آیینهای کهن و رسوم نمادین، بهمثابه نشانههای فرهنگی، بازنمایی ادراک انسان در طول تاریخ و بیانگر هویت و ارزشهای فرهنگی یک سرزمین هستند که در بستر زمانی و مکانی منظرهای فرهنگی شکل گرفتهاند. کوهستان سهند، بهعنوان یک منظر فرهنگی- طبیعی با قلل متعدد، بهدلیل جایگاه اسطورهای و آیینیاش در روایات تاریخی و باورهای محلی، در فرایند شکلگیری آیینهای جوامع ساکن در این منطقه نقش محوری داشته است. در این راستا این پژوهش بهدنبال پاسخ به این سؤال است که چگونه آیین طواف در قلۀ سلطانسهند و آیین قربانی گاو اسفنجان در دامنههای این کوه، بهعنوان نظامهای نشانهای، در سپهرهای نشانهای ایران باستان، اسلامی و ترکی عمل کرده و به بازنمایی و انتقال ارزشهای فرهنگی کمک میکنند؟ هدف از انجام این پژوهش، بررسی و تحلیل این آیینها با رویکرد نشانهشناسی فرهنگی یوری لوتمان، بهمنظور درک نقش آیینها در بازنمایی و غنیسازی هویت فرهنگی جوامع محلی است. این پژوهش از روش توصیفی- تحلیلی بهره میگیرد. دادهها ازطریق مطالعات کتابخانهای و میدانی جمعآوری شده و براساس نظریۀ نشانهشناسی فرهنگی یوری لوتمان تحلیل شدهاند. کوهستان سهند در چهارچوب نظریۀ لوتمان، بهعنوان یک سپهر نشانهای کانونی، بررسی شده است. یافتهها نشان میدهد این آیینها، بهمثابه نظامهای نشانهای پویا، نهتنها بازتابدهندۀ باورها و ارزشهای فرهنگی هستند بلکه در فرایند معناسازی و غنیسازی هویت فرهنگی جوامع محلی نقش فعالی ایفا میکنند. این آیینها بستری برای انتقال و حفظ میراث فرهنگی در گذر زمان فراهم میآورند.
مسکن یکی از مهمترین نیازهای انسان به شمار میرود و سکونتگاههای حاشیهای، راهحل اقشار کمدرآمد جامعه به مسئله مسکن بوده و به تدریج منجر به معضلات گوناگونی شده و این سکونتگاهها را با چالشهای جدی روبه رو کرده است. البته رهیافتهای مختلفی برای حل این معضل ارائه شده که توانمندسازی یکی از به روزترین و کارآمدترین آنهاست؛ مهمترین محور آن هم کسب قدرت کنترل و تسلط بر نیروهای تأثیرگـذار بـر حیات انسانی است. بنابراین هدف پژوهش بررسی رابطه حیاتپذیری فضاهای سکونتی قشر کمدرآمد با توانمندسازی ساکنان آن بوده و در پی پاسخ به این پرسش است که کدام عوامل بیشترین تأثیر را بر حیاتپذیری فضاهای سکونتی و توانمندسازی ساکنان آن دارد؟ و هریک از این عوامل چگونه بر شکلگیری رابطه بین این دو در صورت وجود، اثر میگذارند؟ براساس ادبیات موجود الگویی از مؤثرترین ابعاد و معیارها برای حیاتپذیری فضاهای سکونتی و توانمندی ساکنان آن استخراج گردید. بهمنظور ارزیابی الگوی نظری، چهار محله مسکونی در چهار پهنه حاشیهنشین شهر تبریز (محلات سیلاب، ابوذر، زمزم و آخماقیه) انتخاب و با روش پرسشنامه در بستر مطالعات میدانی اقدام به بررسی شد. شیوه پژوهش پایهای این پژوهش، همبستگی است که با تبیین الگوی معادلههای ساختاری، حیاتپذیری بهعنوان متغیر مستقل و توانمندسازی بهعنوان متغیر وابسته مورد ارزیابی قرار گرفت. سپس بارعاملی هر سنجه و جایگاه هریک از متغیرهای الگوی نظری تعیین شد. یافتههای پژوهش بر اهمیت ابعاد حیاتپذیری فضاهای سکونتی در توانمندسازی ساکنان آن دلالت دارد و نشان میدهد، توانمندسازی ساکنان در راستای تحقق معیارهای حیاتپذیری فضاهای سکونتی قرار دارند. همچنین مؤثرترین بعد در حیاتپذیری فضاهای سکونتی بعد ادراکی_معنایی و مؤثرترین بعد در توانمندسازی ساکنان، بعد روانی(شناختی) است؛ که معیارهای ادراکی_معنایی حیاتپذیری بیشترین تأثیر را بر توانمندی روانی ساکنان دارد. در پهنههای حاشیهنشین شهر تبریز، پهنه شمالی نسبت به سایر پهنهها از حیاتپذیری و توانمندسازی پایینی برخوردار بوده و نیازمند توجه ویژه است.
هدف: هدف اصلی از اجرای پژوهش حاضر، کشف مولفههای کارآفرینی دانشگاهها و چگونگی کاربست آنها در دانشکدههای معماری جهت تبدیل شدن به دانشکدههای معماری کارآفرین بود.روش پژوهش: این پژوهش کیفی با استفاده از دو روش تحلیل محتوای کیفی و پسکاوی اجرا شد. ابزار گردآوری اطلاعات استفاده از مصاحبه با پرسشنامه باز پاسخ بود. بر این اساس، با رویکرد نمونهگیری هدفمند، اساتید عضو هیئت علمی دانشگاههای استان آذربایجان شرقی با سابقه کاری و پژوهشی بالای 7 سال انتخاب شدند. در نهایت با مصاحبه عمیق نیمه ساختارمند با 26 نفر اشباع نظری در نفر دوازدهم حاصل شد. تحلیل مصاحبهها با استفاده از روش تحلیل محتوای کیفی انجام گرفت.یافتهها: پس از استخراج و دستهبندی موضوعی، سه حوزه کلان و 19 مقوله خرد شناسایی شد که تعداد 2 مقوله از این 19 مقوله خرد بعنوان مقولههای هسته در هر حوزه مطرح شدند. مقولههای هسته شامل تفکر حرفهمند، ذات کارآفرین، آموزش مهارتمحور، منابع مالی مستقل و زاینده، کالبد پویا و گستره ارتباطی در سه حوزه رفتاری، ساختاری و محیطی طبقهبندی شدند.نتیجهگیری: با توجه به مقولههای فوق و مجموعه مقولات مطرح شده در پژوهش، آموزش کارآفرینی، ارتباط بهتر با بازار کار، پرورش معماران کارآفرین و معماران حرفه ای را در سطح دانشکدههای معماری و جامعه حاصل میشود.کلیدواژهها: کارآفرینی، دانشکده کارآفرین، کارآفرینی معماری، حرفه معماری، آموزش معماری
خلاقیت از دغدغههای همیشگی هنرمندان و معماران در دورههای مختلف تاریخ بوده است. چالشها و مشکلات معاصر، نیازمند پاسخهای جدید و متناسب با اقتضای زمان هستند. با علم به اینکه هدف نهایی معماری ایجاد مکانی برای زندگی مردم است، خلاقیت در این حوزه نیز باید در خدمت ارتقای کیفیت زندگی انسان و پاسخگوی مسایل جدید هر عصر باشد. از اینرو دستیابی به مدلی نظاممند که امکان سنجش میزان خلاقیت اثر معماری را فراهم آورد و مولفههای تاثیرگذار این حوزه را معرفی کند، میتواند گره بسیاری از مشکلات حوزه انسان و محیط را بگشاید و در طراحی آثاری خلاق و ارزشمند نقشآفرینی کند. در این پژوهش ابتدا با رویکرد کیفی و روش استدلال منطقی به ارائه مدلی برای سنجش میزان خلاقیت اثر معماری پرداخته شد. در مرحله بعد با رویکرد کمی و روش پیمایشی، میزان خلاقیت 3 بنای تجاری منتخب شهر تبریز که در دهه اخیر و پس از به وجود آمدن نهضت ساخت مالها طراحی و اجرا شدهاند، محاسبه گردید. طبق یافتههای پژوهش، خلاقیت دارای دو بعد اساسی نوآوری و فایده است. فایده معماری در پاسخ بنا به نیازهای انسان از محیط معنا پیدا میکند و نوآوری در میزان تازگی این پاسخها نسبت به معماریهای حوزه مرتبط سنجیده میشود. در مدل ارائه شده، ابتدا به سنجش میزان رضایت از قابلیتهای بنای معماری در پاسخ به نیازهای انسان از محیط پرداخته میشود. در مرحله بعد با تطبیق روش SAPPhIRE با محیط معماری، میزان نوآوری پاسخهای بنای معماری به نیازهای انسان، با استفاده از این مدل سنجیده میشود. نتایج به دست آمده حاکی از این است که در بناهای مورد مطالعه با تمهیداتی چون ایجاد ارتباط بصری بین طبقات، استفاده از فضاهای نیمهباز و ایجاد امکان فعالیتهای متنوع برای اقشار مختلف، خلاقیت معماری ارتقاء یافته است. در نهایت میزان خلاقیت مجتمع لالهپارک 0.28، اطلس 0.25 و ستارهباران 0.20 محاسبه شد.
به اعتقاد بسیاری از صاحبنظران، یکی از راههای انکارناپذیر در ارتقای کیفیت آموزش، پرداختن به حوزه برنامهریزی درسی است. امروزه عدم آمادگی دانشآموختگان جهت ورود به حرفه، حکایت از فاصله بین آموزش دانشگاهی و خواستههای حرفه از فارغالتحصیلان دارد. این امر ضرورت ارتقاء سطح کیفی آموزش معماری و تربیت معماران و بالا بردن توان حرفهای افراد همگام با نیازهای واقعی جامعه را مشخص میسازد. این پژوهش باهدف بررسی برنامه درس طرح معماری 5، بر اساس انتظارات حرفه از فارغالتحصیلان به دنبال پاسخگویی به این سؤال است که: «چه رابطهای بین انتظارات حرفه از فارغالتحصیلان معماری شهر تبریز در حوزه فضاهای سکونتی و برنامه آموزش طرح معماری 5 در دانشکدههای معماری وجود دارد؟» این پژوهش از نوع کیفی با رهیافت تفسیری و به روش دادهنگر است. ابزار گردآوری دادهها مصاحبه نیمه ساختاریافته با معماران حرفهای است و دراینراستا ساختار مصاحبهها به روش تحلیل محتوای کیفی و بررسی مقولههای مؤثر از محتوای آنها استخراج میگردد. نتایج مطالعه حاضر نشان میدهد که بعد مهارتی بهعنوان یکی از اجزاء اصلی برنامه درسی بهطور کامل در برنامه درسی نادیده گرفتهشده است و در بعد دانشی و نگرشی در بحث ضوابط و مقررات و حوزههای مخاطب شناسی و جامعهشناسی فاصله فراوانی بین حرفه و برنامه درسی وجود دارد.
یکی از عوامل تعیینکننده در سکونتگاههای خودانگیخته مناطق حاشیهنشین، الگوهای رفتاری در جریان زندگی ساکنین و فعالیتهای روزمره وابسته به آن است که بر شکل سکونت تاثیرگذار خواهد بود. هدف پژوهش حاضر واکاوی و شناسایی الگوی کالبدی سکونتگاه-های خودانگیخته و راهبردهای برساخت آن در پیوند با شیوه زندگی ساکنین مناطق حاشیهنشین پهنه شمالی شهر تبریز است. رویکرد مدنظر این پژوهش کیفی بوده و با روش نظریۀ زمینهای انجام شده است. در این پژوهش برای انتخاب نمونهها از روش نمونهگیری هدفمند با بیشترین تنوع و برای گردآوری دادهها از مصاحبۀ نیمهساختیافته، مشاهده و برداشتهای پلانی استفاده شده است. در نمونۀ پژوهش، 40 نفر از ساکنین این مناطق مشارکت داشتهاند و تعداد 30 نمونه از خانهها مورد ارزیابی قرار گرفتند. نتایج پژوهش نشان میدهد که ساماندهی فضاها و الگوی کالبدی سکونتگاههای خودانگیخته در رابطه با سه ساختار مشروع، معنا و سلطه بیشتر تابع ساختارهای مشروع و معنایی بوده است. در این روند ویژگیهای زندگی ساکنین و سیستم شکلگیری کالبدی محیط در رابطه با این ساختارها بر مولفههای محیطی چون حضورپذیری کودکان و ایجاد قرارگاه اجتماعی در محله، انعطافپذیری و تطبیقپذیری کالبد، بسطپذیری کالبدی در سکونت گسترده (اشاره به همزیستی نسل ها)، ادغامپذیری فضای زیستی و کار، افزایش زیستپذیری فضای باز و توجه به محرمیت و ارزشهای مذهبی(حجاب، مراسمات و ...) اشاره داشته اند. این مقولات از جمله موارد ضروری است که میبایست در طراحی و بهسازی مناطق حاشیهنشین بدان اهتمام داشت تا بتوان کالبد را در همسویی با شکل زندگی ساکنین قرار داد؛ فرایندی که منجر به پایداری و انس با مکان نیز خواهد شد.
یکی از عوامل تعیین کننده در سکونتگاه های خودانگیخته مناطق حاشیه نشین، الگوهای رفتاری در جریان زندگی ساکنین و فعالیت های روزمره وابسته به آن است که بر شکل سکونت تأثیرگذار خواهد بود. هدف پژوهش حاضر واکاوی و شناسایی الگوی کالبدی سکونتگاه های خودانگیخته و راهبردهای برساخت آن در پیوند با شیوه زندگی ساکنین مناطق حاشیه نشین پهنه شمالی شهر تبریز است. رویکرد مدنظر این پژوهش کیفی بوده و با روش نظریه زمینهای انجام شده است. در این پژوهش برای انتخاب نمونهها از روش نمونهگیری هدفمند با بیشترین تنوع و برای گردآوری دادهها از مصاحبه نیمهساختیافته، مشاهده و برداشت های پلانی استفاده شده است. در نمونه پژوهش، 40 نفر از ساکنین این مناطق مشارکت داشتهاند و تعداد 30 نمونه از خانه ها مورد ارزیابی قرار گرفتند. نتایج پژوهش نشان می دهد که ساماندهی فضاها و الگوی کالبدی سکونتگاه های خودانگیخته در رابطه با سه ساختار مشروع، معنا و سلطه بیشتر تابع ساختارهای مشروع و معنایی بوده است. در این روند ویژگی های زندگی ساکنین و سیستم شکل گیری کالبدی محیط در رابطه با این ساختارها بر مولفه های محیطی چون حضورپذیری کودکان و ایجاد قرارگاه اجتماعی در محله، انعطاف پذیری و تطبیق پذیری کالبد، بسط پذیری کالبدی در سکونت گسترده (اشاره به همزیستی نسل ها)، ادغام پذیری فضای زیستی و کار، افزایش زیست پذیری فضای باز و توجه به محرمیت و ارزش های مذهبی(حجاب، مراسمات و ...) اشاره داشته اند. این مقولات از جمله موارد ضروری است که می بایست در طراحی و بهسازی مناطق حاشیه نشین بدان اهتمام داشت تا بتوان کالبد را در همسویی با شکل زندگی ساکنین قرار داد؛ فرایندی که منجر به پایداری و انس با مکان نیز خواهد شد.
مساکن روستایی جدید به سرعت درحال تغییر چهره دادن و شبیه شدن به معماری شهری هستند. دراین روند تنوع اقلیمی حاکم بر سطح مناطق مختلف نادیده گرفته شده و عموماً مساکن روستایی با سازمان فضایی یکسان برای مناطق اقلیمی متنوع ساخته میشود. هدف از این پژوهش، شناخت سازمان فضایی مسکن روستایی استان آذربایجانشرقی بر اساس تنوع اقلیمی حاکم بر این استان است. در پژوهش اخیر از روش تحلیلی نحو فضایی (چیدمان فضایی)، به منظور بررسی سازمان فضایی مسکن روستایی استفاده شده است. برای انتخاب نمونههای مورد بررسی، ابتدا روستاهای مورد مطالعه بر مبنای پهنهبندی اقلیمی استان به روش خوشهای به تعداد 9 مورد گزینش شده و سپس تمام خانههای بومی موجود در روستاهای منتخب مورد برداشت دقیق میدانی قرار گرفتهاند. تجزیه و تحلیل اطلاعات حاصل از مطالعات میدانی این خانهها به وسیله نرمافزار «دپت مپ» و «ای-گراف» بوده است. برخلاف تصور رایج مبنی بر حضور همزمان سه الگوی فضای باز، نیمه باز و پوشیده در مساکن روستایی استان، الگوی حاکم بر ارتباط فضایی خانههای روستایی استان از ترکیب فضاهای باز و پوشیده تشکیلشدهاست که به ندرت و با معتدل شدن شرایط اقلیمی در برخی از مناطق خاص، الگوی فضای نیمهباز به این سازمان افزوده میشود. شرایط اقلیمی بیشترین تاثیر را بر روی مولفه همپیوندی و عمق فضایی مساکن روستایی داشته است به طوری که گونههای مساکن روستایی از منظر میزان عمق و اندازه همپیوندی به شرایط اقلیمی مختلف پاسخ میدهند. همچنین کمترین تأثیر شرایط اقلیمی مربوط به مؤلفه عرصهبندی خانههای روستایی است که سلسله مراتب استقرار فضاهای مختلف در آنها تقریباً در سراسر استان یکسان است.
بیان مساله: دستیابی به سبک و شیوه زندگی اخلاقی، مسئلهای بسیار پیچیدهاست که مطابق رویکرد امکاندهندگی محیطی یکی از ریشههای آنرا میتوان، در تعامل و ارتباط میان محیط و ساحات وجودی انسان جستجوکرد. انسان در هر محیطی بهدنبال بهرهگیری حداکثری از قابلیتهای موجود آن محیط در جهت پاسخ به انواع متعدد نیازهای فردی و اجتماعی خود بوده و سعی میکند محیط اطراف خود را همراستا با نیازهای وجودی خویش در جهت مطلوبتر کردن زندگی، تغییردهد. سوال تحقیق: سوالات تحقیق "ارتباط قابلیتهای محیط با سبک زندگی اخلاقی چگونه قابل تبیین است؟" و"محلات سنتی در راستای تحقق سبک زندگی اخلاقی چگونه عمل میکنند؟"، میباشند. اهداف تحقیق: هدف پژوهش، شناسایی و ارتباط قابلیتهای محیط و ساحات وجودی انسانی در جهت دستیابی به سبک زندگی اخلاقی میباشد. روش تحقیق: روش تحقیق در پژوهش، با پیشفرض رویکرد امکاندهندگی محیطی، دو روش "توصیفی – تحلیلی" و "پژوهشموردی"، میباشد. مهم ترین یافتهها و نتیجهگیری تحقیق: مطالعات نظری حاکی از این است که ساحات انسانی شامل ساحات درونی (عقیده و باور- احساسات، عواطف و هیجانات- اراده و خواسته) و ساحات بیرونی (گفتار- کردار) در تعامل با قابلیتهای محیط (فیزیکی، اجتماعی و نمادین) از طریق تاثیرگذاری بر متغییرهای شکلدهنده به سبک زندگی (میدان، سرمایه، منش، عمل، نماد، طبقه، قریحه) بستر لازم جهت امکان تحقق، ثبات و رواج و نهادینه شدن سبک زندگی اخلاقی را مهیا میسازد. جهت اعتبارسنجی الگوی نظری تحقیق با انتخاب یک محله سنتی در شهر تبریز و جامعه آماری 200 نفر از ساکنان این محله، بهروش تحلیل عامل تأییدی به بررسی تأثیرگذاری قابلیتهای محیطی بر ساحات وجودی انسان پرداختهشد. اعتبارسنجی مطالعات نظری در محله سنتی عزب دفتریلر تبریز حاکی از این است که تعامل میان قابلیت فیزیکی محیط با ساحت احساسات، عواطف و هیجانات در سطح کلان (سطح محله) و ساحت اراده و خواسته در سطح خرد(سطح خانه) بستر لازم، جهت امکان تحقق سبک زندگی اخلاقی در فرد و جامعه فراهم میگردد. همچنین تعامل میان قابلیت اجتماعی محیط با ساحت گفتار و کردار در سطح کلان (سطح محله) و ساحت اراده و خواسته در سطح خرد (سطح خانه) زمینه لازم جهت ثبات سبک زندگی اخلاقی در خانه و اجتماع و تبدیل آن به عادت فردی و اجتماعی را منجرمیشود و درنهایت، تعامل میان قابلیت نمادین محیط با ساحت احساسات، عواطف و هیجانات در سطح کلان (سطح محله) و ساحت اراده و خواسته در سطح خرد (سطح خانه) زمینه لازم جهت رواج و نهادینه شدن سبک زندگی اخلاقی در بین اعضای خانواده و افراد جامعه را مهیا میسازد.
هدف این تحقیق، بررسی ارتباط فضاهای سکونتی با ابعاد سبک زندگی ساکنان است. از بعد نظری، یکی از موارد تأثیرگذار بر سبک زندگی در میان ساکنان فضاهای سکونتی، قابلیتهایی است که محیط در اختیار انسان قرار میدهد. با واکاوی ابعاد مختلف سبک زندگی و قابلیتهای مکانی تأثیرگذار، ارتباط میان مؤلفههای مکان و ابعاد سبک زندگی در محلههای سنتی و معاصر در راستای اعتبارسنجی الگوی نظری تحقیق در شهر تبریز بررسی شد. تعداد جامعۀ آماری، 200 نفر از ساکنان هر محله است که به روش تحلیل عامل تأییدی به بررسی تأثیرگذاری فضاهای سکونتی بر ابعاد سبک زندگی پرداخته شد. مهمترین یافتههای تحقیق این است که قابلیتهای فضاهای سکونتی میتوانند بر ابعاد مختلف سبک زندگی تأثیرگذار باشند. آزمون مطالعات نظری در محلههای سنتی و معاصر حاکی از این است که در محلۀ سنتی، قابلیت فیزیکی در سطح محله و قابلیت نمادین در سطح خانه، بیشترین تأثیر را بر رشد ابعاد سبک زندگی داشتهاند. در خصوص ابعاد سبک زندگی در سطح محله، بعد تعامل، تحت تأثیر قابلیت فیزیکی و در سطح خانه، بعد تعامل، تحت تأثیر قابلیت نمادین، تأثیرپذیری بیشتری داشتهاند. در محلۀ معاصر، قابلیت اجتماعی در سطح محله و قابلیت نمادین در سطح خانه، حداکثر تأثیر را بر تقویت ابعاد سبک زندگی داشتهاند. در خصوص ابعاد سبک زندگی در سطح محله، بعد وحدت، تحت تأثیر قابلیت اجتماعی و در سطح خانه، بعد وحدت، تحت تأثیر قابلیت نمادین، تأثیرپذیری بیشتری داشتهاند.
با توجه به اینکه زمینه یا بستر مناسب برای رشد دانشآموزان از مدارس شروع میشود، فضای کالبدی مدرسه باید پاسخگوی توقعات، خواستها و فعالیتهای متعدد باشد. متناسبسازی فضای مدارس، میبایست اساسا در همه وجوه، فرآیندی «کاربردی» و نه صرفا «نظری» را طی کند. این مطالعه به دنبال تبیین زبان الگوی ویژگیهای فضایی مدارس متوسطه شهر تبریز و شناسایی معیارهای طبقهبندی این الگوها است و از اینرو از الگوی ویژگیهای فضایی مدارس مقطع متوسطه شهر تبریز میپرسد. جهت پاسخگویی به این پرسش، این نوشتار با رویکرد ترکیبی کمی–کیفی در گام اول به استخراج ویژگیهای فضایی مطرح فضاهای آموزشی در مقیاسهای مختلف از مقیاس کلان (ارتباط با شهر) تا خرد (کیفیت فضاهای داخلی) میپردازد. سپس با رویکرد کمی از طریق بررسی میدانی و اسناد و مدارک به نمونهگیری طبقهبندی شده از نظر جمعیتی و جنسیت از مدارس مقطع متوسطه سطح شهر اقدام مینماید. نهایتا با روش استدلال منطقی نتایج کیفی حاصل از مراحل پیشین که منجر به تبیین زبان الگوی ویژگیهای فضایی مدارس مقطع متوسطه شهر تبریز است را ارائه مینماید. نتایج تحقیق حاکی از این است که ویژگیهای فضایی مدارس مقطع متوسطه شهر تبریز مشتمل بر دو الگوی کالبدی-فیزیکی، عملکردی-رفتاری است که در مقیاسها و سطوح مختلف کلان تا خرد قابل بحث میباشد. سه ویژگی زبان الگو شامل «اجتماع»، «مقیاس/ سلسله مراتب» و «سازگاری/پیوستگی» در الگوی ویژگیهای فضایی مدارس مقطع متوسطه شهر تبریز قابل خوانش است.
در مبحث پیادهمحوری، فضای مشترک با هدف یکپارچگی وسایل نقلیه و مردم، به عنوان رویکردی انسان-محور در طراحی خیابانهای شهری معاصر مطرح شده است. پدیده وونرف به معنای حیاط زندگی، معادل منطقه آرام ترافیکی و پهنه خانگی بوده که در پی تحقق فضای مشترک در مقیاس محله مسکونی است. وونرف، با هدف ایجاد محلهای امن و سرزنده و با اعمال محدودیت سرعت برای ماشینهای عبوری محلی، ارتباط همزیستی خودروهای شخصی و عابران پیاده را افزایش داده، بهطوریکه حق تقدم را برای عابران پیاده قائل بوده تا امکان حضور و حرکت آزادانه تمام افراد پیاده، به خصوص افراد سالخورده و کمتوان جسمی-حرکتی در فضا را فراهم آورد و محدودهای امن برای بازی کودکان در محله تأمین کند. وونرف به عنوان بخشی از منظر شهری در مقیاس محله، متشکل از مؤلفههای کالبدی-عملکردی، زیباشناختی و معنایی-مکانی منظر است و از نحوه ترکیب محیط انسانساخت با محیط طبیعی بر اساس فعالیتهای انسانی حاصل میشود، که از طریق انطباق نیازهای ارگونومیک، شخصیتی، اجتماعی و فرهنگی مردم در یک محله ویژه و بهرهگیری از کلیهی ابزارهای محیطی «فرم، عملکرد و معنا»، میتواند تجربیات حسی، ادراکی و شناختی لذتبخش برای ساکنان محل فراهم آورده و مجموع سطوح «حسی، فرمال و نمادین» در یک تجربه زیباییشناختی با محوریت انسان و عابر پیاده، به لذت زیباییشناختی ختم میشود. نهایتاً منظر شهری وونرف به عنوان پدیدهای عینی-ذهنی، با ارتقای سرزندگی، افزایش تعاملات اجتماعی و القای حس مکان در فضای ادغام شده پیاده، دوچرخه و سواره به عنوان فضای اشتراکی محله پیادهمدار دموکراتیک و زیستپذیر مطرح میشود که تداعی خیابان زندگی برای ساکنین خواهد بود.
بخش مرکزی شهر به عنوان یکی از اجزای اصلی شهر، همواره در طول تاریخ حائز اهمیت بودهاست. اقشار مختلف مردم با اهداف مختلف، نیاز به حضور و تردد در مراکز شهرها را دارند. این درحالی است که فضاهای شهری برای شکلگیری بسیاری از خاطرات اجتماعی و برقراری تعاملات نیز میتوانند کمککننده باشند. طراحی محیط شهری بهعنوان بستر مناسب برای حضور گسترده شهروندان، میتواند بسیاری از نیازهای آنها را به نحو مطلوبی پاسخ دهد. هدف از تحقیق حاضر، بررسی معیارهای تأثیرگذار بر ارتقای مفهوم پاسخدهی به کاربران و ایجاد رضایت در آنهاست. در این پژوهش بافت تاریخی بخش مرکزی شهر گنبدکاووس بهعنوان یکی از فضاهای عمومی مهم انتخاب شده و بهدنبال پاسخ بدین سئوال است که مؤلفههای پاسخده در بخش مرکزی شهر گنبدکاووس برای ارزیابی و راهکارهای بهبود آن کدامها هستند. پژوهش حاضر از نوع کاربردی بوده و با استفاده از روش تحقیق کیفی و راهبرد پیمایشی غیرمستقیم مبتنی بر نظر خبرگان برای تدوین مؤلفهها استفاده شدهاست. خبرگان از میان اساتید دانشگاه در رشته معماری و مدیران شهری و دانشجویان رشته معماری، پیرامون موضوع تحقیق تعیین شدهاند. شناخت متغیرهای پژوهش به واسطه تحلیل ادبیات موضوع، از طریق استدلال منطقی در راستای دستیابی به راهکارهای اجرایی بهینه در حوزه پاسخدهی محیطی مراکز شهری انجام شدهاست. با مطالعه ادبیات موضوع معیارهایی همچون دسترسی، تنوع استفاده از زمین، خوانایی، نفوذپذیری، غنا (توانگری)، تمرکز و تراکم استفاده از فضای زمین، تناسبات بصری، انعطافپذیری، خصوصیسازی و ساختار سازماندهی استخراج به وسیله خبرگان اولویتبندی شدهاند. مجموعهای از استراتژیها به منظور تقویت و بهبود وضعیت موجود همچون ایجاد تنوع استفاده از زمین، تقویت تناسبات بصری، حفظ و تقویت هویت و حس مکان، ایجاد یک ساختار سازماندهی، ایجاد و تقویت انعطافپذیری و تقویت نفوذپذیری نیز مبتنی بر تکنیک تاپسیس فازی به وسیله خبرگان ارزیابی و درنهایت برای اجرا اولویتبندی خواهند شد. نتایج حاصل از تحقیق نشان میدهد که از میان مؤلفههای مورد بررسی، اهمیت دسترسی به مجموعه با توجه به تسهیل در امکان رفتوآمد و حضور راحت به مجموعه در بالاترین اولویت قرار گرفته است. سپس تنوع در کاربریهای موجود برای پاسخگویی به نیازهای متفاوت کاربران و تنوع در ایجاد فرمها، به ایجاد جذابیت بیشتر مجموعه کمک شایانی خواهد کرد. مؤلفههای خوانایی و نفوذپذیری نیز در یافتن هرچه بهتر مجموعه و فضاهای آن بسیار حائز اهمیت است.
افزایش جمعیت شهری و نیاز به اماکن مسکونی موجب استفاده از مساکن چندخانواری بهجای مسکن تکخانواری شده است که شهر تبریز نیز از این قاعده مستثنی نیست. از مسائل مهم طراحی این الگوی جدید سکونت، فراهمآوری زمینهای جهت شناخت و آسیبشناسی وضع موجود است. با واکاوی ادبیات موضوع چارچوبی متشکل از دو معیار مطرح در طبقهبندی مجموعههای مسکونی یعنی ارتفاع (تعداد طبقات) و نحوه همنشینی فضاهای باز و بسته تبیین شد و کیفیات فضایی هر یک از گونهها بر مبنای معیارهای ارزیابی کیفی مجموعههای مسکونی تحلیل گردید. سپس کلیه مجتمعهای مسکونی شهر تبریز شناسایی شد و گونهشناسی آنها با تأکید بر معیارهای مذکور، هدف نوشتار حاضر قرار گرفت. در گام نهایی ارزیابی کیفی گونههای غالب مجتمعهای مسکونی شهر تبریز با تکیه بر معیارهای ارزیابی کیفی مجموعههای مسکونی صورت گرفت. نتایج تحقیق با معیار ارتفاع حاکی از فراوانی مجتمعهای مسکونی کوتاهمرتبه در شهر است که ریشه در مسائل اقتصادی و سهولت تکنولوژی ساخت دارد. نتایج تحقیق با معیار همنشینی فضای باز و بسته حاکی از فراوانی گونه پراکنده بهعنوان راهکاری جهت رهایی از محدودیت و ایجاد تنوع فضایی است. گونهشناسی مجتمعهای مسکونی شهر تبریز با دو معیار همزمان ارتفاع و همنشینی فضای باز و بسته حاکی از گونه غالب خطی در مجموعههای کوتاهمرتبه، گونه غالب پراکنده در مجتمعهای میانمرتبه و بلندمرتبه، فراوانی بلندمرتبه در گونه متمرکز و پراکنده و فراوانی کوتاهمرتبه در سایر گونهها است. دستاورد این پژوهش میتواند جهت بازنگری کیفی فضای باز مجتمعهای مسکونی مورد استفاده طیف متنوع سیاستگذاران، برنامهریزان و طراحان قرار گیرد.