او نیز بازتاب مییابند. همچنین، هر یک از چالشهای وجودی در چهار نوع ارتباط، قابل ردیابی بوده و کیفیت این ارتباطات بهطور مستقیم در تشدید یا کاهش دلواپسیهای وجودی مؤثر است. استفاده از چارچوب تحلیل ارتباطات چهارگانه به شناسایی دقیقتر منشأ مشکلات وجودی در افراد کمک کرده و امکان بررسی عمیقتری از اختلالات ارتباطی بهعنوان عوامل زمینهساز این چالشها را فراهم میآورد. این رویکرد تحلیلی، زمینه را برای تدوین مداخلات و راهبردهای مؤثرتر در مواجهه با چالشهای وجودی مهیا میسازد و به بهبود کیفیت زندگی و رشد وجودی انسان کمک میکند.
پرسش دربارهٔ چیستی و اهمیت نماد و اسطوره همواره از بنیادیترین و در عین حال چالشبرانگیزترین مباحث در تاریخ فلسفه بوده است. از روزگار یونان باستان تا دوران معاصر، فیلسوفان رویکردهای گوناگونی را در تبیین کارکرد و معنای این دو مقوله عرضه کردهاند. در این میان، پل ریکور از برجستهترین متفکرانی است که در نخستین دورهٔ اندیشهٔ خود با رویکردی هرمنوتیکی به تحلیل نسبت میان نماد، اسطوره و انسانشناسی فلسفی پرداخت. ریکور در این مرحله، طرحی از یک انسانشناسی فلسفی را بنا نهاد و در آن، ضمن دفاع از معناداری نظامهای نمادین، نمادها و اسطورهها را بهمنزلهٔ بستری مناسب برای انسان شناسی تلقی کرد. از دید او، تجربهٔ بشر در مواجهه با شرّ، تجربهای بنیادین و آشکارکنندهٔ مخمصهای وجودی است؛ تجربهای که در قالب نمادهای اعتراف تجلی یافته است. بنابراین، با بازیابی و تفسیر معانی نهفته در نمادهای اعتراف میتوان به اهداف انسانشناسانه دست یافت. ریکور در تحلیل خود از سه نماد اعترافِ آلودگی، گناه شرعی و گناه اخلاقی نوعی سیر سوبژکتیو را بازمیشناسد که طی آن، شر بهتدریج درونی میشود و انسان سنگینی آن را بر وجدان خویش احساس میکند. افزون بر این، به باور وی، چون اسطوره بُعدی روایی به نماد می بخشد، این سه نماد اعتراف در چهار نوع اسطورهٔ «آفرینش بابلی»، «نگاه تراژیک به وجود»، «روح تبعیدی» و «اسطورهٔ آدم» روایت شدهاند.
از آنجا که تلاش اندیشمندان حوزه الهیات طبیعت در مساله فاعلیت خاص خداوند، همچنان به ارائه تبیین رضایتبخش توفیق نیافته است، برخی خواستار توجه به عناصر فلسفی الهیات طبیعی شدهاند و ایده بازگشت از الهیات طبیعت به الهیات طبیعی را مد نظر قرار دادهاند. پذیرش نوعی عدم تعین ریشهای در بنیان همه تغییرات طبیعی، اساس اندیشه سیلوا یکی از مدافعان ایده بازگشت الهیاتی، در مقابل تبیینات مبتنی بر نظریات علمی (نظریات الهیات طبیعت همچون تئوری کوانتوم و نظریه آشوب) در پاسخ به مساله فعل خاص الهی است. او با بهرهگیری از مفهوم علت مادی و پذیرش ماده به عنوان یکی از اجزاء هستیشناسانهی اشیاء طبیعی، معتقد است این امکان، برای شیء وجود دارد که نسبت به پذیرش صور از مبادی گوناگون، منفعل باشد. وجود فاعلهای طبیعی هیچگاه مانع از آن نیستند که فاعل فراطبیعی، صورتی جدید در طبیعت، محقق کند. این امر که به فعل ابداعی و بیقاعده خداوند در عالم طبیعت، منجر میشود، در اندیشه صدرایی، با توجه به مسائلی چون، رابطه اتحادی ماده و صورت و نفی کون و فساد و نیز حرکت جوهری، جایگاهی ندارد. علاوه بر آن، با نفی فاعلیت خاص از خداوند و مجردات تام، فاعلیت نفس کلیه در عالم طبیعت، مبنای اندیشه صدرا و واکنشی در پاسخ به این مسئله میشود. علیرغم برخی وجوه مثبت، همچون رفع مشکل ارتباط زمانی فراطبیعت با طبیعت و رفع شکاف متافیزیکی میان آندو و نیز بینیازی از نظریه افلاک در توجیه تغییرات طبیعی، ابهام در ساز و کار فاعلیت نفس کلیه، روشن نبودن رابطه فعل این نفس با ماده پیشین حوادث، و تعارض آن با بحث صفات الهی، دلایل عدم ارائه تبیینی رضایتبخش در این خصوص می باشد.
ریچارد سویینبرن، فیلسوف معاصر انگلیسی، بر این باور است که تجربههای دینی میتوانند شواهدی معتبر بر اثبات وجود خداوند باشند. وی در این زمینه، بهطور خاص بر اصل «آسانباوری» تأکید میکند. بر اساس این اصل، اگر فردی تجربهای از حضور خداوند داشته باشد، آن تجربه باید معتبر تلقی شود، مگر آنکه دلایلی متقن بر رد آن ارائه شود. افزون بر این، سویینبرن از «اصل گواهی» نیز دفاع میکند. این اصل بیان میکند که گزارشهای افراد درباره تجربههای دینیشان، معتبر هستند، مگر اینکه شواهدی قاطع مبنی بر بیاعتباری آنها وجود داشته باشد. در مقابل، برخی منتقدان با استناد به نظریة «تسرّیِ عملگروانه» استدلال میکنند که اصولی مانند آسانباوری و گواهی در مسائل حیاتی و شرایط خطیر قابل اعمال نیستند. از دیدگاه تسرّیِ عملگروانه، هرچه موضوع مورد بحث مهمتر و پیامدهای عملی آن جدیتر باشد، ضرورت ارائۀ شواهد و دلایل قویتر برای پذیرش آن افزایش مییابد. ازآنجاکه خداباوری مسئلهای بنیادین است که تأثیرات ژرف و گستردهای بر زندگی فردی و اجتماعی انسان دارد، پذیرش آن باید مبتنی بر شواهدی فراتر از تجربههای شخصی یا گزارشهای دیگران باشد. پس اصل آسانباوری و اصل گواهی برای واقعی دانستن تجربههای دینی کافی نیست. با این حال، نتایج این پژوهش روشن میسازد که نظریه تسرّیِ عملگروانه نمیتواند بر کاربست اصول آسانباوری و گواهی برای تجربة دینی خدشه وارد کند. این به آن دلیل است که معرفت، بهعنوان باور صادق موجه، تحت تأثیر ملاحظات عملی قرار نمیگیرد. بنابراین، تا زمانی که تجربههای دینی و گواهیهای متواتر برای فاعل شناسا یقینآور باشند، کاربرد اصول آسانباوری و گواهی در حوزۀ مباحث مربوط به خداوند همچنان معقول و موجه خواهد بود.
این پژوهش با روش تحلیلی-توصیفی و رویکرد عقلگرایی انتقادی، به بررسی ضرورت وجود زبان مشترک در فهم قرآن میپردازد. مسئله محوری آن است: اگر مخاطب آیات قرآنی همگان هستند، آیا وجود زبان واحد برای انتقال پیام الهی ضرورت ندارد؟ در پاسخ، نویسنده با تکیه بر رویکرد پراگماتیک و با اتکا به مبانی انسانشناختی قرآن که عقلانیت را ارزشی ذاتی برای انسان میداند (مانند تأکید بر «أُولُو الْأَلْبَاب» در آیات متعدد)، نظریه «ضرورت زبان مشترک در فهم قرآن» را طرح میکند. یافتهها نشان میدهد که اولاً، قرآن با خطاب قرار دادن عامه انسانها به عنوان موجودات عاقل، وجود فهم مشترک را مفروض گرفته است؛ ثانیاً، این زبان مشترک، خود بستر لازم برای تحقق «سیالیت معنایی» در تطبیق آیات بر شرایط مختلف را فراهم میسازد. دستاورد نهایی پژوهش تأکید میکند که زبان دین به مثابه ابزار ارتباطی، تنها در سایه ایجاد فهم واحد و مشترک میتواند به هدف اصلی خود – یعنی انتقال پیام الهی به همه انسانها – نائل گردد، بدون آن که به قالبهای صلب تفسیری محدود شود.