ژان پل سارتر و مارتین بوبر هر دو به انسان، مسائل و اضطرابهای وجودی او توجه کرده و درباره آنها فلسفه ورزی نمودهاند. ازجملهی این مسائل، موضوع «دیگری» و «معنای زندگی» است. هدف پژوهش حاضر بررسی حضور «دیگری» و تأثیر آن در «معناداری» یا «بیمعنایی» زندگی ازنظر این دو متفکر است. آراء سارتر در جایگاه یک اندیشمند خداناباور درباره «دیگری» در دو رویکرد ظاهر میشود؛ ابتدا دیدگاه افراطی او نسبت به «دیگری» که به حدی بدبینانه است که او را جهنم مینامد و ارتباط «من» با «دیگری» را مبتنی بر «ستیز» میداند. زندگی در این نگاه پوچ و بیمعناست. سارتر در آراء متأخرش رویکردی اعتدالی پیدا میکند و معتقد است که باید به «جعل معنا» برای زندگی پرداخت و «دیگری» میتواند در این معنایابی نقش مؤثری داشته باشد. از طرفی، مارتین بوبر، اگزیستانسیالیستی الهی است که «دیگری» و «معنای زندگی» را در پیوندی عمیق با یکدیگر میبیند. در اندیشهی او دستیابی به ارتباط اصیل و در پی آن کشف «معنای زندگی» تنها وقتی ممکن است که «تو»یی وجود داشته باشد. البته «تو» مراتبی دارد و بلندمرتبهترین «تو»، «توی ابدی» است که در سایهی «فیض» او، «معنای زندگی» کشف میشود.
تحقیق حاضر متمرکز بر بررسی موضع هایدگر در قبال تأثیر مرگاندیشی بر زندگی اصیل و نسبت میان مرگ، زندگی و اصالت است. برای نیل به این هدف از روش توصیفی تحلیلی استفاده شد. دغدغهی هایدگر پرسش از هستی با تحلیل بنیادین دازاین بهمثابهی زندگی محض در ساحت هستن بهسوی مرگ است. اندیشیدن به مرگ بافهم ایستاده در نیست بودن دازاین و همچنین سایر مفاهیم بنیادی ازجمله اضطراب، وجدان و اصالت پیوند عمیق دارد. رهایی از ابتذال زندگی روزمره مبتنی بر نقطهی عطف انتخاب وجه اصیل دازاین، یعنی مرگ است. مرگ عنصر فهم دازاین و وجدان نیز عنصر فهم اصالت در زندگی است. در این میان اضطراب پیش شرط اصالت و کاشف حجاب مرگ است. در تفکر هایدگر، جستجوی وجه اصیل دازاین با اتکا به مرگ و تاکید بر انتخاب فردی به دور از وجدان نااصیل کسان مشهود است. بنابراین، در هوش ستبر او، مرگاندیشی از واجبترین امور در ساخت زندگی اصیل است. اما رویکرد او نسبت به مرگ بهمنزلهی آغاز یا پایان زندگی، پدیدهی اصالت در دنیا یا آخرت و همچنین زندگی اصیل در اینجا یا آنجا، زمینهساز نگاهی متفاوت به سنت متافیزیکی گذشتگان است.
زبان دین خواهان کشف و تببین ماهیت زبانی است که در الفاظ و گزارههای دینی به کار رفته است. این کشف به ما کمک میکند تا مراد اصلی یا فحوای حقیقی مضامین دینی را که در قالب زبان بشری بیان شده است دریابیم. غزالی، متأثر از نگرشهای کلامی و یافتههای عرفانی خود و با لحاظ مراتب مختلف ادراک مردمان، دیدگاههای متفاوتی را در این موضوع ابراز داشته است. از این رو، گاه اجتناب از تأویل را لازم میداند، گاه ضرورت عدول از معنای ظاهر را خاطرنشان میسازد و گاه با بحث از «روح معنا» که خود طراح آن است، بدون آن که معنای ظاهر انکار شود، گوهر حقیقی معنا را فارغ از ویژگیهای مصادیق آن منظور مینماید. در عین حال، جریان اندیشۀ او در این باب به منزل اشتراک لفظی نیز ورود میکند و پایان سیر آن در معناشناسی اوصاف الهی چنین است که حقیقتش نصیب فهم هیچ کس نخواهد شد و معانی آن در صید هیچ ادراکی درنخواهد آمد.
جعل و کشف معنا دو دیدگاه بنیادین در معنای زندگی هستند که هر کدام موافقان و مخالفانی را به خود اختصاص دادهاند. سارتر با تبیین وجود فینفسه و وجود لنفسه، و همچنین مفاهیمی همچون امکان ناضرور، آزادی و فردیت، ابتدا جهان را از هر معنایی تهی میکند و سپس برای استعلای خویش و همچنین عدم انفعال، در پی جعل معناست. بنابراین، در این حوزه، سارتر را میتوان یک ناشناختگرا و سوبژکتیویست خواند و از این رو انتقادات مربوط به این دو نحله به سارتر نیز تعلق میگیرد. برای نمونه، سارتر با سوبژکتیو دانستن معنا امکان هر گونه داوری معرفتی را دربارۀ صدق و کذب دیدگاه اخذشده از بین میبرد. در عین حال، به نظر میرسد، با توجه به مبانی معرفتی ناشناختگرایان و سوبژکتیویستها، میتوان از قوت این نقد کاست. همان طور که میدانیم، تأکید سارتر و سایر اگزیستانسیالیستها بر جعل و یا کشف معنا شدیدا وابسته به فرد و ساختار سوبژکتیو اوست. بنابراین به نظر میآید با توجه به بنیانهای فلسفی سارتر، نقدهای مبتنی بر شناختگرایی بر سارتر وارد نباشد.
پرسش از معنای زندگی در فلسفه مساله ایست که واقع گرایانی همچون جان هیک را بر آن داشته تا تبیینی از این مساله بر اساس مبانی خود ارائه دهد . وی با توجه به مولفه های کانتی و ویتگنشتاینی در شبکه تفکرات خود به" معنای عملی زندگی" تصریح کرده و معنای عملی زندگی را در گرو رابطه ای دوطرفه بین انسان و جهان میداند . بنابراین لاجرم به تاثیرجهان به عنوان امری که انسان زندگی خود را در آن تجربه میکند، پرداخته و تفسیر جهان را به خوش بینی کیهانی - مفهومی که دارای دو مولفه غایت رئوف (خیر) و ساختار متناسب با این غایت از جهان است - منوط میکند . وی ، این خوش بینی کیهانی را نیز مرهون باورهای دینی می داند . براین اساس، او چرخشی را در پرسش از معنای زندگی ایجاد کرده و آنرا به پرسش از "ماهیت جهان" و سپس از "ماهیت جهان" به پرسش از "خصوصیات دینی که قضاوت بهتری را از جهان به ما عرضه میکند" تبدیل میکند . گذشته از بررسی تبیین نظر جان هیک در باره معنای عملی زندگی با توجه به مولفه های تفکر او در محدوده واقع گرایی انتقادی وی ، نحوه انتقال او ازمقوله فرهنگ به دین ، عدم شمول گرایی نظریه وی و اختصاص آن تنها به ادیان ابراهیمی ، و در نهایت عدم استلزام بین خوش بینی کیهانی و باورهای دینی ، از جمله مسائلی است که مهمترین مباحث این مقاله را به خود اختصاص داده است .
یکی از مشخصة های مهم فلسفة تحلیلی عبارت است از عطف توجه به زبان و کوشش برای استخراج معانی و ظرایف نهفته در پس آن، به منظور حل و یا منحل کردن مسائل فلسفی. هر سه پایهگذاران فلسفه تحلیلی، یعنی فرگه، راسل و مور، هر کدام به شیوة خود این راه را پیمودهاند. ویتگنشتاین به عنوان وراث هر سه فیلسوف، در باب رابطة میان زبان و معنا، در عین اینکه وامدار گذشتگان خویش است، ولی وجوه افتراقی نیز با آنان دارد. در این مقاله ابتدا به اختصار اساس نظر سه فیلسوف تأثیرگذار بر ویتگنشتاین در باب رابطه زبان و معنا بیان شده، سپس نشان داده میشود که وی در مواردی نظیر نظریه تصویری زبان، اتمیسم منطقی و تمایل به زبان روزمره، وامدار اسلاف خویش است. اما در عین حال مؤلفههای مهمی از اندیشة او، نظیر فرض معنایی خاص برای حالات امور، نگرش انتقادی خاص نسبت به متافیزیک و دفاع از زبان روزمره، متفاوت با دیگران میباشد.
برخی سرچشمۀ شُرور را اختیار انسان دانستهاند. یعنی آنچه از نظر انسان شر تلقی شده و به خدا نسبت داده میشود چیزی جز اَعمال و اَفعال ناشی از اختیار انسان نیست. صعود و سقوط آدمی در گرو اختیار اوست و همین امر است که منشأ بسیاری از شرور اخلاقی و طبیعی قلمداد میشود. اصولاً تلقی شَرورانه داشتن از حوادث، از یک سو، به جهل و ناآگاهی انسان در خصوص مصالح مکتوم آن باز میگردد و از سوی دیگر، به دلیل سوء استفادهای است که انسانِ مختار از اختیار خویش میکند. رویکرد اصلی مولانا آن است که اساساً چیزی به نام شر از سوی خدای خیر محض صادر نمیشود و بخشی از آنچه بدین نام خوانده میشود ناشی از سوء ارادۀ خودِ انسان است. به عقیدۀ وی، وجود شرور با اعتقاد به اوصافی همچون خیر محض بودن خداوند منافات دارد؛ زیرا چنین خدایی نمیتواند منشأ شُرور باشد. کاظم بازافکن* دانشجوی دکتری فلسفه دین، دانشگاه علوم و تحقیقات اصفهان امیرعباس علیزمانی** دانشیار گروه فلسفه دین، دانشگاه تهران