چکیدهاهداف: این مطالعه بهمنظور بررسی اثر بقایای گیاهان پوششی تابستانه و فواصل بین ردیف باقلا بر جمعیت علفهای هرز، عملکرد واجزای عملکرد باقلا (رقم برکت) انجام گرفته است. مواد و روش ها: آزمایش به صورت فاکتوریل در قالب طرح کرتهای دو بار خرد شده در سه تکرار در مرکز خدمات کشاورزی شهرستان بندرگز در تیرماه 1398 انجام شد. نوع گیاهان پوششی ( ماش، ارزن و بدون گیاه پوششی)، فاصله بین ردیف باقلا ( 25، 35، 45 و 55 سانتی متر) و تداخل علف های هرز ( وجین و عدم وجین) به ترتیب در کرت اصلی، فرعی و فرعی فرعی قرار گرفتند. یافته ها: استفاده از بقایای گیاه پوششی ماش و ارزن به خصوص ارزن در کاهش تراکم و وزن خشک علفهای هرز موثر بود. بیشترین تعداد غلاف در متر مربع در در بقایای گیاه پوششی ارزن در فاصله بین ردیف ۲۵سانتیمتری و وجین علفهای هرز مشاهده شد. بیشترین و کمترین وزن صد دانه به ترتیب در بقایای ارزن و بدون گیاه پوششی دیده شد. نتایج نشان داد که در شرایط عدم وجین و وجین علفهای هرز، بقایای ارزن به ترتیب با 12/2870 و 43/5049 کیلوگرم در هکتار بیشترین عملکرد دانه را به خود اختصاص دادند. نتیجه گیری: نتایج تحقیق حاضر نشان می دهد که استفاده از بقایای گیاهان پوششی به تنهایی قادر به کنترل کامل علفهای هرز نیست و کاهش فواصل بین ردیف در تلفیق با کاشت گیاهان پوششی می تواند نقش موثری در کنترل علفهای هرز و بهبود عملکرد گیاه زراعی داشته باشد.
این مطالعه جهت بررسی اثرات زیستمحیطی آفتکشهای مصرفی در مزارع گندم (Triticum aestivum L.) شهرستان بندرترکمن در سال زراعی 1399- 1398 انجام شد. اطلاعات مربوط به نام، میزان مصرف و دفعات کاربرد آفتکشهای مصرفی از مزارع بهصورت پرسشنامه و مصاحبه حضوری با کشاورزان از 59 مزرعه گندم جمعآوری گردید. شاخص اثر زیستمحیطی (EIQ) این آفتکشها از نسخه 2021 سایت مدیریت تلفیقی آفات (IPM) استخراج شد. اثر زیستمحیطی آفتکشهای مصرفی در هر مزرعه گندم از مجموع حاصلضرب EIQ آفتکشها در میزان مصرف و دوز مصرفی سموم در واحد هکتار بهدست آمد. نتایج نشان داد که نمره نهایی EIQ برای تمامی سموم، بیشترین تأثیر را از بخش بومشناختی میپذیرد. بهطوریکه بهترتیب حشرهکش ایمیداکلوپراید (88/92)، قارچکش کاربندازیم (00/86)، حشرهکش استامی پراید (95/71)، قارچکش سیپروکونازول (00/67) و حشرهکش دلتامترین (15/65) بیشترین مقدار سمیت برای بخش بومشناختی داشتند. براساس نتایج، قارچکش کاربندازیم بهعنوان خطرناکترین و حشرهکشهای استامیپراید و ایمیداکلوپراید کمخطرترین سموم برای بخش کارگر مزرعه معرفی شد. محاسبه اثر زیستمحیطی آفتکشها در واحد هکتار، تنوع عددی بالایی در بین مزارع نشان داد، بهطوریکه مزارعی با کمترین میزان این شاخص (شمارههای 25، 55 و 42) اثر زیستمحیطی بهترتیب 31/6، 01/7 و 02/7 را نشان دادند. در این مزارع، تنها قارچکش بذرمال کاربوکسین بهمقدار 45/0 و 50/0 کیلوگرم در هکتار مصرف شده و هیچ آفتکش دیگری در مزرعه استفاده نشده است. در مزارع پرخطر (شمارههای 40، 10، 30، 9 و 35) با EIQ-FUR برابر با 49/41، 20/33، 20/31، 85/30 و 67/30 بهترتیب بیشترین تأثیر زیستمحیطی در واحد هکتار مشاهده شد. در ادامه، نقشه پراکنش این شاخص در مزارع مورد مطالعه ترسیم شد. نتایج نشان داد که از لحاظ کاربرد آفتکشها در مزارع تنوع زیادی وجود دارد. بنابراین، براساس آن میتوان نقاط هدف برای کاهش مصرف سموم و مناطق با اثرات زیستمحیطی بالا را برای کشاورزان مشخص نمود.
بهمنظور مقایسه روشهای مبتنی بر سنجش از دور و زمینآمار برای برآورد عملکرد برنج (Oryza sativa L.) اراضی کشت برنج استان گیلان، پژوهشی در سالهای زراعی 1395 و 1396 انجام شد. جهت انجام عملیات میدانی، 320 نمونه عملکرد دانه در مرحله رسیدگی فیزیولوژیکی گیاه برنج از 238 هزار هکتار اراضی برنج برداشت شد. در این تحقیق، از 33 روش-مدل زمینآمار برای درونیابی مقدار عملکرد دانه استفاده شد و سپس دقت روشهای درونیابی با کمک معیارهای آماری مختلف ارزیابی شد. در روش مبتنی بر سنجش از دور، از تصاویر سنجنده تصویربردار عملیاتی زمین (OLI) ماهواره لندست-8 و تصاویر سنجنده تصویربردار ماهواره سنتینل-2 استفاده شد. هشت شاخص گیاهی از تصاویر استخراج و ارتباط بین آنها و متغیر عملکرد با استفاده از رابطه رگرسیونی استخراج و نقشه عملکرد با کمک تصاویر تهیه و ارزیابی شد. نتایج ارزیابی روشهای درونیابی بیانگر برتری روش-مدل کریجینگ معمولی - stable نسبت به دیگر مدلها بود. در این مطالعه، شاخص RVI در بین شاخصهای گیاهی بیشترین دقت را در پیشبینی عملکرد اراضی برنج داشته است. مقایسه روش زمینآمار و روش مبتنی بر سنجش از دور بر اساس ضریب تبیین و جذر میانگین مربعات خطا در برآورد عملکرد دانه در سطح استان گیلان نشان داد که هر دو روش دقت قابل قبولی داشتند، امّا با توجه به توانایی سنجش از دور در تفکیک نقطهای بازتاب نوری پدیدهها و پیشبینی عملکرد با تفکیک مکانی بالا، در این روش دقت بالاتری در تخمین عملکرد حاصل شد.
اهداف: این تحقیق با هدف ارزیابی و مقایسه پایداری محیطی و اقتصادی نظامهای زراعی پاییزه و بهاره سیبزمینی (Solanum tuberosum L.) انجام شد. مواد و روشها: مطالعه، در استان گلستان در سال زراعی 97-1396 و به وسیله پرسشنامه انجام شد. تعداد نمونه، توسط رابطه کوکران تعیین گردید. بر این اساس، 120 مزرعه برای کشت پاییزه و برای کشت بهاره، 60 مزرعه انتخاب شدند. پس از تعیین مهمترین ورودیها و خروجی مزارع، شاخصهای مربوط به اثر گلخانهای و شاخصهای اقتصادی در دو نظام زراعی، محاسبه و ارزیابی شدند. یافتهها: پتانسیل گرمایش جهانی و کارایی کربن به ترتیب 94/3913 کیلوگرم معادل دی اکسید کربن در هکتار و 46/13 در نظام زراعی پاییزه و 15/1857 کیلوگرم معادل دی اکسید کربن در هکتار و 32/17 در نظام زراعی بهاره بدست آمد. در نظامهای زراعی پاییزه و بهاره به ترتیب، شاخصهای ارزش ناخالص تولید 1896 و 1158 دلار در هکتار، درآمد ناخالص 21/518 و 34/18 دلار در هکتار، درآمد خالص 95/58 و 83/287- دلار در هکتار، نسبت سود به هزینه 03/1 و 8/0 و بهرهوری 20/17 و 35/13 کیلوگرم بر دلار تعیین گردید. نتیجهگیری: پایداری محیطی نظام زراعی سیبزمینی بهاره بیشتر از پاییزه و پایداری اقتصادی نظام زراعی سیبزمینی پاییزه بسیار بیشتر از بهاره بود. ادامه تولید پاییزه سیبزمینی، به شرط بهبود مدیریت مصرف ورودیها، توصیه می-شود. در خصوص نظام زراعی بهاره، جایگزین کردن تولید سیبزمینی با محصولات رایج در منطقه، مانند باقلا و کدو، به دلیل پتانسیل تولید مناسب و قیمت فروش بالاتر در شریط منطقه، توصیه میشود.
بهمنظور بررسی بروز مقاومت یولاف وحشی زمستانه (Avena ludoviciana Dur.) به علفکشهای بازدارنده ACCase، آزمایشهایی در سال 1396 در دانشگاه علوم کشاورزی و منابع طبیعی گرگان انجام شد. بیوتیپهای مشکوک به مقاومت از مزارع گندم شهرستان جمعآوری گردید. یک بیوتیپ حساس نیز از مزارعی که هیچگونه سابقه سمپاشی نداشتند جمعآوری شد. ابتدا بیوتیپهای مشکوک با غلظت تفکیککننده به دست آمده، مورد غربال قرار گرفتند. سپس واکنش بیوتیپهای مقاوم و حساس این علف هرز در مقابل دزهای مختلف علفکش بررسی شد. نتایج این تحقیق، بروز مقاومت به علفکشهای کلودینافوپپروپارژیل، فنوکساپروپپیاتیل و دیکلوفوپمتیل در 58 بیوتیپ را تأیید نمود. درجه مقاومت به علفکشهای فنوکساپروپپیاتیل، دیکلوفوپمتیل و کلودینافوپپروپاژیل به ترتیب بین 69/48 تا 33/851<، 57/52 تا 57/752< و 27/310 تا 90/1443< بود. جهت بررسی بیشتر واکنش بیوتیپهای مقاوم، سه علفکش هالوکسیفوپ-آر متیلاستر، کلتودیم و پینوکسادن جهت آزمون پتری دیش انتخاب شدند. دو مورد از بیوتیپهای با شاخص مقاومتی بالا (ram1, ram18) و دو مورد از بیوتیپهای با کمترین شاخص مقاومتی ram4) ram15,) به عنوان نمونه مورد مطالعه قرار گرفتند. در تیمار هالوکسیفوپ-آر متیلاستر، بیشترین و کمترین درجه مقاومت در بیوتیپ ram1 به میزان 35/424 و بیوتیپ ram 15 به میزان 50/284 به دست آمد. در دو علفکش دیگر درجه مقاومت تفاوت معنیداری با 1 نداشت. نقشه پراکنش مزارع آلوده به علفهای هرز مقاوم با استفاده ازسامانه اطلاعات جغرافیایی ترسیم و مشخص شد. برآورد بالای درجات مقاومت گویای مدیریت انفعالی در کنترل یولاف وحشی زمستانه میباشد. نتایج این تحقیق میتواند جهت اجرای برنامههای مدیریت علفهایهرز مقاوم و ممانعت از توسعه آنها به سایر مناطق به کار رود.
کشاورزی بزرگترین استفادهکننده از تنوع زیستی محسوب میشود که امنیت غـذایی در سطح جهان به آن وابسته است. در این مطالعه به بررسی وضعیت تنوع زیستی کشاورزی در شهرستانهای استان زنجان بر اساس تفکیک محصولات زراعی و باغی پرداخته شد. ابتدا سطح زیر کشت و نوع محصول کشت شده در هر شهرستان از آمارنامه وزرات جهاد کشاورزی و سازمان جهاد کشاورزی استان زنجان استخراج شد. دادههای هواشناسی نیز از اداره کل هواشناسی استان زنجان در طی دوره آماری 15ساله تهیه گردید. سپس انواع شاخصهای تنوع زیستی محاسبه شدند. نتایج نشان داد که بیشترین مقدار شاخص شانون در محصولات زراعی (14/2) مربوط به شهرستان خرمدره و کمترین آن (87/0) در خدابنده و در محصولات باغی نیز بیشترین مقدار این شاخص مربوط به شهرستان طارم (92/1) و کمترین آن مربوط به خرمدره (62/0) تعلق دارد. از نظر شاخص سیمپسون هم بیشترین مقدار در محصولات زراعی و باغی بهترتیب مربوط به خرمدره (83/0) و طارم (81/0) و کمترین مقدار آن بهترتیب مربوط به شهرستانهای خدابنده و خرمدره (34/0) بود. از نظر شاخص برگر- پارکر نیز بیشترین مقدار محصولات زراعی و باغی بهترتیب مربوط به خدابنده (80/0) و خرمدره (79/0) و کمترین مقدار آن نیز در هر دو نوع محصولات زراعی و باغی مربوط به شهرستان طارم بود که بهترتیب برابر با 26/0 و 25/0 میباشد. از نظر شاخص یکنواختی نیز بیشترین مقدار در محصولات زراعی و باغی بهترتیب در شهرستانهای خرمدره، ماهنشان و ابجرود و کمترین مقدار در شهرستانهای ابهر و خرمدره بهدست آمد. شهرستانهای ابهر و ابجرود و شهرستانهای ماهنشان و زنجان بهترتیب در محصولات زراعی و باغی بیشترین تشابه سورنسون را دارا بودند. در ارزیابی ارتباط شاخصهای تنوع زیستی با وضعیت اقلیمی مشخص گردید در بخش محصولات زراعی، شاخص غنای گونهای با توجه به قرار گرفتن در راستای بردار بارش و رطوبت نسبی تحت تأثیر این عوامل قرار میگیرد، اما در بخش محصولات باغی این شاخص بهشدت تحت تأثیر دمای کمینه و رطوبت نسبی میباشد. نمودار دو بعدی آنالیز افزونگی (RDA) نشان میدهد که اکثر شاخصهای تنوع زیستی در بین محصولات زراعی و باغی همبستگی بیشتری با دمای بیشینه و رطوبت نسبی دارند. بهطور کلی، در برخی از شهرستانهایی که تنها یک یا دو گونه زراعی و باغی غالب
تغییر اقلیم و تشدید گرمایش جهانی یکی از مهمترین چالشها در توسعه پایدار محسوب میگردد که ناشی از افزایش غلظت گازهای گلخانهای در اتمسفر میباشد. دیاکسیدکربن عمدهترین جزء گازهای گلخانهای محسوب میشود. بهمنظور کاهش دیکسیدکربن اتمسفر و ایجاد تعادل در محتوای گازهای گلخانهای، کربن اتمسفر میبایـست جذب و در شکلهای آلی ترسیب گردد. بهمنظور برآورد پتانسیل ترسیب کربن در اندامهای گیاه سویا (Glycine max L.) در اراضی زراعی شهرستان گرگان طی سال زراعی 96- 1395، نمونهبرداری از 150 مزرعه بهروش تصادفی با کوادرات 5/0 × 5/0 مترمربعی انجام و اندامهای هوایی و زیرزمینی بهصورت جداگانه بهطور کامل برداشت شده و به آزمایشگاه تحقیقات زراعی دانشگاه علوم کشاورزی و منابع طبیعی گرگان منتقل گردید. برای تعیین پتانسیل ترسیب کربن در اندامهای سویا (شامل غلاف و بذر، ساقه، برگ و ریشه) از روش احتراق استفاده شد. همچنین نسبت اندام هوایی به زیرزمینی و شاخص برداشت بهمنظور تعیین تولید خالص اولیه بر اساس کربن در اندام هوایی، زیرزمینی و کل گیاه و ضرایب تخصیص کربن در هر یک از اندامهای گیاهی نیز برآورد شد. بعد از بررسی نرمال بودن دادهها، با استفاده از انواع روشهای مختلف درونیابی در محیط ArcGIS، توزیع مکانی پتانسیل ترسیب کربن در اندامهای گیاهی برگ، ساقه، دانه، غلاف و ریشه سویا ترسیم شد. نتایج روشهای درونیابی نشان داد که روش کریجینگ بهترین مدل جهت درونیابی پتانسیل ترسیب کربن در اراضی زراعی شهرستان گرگان میباشد. میزان پتانسیل ترسیب کربن در برگ، ساقه، دانه، غلاف و ریشه بهترتیب 64/579، 81/744، 16/881، 16/340 و 21/540 کیلوگرم در هکتار بهدست آمد. اصولاً عوامل مختلفی بر میزان ترسیب کربن مؤثرند، بهعنوان مثال بهبود کیفیت خاک، افزایش میزان مواد آلی خاک و کاهش عملیات خاکورزی از دلایل اصلی افزایش ترسیب کربن است. در مزارع سویا علاوهبر بهبود ساختمان خاک بهواسطه تثبیت زیستی نیتروژن در ریشهها، اضافه کردن بقایای گیاهی از جمله ساقهها به خاک میتواند بهطور مستقیم محتوی ماده آلی بهبود ببخشد و بهطور غیرمستقیم در بهبود ترسیب کربن تأثیرگذار باشد. همچنین در این تحقیق بعد از دانه، رتبه دوم تجمع کربن به ساقهها اختصاص یافت. علت بالا بودن میزان پتانسیل ترسیب کربن در دانه گیاه سویا را میتوان فراهمی کمتر رطوبت خاک در هنگام پر شدن دانهها دانست. با توجه به متوسط شاخص برداشت 32 درصد و عملکرد دانه 13/3461 کیلوگرم در هکتار، نسبت اندام هوایی به ریشه 30/4 و میزان تولید خالص کل گیاه (NPPc) 83/6734 کیلوگرم در هکتار، تولید خالص اندام هوایی (ANPPc) 2/4867 کیلوگرم در هکتار و تولید خالص بخش زیرزمینی (BNPPc) 63/1867 کیلوگرم در هکتار برآورد شد. میزان سهم ضریب تخصیص هر یک از اندامهای اقتصادی، ساقه و برگ، ریشه و ترشحات ریشه بهترتیب برابر با 23/0، 49/0، 16/0 و 12/0تعیین گردید. نتایج پهنهبندی نشان داد که در بخشهای شرقی، شمال و جنوب شرقی بیشترین و در بخشهای مرکزی، غرب و جنوب غربی محدوده کشاورزی شهرستان گرگان کمترین میزان پتانسیل ترسیب کربن مشاهده شد. بهطوریکه، میزان کل پتانسیل ترسیب کربن (مجموع اندام هوایی و زیرزمینی) در گیاه سویا در این بررسی برابر با 98/3085 کیلوگرم در هکتار برآورد شد. در این بررسی بیشترین میزان سهم نسبی کربن به اندامهای هوایی (مجموع ساقه و برگ) و بعد از آنها به دانه اختصاص یافت و کربن حاصل از ترشحات ریشه کمتر از سایر اندامهای گیاه بود، چرا که رابطه مستقیمی بین میزان تسهیم کربن و نوع گونه گیاهی وجود دارد، بهطوریکه معمولاً هر چه نسبت بافتهای چوبی درگیاه بیشتر باشد، توان جذب کربن افزایش مییابد. همچنین پایینتر بودن سهم اندام زیرزمینی گیاه سویا نسبت به کل اندام هوایی، باعث کاهش میزان حجم ریشه و تراوههای ریشهای شده است. بهطور کلی، نتایج نشان داد که بین اندامهای گیاهی از نظر میزان پتانسیل ذخیرهسازی کربن اختلاف وجود دارد و برخی از عوامل مانند مدیریت زراعی مزرعه، خاک و شرایط اقلیمی میتواند بر میزان آن تأثیرگذار باشد.
اهداف: این تحقیق با هدف ارزیابی پایداری نظامهای زراعی پاییزه و بهاره سیبزمینی (Solanum tuberosum L.) انجام شد. مواد و روشها: مطالعه، در استان گلستان در سال زراعی 97-1396 و توسط پرسشنامه انجام شد. 120 مزرعه پاییزه و 60 مزرعه بهاره به روش تصادفی طبقهای انتخاب شدند. پس از تعیین ورودیها و خروجی مزارع و معادل انرژی آنها، شاخصهای انرژی ارزیابی شد. یافتهها: بیشترین سهم از انرژی ورودی کل در نظامهای زراعی پاییزه و بهاره، به ترتیب سوخت فسیلی به میزان 26/30 و کودهای شیمیایی به میزان 04/29 درصد بود. در نظامهای زراعی پاییزه و بهاره به ترتیب، کارایی مصرف انرژی 85/1 و 30/1، بهرهوری انرژی 51/0 و 36/0 کیلوگرم در مگاژول، انرژی ویژه 95/1 و 76/2 مگاژول در کیلوگرم، انرژی خالص 16/52135 و 42/16125 مگاژول در هکتار، شاخص مکانیزاسیون 96/0 و 94/0، انرژی ورودی کل 83/61384 و 59/53234 مگاژول در هکتار و انرژی خروجی کل 99/113519 و 01/69360 مگاژول در هکتار بود. نتیجهگیری: کارایی و پایداری نظام زراعی پاییزه بیشتر از بهاره در تولید سیبزمینی در استان گلستان بود. در هر دو نظام زراعی، سهم انرژیهای غیرمستقیم، تجدیدناپذیر و تجاری، بیشتر از انرژیهای مستقیم، تجدیدپذیر و غیرتجاری بود. اجرای راهکارهای توصیه شده برای مدیریت بهینه کشتبومها مانند روشهای خاکورزی حفاظتی، نوسازی ماشینآلات و مصرف کود دامی، در کاهش سهم انرژیهای تجدیدناپذیر و تجاری و افزایش سلامت محیط زیست و نیز بهرهوری انرژی موثر است.
سابقه و هدف: کشت گیاهان پوششی در فاصله بین کشت دو گیاه زراعی اصلی میتواند به بعنوان یک راهکار اکولوژیک مطلوب برای دستیابی به اهدافی مانند ممانعت ازتوسعهی جمعیت علفهای هرز، افزایش حاصلخیزی خاک، کاهش فرسایش خاک و افزایش عملکرد گیاهان زراعی باشد. گیاهان پوششی مختلف، تواناییهای متفاوتی در دستیابی به اهداف فوق الذکر داشته و روش از بین بردن آنها در انتهای دوره رشدشان، نیز بر کارایی آنها تاثیر گزار خواهند بود. اینرو این تحقیق با هدف بررسی کارایی چند گیاه پوششی در شرایط کشت خالص و مخلوط و همچنین روش از بین بردن آنها بر جمعیت علفهایهرز و عملکرد علوفه ذرت (رقم سینگل کراس 444) انجام گرفت. مواد و روشها: این آزمایش به صورت فاکتوریل در قالب طرح بلوکهای کامل تصادفی در سه تکرار اجرا شد. تیمارهای آزمایشی شامل نوع گیاهان پوششی در هفت سطح: جو، خلر، ماشک، مخلوط جو+ ماشک، مخلوط جو+ خلر و شاهد بدون گیاه پوششی عاری از علفهرز و آلوده به علفهرز و روش از بین بردن آنها در انتهای فصل رشد در سه سطح سمپاشی با علفکش پاراکوات، کف بر کردن و قرار دادن بقایا بر سطح خاک و غلتک زدن در نظر گرفته شد. گیاه پوششی در اوایل بهمن ماه سال 1396 به صورت ردیفی در سه برابر تراکم توصیه شده کشت شدند. در اواسط اردیبهشت ماه (یک هفته قبل از کاشت ذرت) گیاهان پوششی مورد نظر بر اساس روش مدیریتی مورد نظر، تیمار و سپس ذرت به طور مستقیم درون بقایای گیاهان پوششی کشت شدند. یافته ها: نتایج نشان داد که کمترین ارتفاع، سطح برگ و ماده خشک و سرعت بسته شدن تاج پوشش در تیمارهای ماشک و خلر دیده شد؛ اما اختلاط این دو با جو، تاثیر قابل توجهی در افزایش فاکتورهای مذکور داشت. همچنین تیمارهای کشت مخلوط جو+ماشک و جو+خلر در دو حالت قطعکردن و غلتکزدن قادر به کنترل مطلوب علفهایهرز در طی فصل رشد ذرت بودند. اما استفاده از علفکش اگرچه در مهار علفهای هرز موفق بود، اما در حد و اندازه تیمارهای غلتکزدن و قطعکردن ظاهر نشد. اما تیمارهای کشت خالص ماشک و خلر به خصوص در شرایط مدیریت با علفکش، از کارایی پایینی در مهار علفهای هرز برخوردار بود. بیشترین عملکرد علوفهتر ذرت در تیمارهای کشت مخلوط جو+ماشک و جو+خلر و مدیریت آنها با استفاده از روش غلتک زدن به ترتیب با 3278 و 3256 گرم در متر مربع به دست آمد.کمترین مقدار عملکرد علوفه نیز در تیمار شاهد بدون گیاه پوششی و آلوده به علفهرز (1884 گرم در متر مربع) به دست آمد که اختلاف معنیداری با کشت خالص خلر و ماشک تحت مدیریت آن بوسیله علفکش (به ترتیب با 2040 و 2082 گرم در متر مربع) نداشت. نتیجه گیری: بنابراین می توان گفت استفاده از مخلوط گیاهان پوششی از خانواده های پوآسه و فاباسه به واسطه بهبود خصوصیات خاک، بستن سریع تاجپوشش، تولید ماده خشک بیشتر و کنترل موثر علفهایهرز بر کشت خالص هر کدام از آنها ارجحیت دارد. همچنین روش بکار گرفته شده در از بین بردن گیاه پوششی از طریق تاثیر مستقیم بر دوام بقایای گیاهپوششی منجر به کنترل بهتر علفهایهرز و افزایش عملکرد گیاه زراعی خواهد شد.بر این اساس غلتکزدن و قطعکردن مخلوط گیاهان پوششی جو+ماشک و جو+خلر به عنوان بهترین روش از بین بردن آنها معرفی میشوند.
فشردگی بومنظامهای کشاورزی و محدودیت منابع محیطی، ضرورت تعیین کارآیی مصرف منابع در راستای دستیابی به اصول پایداری، از لحاظ مصرف منابع محیطی و اقتصادی را در نظامهای کشاورزی ایجاب کرده است. تحلیل امرژی، بهعنوان ابزار مناسبی برای این منظور، در بومنظامهای مختلف استفاده میشود. این پژوهش با هدف ارزیابی و مقایسه کارآیی مصرف منابع و پایداری بومنظامهای پاییزه و بهاره سیبزمینی (Solanum tuberosum L.) با استفاده از تحلیل امرژی در شهرستان گرگان در سال زراعی 97- 1396 انجام شد. به این منظور، تعداد 100 پرسشنامه برای سیبزمینیکاران پاییزه و 60 پرسشنامه برای سیبزمینیکاران بهاره تکمیل شد. پس از تعیین مرزهای مکانی و زمانی و تقسیمبندی منابع به چهار گروه محیطی تجدیدپذیر، محیطی تجدیدناپذیر، بازاری (خریداری شده) تجدیدپذیر و بازاری تجدیدناپذیر، شاخصهای امرژی در دو بومنظام، محاسبه و مورد مقایسه قرار گرفتند. نتایج نشان داد ورودی امرژی کل برای بومنظامهای پاییزه و بهاره سیبزمینی بهترتیب 1016×71/1 و 1016×76/1 امژول خورشیدی در هکتار در سال بود. در بومنظام پاییزه وابستگی به ورودیهای خریداری شده بیشتر از ورودیهای محیطی بود، درحالیکه در بومنظام بهاره، این مورد عکس بود. بیشترین سهم از ورودی امرژی کل در هر دو بومنظام پاییزه و بهاره مربوط به مصرف آب زیرزمینی بهترتیب 92/23 و 28/45 درصد بود. در بومنظامهای پاییزه و بهاره سیبزمینی بهترتیب، شاخص ضریب تبدیل 105×50/1 و 105×54/2 امژول خورشیدی بر ژول، تجدیدپذیری امرژی 85/22 و 78/12 درصد، نسبت عملکرد امرژی 44/1 و 06/2، نسبت سرمایهگذاری امرژی 29/2 و 94/0، نسبت بارگذاری محیطی 10/29 و 02/30 و شاخص پایداری امرژی 05/0 و 07/0 بود. اختلاف بین بومنظامهای پاییزه و بهاره از نظر تمام شاخصهای امرژی معنیدار شد. علیرغم سهم بالاتر ورودیهای محیطی نسبت به بازاری در بومنظام بهاره، مصرف زیاد آب زیرزمینی، بهعنوان یک ورودی تجدیدناپذیر، موجب تشدید فشار محیطی در این بومنظام گردید. استفاده از روشهای نوین آبیاری، موجب بهبود مصرف آب و در نتیجه کاهش فشار محیطی در بومنظام بهاره خواهد شد. عملکرد، سودمندی و کارآیی تولید، تجدیدپذیری و پایداری محیطی بومنظام پاییزه بهطور معنیداری از بهاره بیشتر بود. پایداری اقتصادی بومنظام پاییزه کمی از بومنظام بهاره کمتر بود که عمدتا بهخاطر مصرف نامعقول ورودیهای بازاری از قبیل بذر و سوختهای فسیلی بود. مدیریت و کاربرد بهینه این ورودیها موجب افزایش پایداری اقتصادی در بومنظام پاییزه خواهد شد.
مدیریت منطقی برای مقابله با خشکسالی، ایجاد نظام مدیریتی و ارائه اطلاعات صحیح در مقیاسهای زمانی مختلف امری لازم و ضروری است. شاخصهای خشکسالی از طریق ارزیابی ساده و کمّی این پدیده، ابزار کارآمدی برای تحلیل خشکسالی هستند. این مطالعه با هدف پایش مکانی و زمانی خشکسالی کشاورزی در اراضی گندم با استفاده از شاخص بارش استانداردشده (SPI) در غرب استان گلستان انجام شد. برای این منظور، در سالهای 1379 تا 1395 شهرستانهای آققلا، علیآباد کتول، گرگان، بندر گز، بندر ترکمن و کردکوی از آمار بارندگی 15 ایستگاه با طول دوره آماری (30 ساله) مشترک از سال 1363 تا 1395 استفاده شد. پس از محاسبه شاخص بارش استانداردشده و همبستگی بهتر شاخص SPI سه ماهه منتهی به اردیبهشتماه با میانگین عملکرد گندم، نقشه این شاخص با روش درونیابی کریجینگ معمولی تهیه و پهنهبندی شد و سپس به ارزیابی و بررسی خشکسالی پرداخته شد. برای تهیه نقشه ریسک خشکسالی ابتدا نقشههای شاخص SPI3 منتهی به اردیبهشتماه طی یک دوره 17 ساله (1379 تا 1395) بهصورت دودویی (بولین) طبقهبندی شدند. سپس از ترکیب نقشههای بولینی بهدست آمده نقشه فراوانی وقوع خشکسالی تهیه شد. با استفاده از نقشههای احتمال فراوانی خشکسالی شاخص SPI، نقشه ریسک خشکسالی کشاورزی نهایی تولید شد. با بررسی نقشههای شدت خشکسالی و ریسک خشکسالی در این مطالعه، شاخص SPI سهماهه جهت بررسی الگوهای خشکسالی در ابعاد زمانی و مکانی مختلف و شدت آن در دورههای خشکسالی و مرطوب مؤثر شناخته شد. همچنین، نتایج نشان داد که شش شهرستان مورد مطالعه در استان گلستان به دو منطقه خطرپذیر از نظر خشکسالی (شامل خطر شدید و خیلی شدید) طبقهبندی شدهاست. نقشه ریسک نشان میدهد که در دوره آماری 1379 تا 1395 بخش گستردهای از منطقه مطالعاتی (حدود 98 درصد) در معرض خطر خشکسالی شدید قرار گرفته است. همچنین بخش کوچکی از شمال شهرستان بندر ترکمن (حدود دو درصد از کل منطقه) خطر خشکسالی بسیار شدید را تجربه کردهاست. در واقع دامنه نوسانات خشکسالی در این منطقه بهدلیل همجواری با صحرای ترکمنستان و وضعیت آبوهوایی خشک و نیمهخشک بیشتر بوده و این مناطق دارای پتانسیل حساسیت به خشکسالی میباشند. نتایج نشان داد عملکرد گندم در شهرستانهای آققلا، علیآباد کتول، بندرگز، گرگان و کردکوی همبستگی مثبت و معنیداری با مقادیر SPI3 منتهی به اردیبهشت ماه داشت. این رابطه میتواند هشداری برای تأثیر خشکسالی هواشناسی (بهخصوص در مناطق مستعد خشکسالی) بر تولید محصولات کشاورزی باشد و نشان میدهد که SPI3 میتواند به پیشبینی کاهش تولید ناشی از خشکسالی کمک کند.
در استان گلستان با توجه به وجود دیمزارهای گسترده، مقدار و توزیع مکانی و زمانی بارش، از اهمیت زیادی برخوردار است. در این مطالعه، با استفاده از تحلیلهای مکانی سامانه اطلاعات جغرافیایی، تغییرات مکانی و زمانی و نیز کفایت متغیرهای بارش در محدوده اراضی کشاورزی شهرستانهای آققلا، کلاله و گنبدکاووس جهت توسعه زراعت دیم غلات پاییزه مورد ارزیابی قرار گرفت. این پژوهش در سال 1394 در دانشگاه علوم کشاورزی و منابع طبیعی گرگان اجرا گردید. ابتدا نقشههای موضوعی انواع متغیرهای بارش مؤثر در زراعت دیم شامل بارش سالانه، بارش پاییزه، بارش بهاره، بارش آبان ماه و بارش اردیبهشت ماه، با استفاده از روشهای متعدد درونیابی مانند کریجینگ معمولی، وزندهی فاصله معکوس (IDW) و توابع پایه شعاعی (RBF) در محیط GIS نسخه 10 تهیه و طبقهبندی شدند. از معیارهای میانگین مطلق خطا (MAE)، میانگین انحراف خطا (MBE) و خطای برآورد ((RMSE، جهت ارزیابی این روشها استفاده شد. در این پژوهش از دادههای 10 ایستگاه همدیدی و 77 ایستگاه بارانسنجی مستقر در استان گلستان استفاده گردید. نتایج نشان داد که روش کریجینگ با مدل کروی بهترین الگو برای تخمین بارش پاییزه و اردیبهشت ماه و همچنین روش توابع پایه شعاعی مدل چند ربعی، بهترین الگو برای تخمین بارشهای سالانه، بهاره و آبان ماه در اراضی کشاورزی شهرستانهای آققلا، کلاله و گنبدکاووس میباشد. روش وزندهی فاصله معکوس توان 1 و روش توابع پایه شعاعی مدل نواری کم ضخامت، نامناسبترین الگو جهت تخمین انواع بارش شناخته شد. نتایج توزیع مکانی بارش نشان داد از سمت شمال به جنوب مناطق موردمطالعه، بر میزان متغیرهای بارش افزوده میشود. بر این اساس، برخی از مناطق شمالی شهرستانهای آققلا و گنبدکاووس ازنظر بارش بهاره و بارش اردیبهشت ماه جهت توسعه زراعت دیم دارای محدودیت میباشند. درمجموع در بین سه شهرستان موردبررسی، شهرستان کلاله بیشترین میزان و بهترین توزیع مکانی انواع متغیرهای بارش را جهت توسعه زراعت دیم دارا بود.
سابقه و هدف:افزایش گازهای گلخانهای به بخصوص کربن مشکلات زیادی را در سطح جهانی ایجاد نموده که تغییرات آب و هوایی یکی از معلولهای این پدیده می باشد کشاورزی به عنوان یک نظام مهم و اساسی در زندگی بشر دارای اثر دوگانه روی این موضوع میباشد یعنی هم میتواند این پدیده را تشدید کند و هم می تواند نقش کاهندگی و کنترل کنندگی داشته باشد . ترسیب کربن در اندامهای گیاهی از مهمترین راههای کاهش دی اکسید کربن اتمسفر در راستای کاهش اثرات گلخانهای و تغییرات اقلیمی میباشد. بیشتر مطالعات مربوط به پتانسیل ترسیب کربن در عرصه های طبیعی و خاک معطوف شده و در بومسازگانهای کشاورزی توجه کمتری شده است. به منظور بررسی تاثیر نظامهای کشت مرسوم و حفاظتی بر پتانسیل ترسیب کربن در اندامهای گیاهی سویا به عنوان یک خدمت بومسازگانی، مطالعه ی در سال زراعی 96-1395 در اراضی کشاورزی شهرستان گرگان انجام شد. مواد و روشها: در این مطالعه 48 مزرعه در جهات اصلی شهرستان گرگان انتخاب و نمونه گیری به روش W در زمان رسیدگی فیزیولوژیک (اواخر آبان) انجام شد. برای تعیین میزان کربن ذخیره شده از روش کوره احتراق الکتریکی استفاده شد. درصد کربن ذخیره شده به صورت جداگانه در اندامهای سویا شامل ریشه، ساقه، برگ، غلاف و بذر تعیین شد. وزن هریک از اندام ها در واحد سطح برآورد شد و با استفاده ضرایب ترسیب کربن هر اندام گیاهی، میزان کل کربن ترسیب شده در واحد سطح بدست آمد. یافتهها: میانگین کربن ترسیب شده در کل اندامهای گیاهی سویا در اراضی تحت نظام مرسوم 4/3281 کیلوگرم در هکتار و در اراضی تحت نظام حفاظتی 1/3176 کیلوگرم در هکتار برآورد شد. دلیل این اختلاف، عملکرد بالاتر زیستتوده گیاهی در اراضی تحت نظام مرسوم بود. در مقایسه اندامهای گیاهی هم نتایج مشابهی بدست آمد به طوریکه میانگین میزان ترسیب کربن در بذر در نظامهای کشت مرسوم و حفاظتی به ترتیب 6/1181 و 3/1249، در برگ 19/792 و 27/710، در ساقه 61/968 و 85/888، در غلاف 20/69 و 12/87 و در ریشه 81/269 و 57/249 کیلوگرم در هکتار محاسبه شد. همچنین در بررسی میزان ترسیب کربن در اندامهای هوایی و زمینی مزارع سویا شهرستان گرگان مشخص شد که در اندامهای هوایی با میانگین 8/2993 کیلوگرم در هکتار و اندامهای زیرزمینی (ریشه) با میانگین 59/265 کیلوگرم در هکتار اختلاف معنیداری در سطح 99 درصد وجود دارد. نتیجهگیری: در بررسی اثر دو نظام کشت حفاظتی و کشت مرسوم مشخص شد در نظام کشاورزی حفاظتی و نظام کشاورزی مرسوم پتانسیل ترسیب کربن در اندامهای گیاهی تقریبا مشابه است. واژههای کلیدی: سویا، نظام کشاورزی حفاظتی، ترسیب کربن، اندامهای گیاهی
چکیده: سابقه و هدف: گونههاى مهاجم از چالش هاى مهم مدیریتى علفهای هرز هستند. تشخیص گونههای مهاجم در مراحل اولیه میتواند در کنترل آنها بسیار مؤثر باشد، اما این تشخیص جز با پایش و دیده بانی منظم امکان پذیر نمیباشد. با توجه به قدرت توسعه و پراکنش بسیار بالای گیاهان مهاجم و همچنین دامنه وسیع تحمل به شرایط محیطی مختلف، تهیه نقشه پراکنش این گونهها و تعیین محدوده جغرافیایی پراکنش آنها ضروری بوده و بهعنوان اساسیترین اقدام در مدیریت تلفیقی آنها محسوب میشود. مواد و روشها: بهمنظور شناسایی مناطق مستعد آلودگی به علفهای هرز مهاجم کنجد شیطانی(Cleome viscosa L.)، نیلوفر وحشی (Ipomoea purpurea (L.) Roth)، خربزه وحشی ( Cucumis melo L.) ، فرفیون ناجور برگ (L. Euphorbia heterophylla ) و فرفیون خوابیده (Euphorbia maculata L.) در مرحله جوانهزنی، ابتدا نیازهای بومشناختی (دماهای کمینه، مطلوب و بیشینه، EC و pH ) در گیاهان فوق با استفاده از منابع موجود تعیین گردید. برای تعیین محدوده متغیرهای محیطی مورد مطالعه در سطح استان گلستان در مرحله جوانهزنی علفهای هرز اشاره شده، از میانگین 10 ساله دادههای هواشناسی استان استفاده شد. لازم به ذکر است که در این مطالعه ماههای اردیبهشت، خرداد و تیر ماه، به عنوان ماههایی که امکان جوانهزنی بذر این گیاهان در آنها وجود دارد، در نظر گرفته شد. همچنین از دادههای خام 505 نقطه از اراضی کشاورزی، برای تعیین اسیدیته و شوری خاک استفاده شد. کار فراخوانی لایههای اطلاعاتی طبقهبندی شده در محیط GIS نسخه 10 انجام شد و در انتها احتمال حضور و عدم حضور هر کدام از گونههای گیاهی فوق به صورت مکانی مشخص گردید. یافتهها: نتایج این تحقیق حاکی از آن است که محدوده وسیعی از استان گلستان به ترتیب با 790325، 772884 و 708968 هکتار مستعد هجوم گونههای کنجد شیطانی، خربزه وحشی و فرفیون خوابیده است. از لحاظ درجه اهمیت گونه فرفیون ناجور برگ در رتبه دوم قرار گرفته (مناطق مستعد: 583700 هکتار و مناطق غیرمستعد: 225025 هکتار). در این گونه دما و شوری به عنوان مهمترین عوامل محدودیت پراکنش این علف هرز تعیین شد. در زمینه پراکنش وسیع گونه نیلوفر وحشی معرفی شده در استان نگرانی خاصی وجود ندارد زیرا بررسی نقشهها نشان می دهد که از نظرتوزیع جغرافیایی در محدوده مورد مطالعه، از نظر EC و دمای مطلوب، هیچ محدودیتی برای جوانهزنی و استقرار این گیاه وجود ندارد. اما از نظر pH مانع مهمی در افزایش دامنه پراکنش این گیاه در استان وجود دارد (مناطق مستعد: 9887 هکتار و مناطق غیرمستعد: 798838 هکتار). نتیجه گیری: از این رو، لازم است سه گونه اول در اولویتهای تحقیقاتی و مدیریتی قرار گیرند تا از پراکنش وسیع در سطح استان و حتی سایر استان های کشور جلوگیری شود.
با گذشت بیش از 20 سال از زمان ثبت علف کش تری بنورون متیل در ایران، گزارش هایی مبنی برعدم کارآیی این علف کش برای کنترل علف های هرز پهن برگ در مزارع گندم شهرستان رامیان وجود دارد. به منظور بررسی بروز مقاومت به تری بنورون متیل در علف هرز خردل وحشی (Sinapis arvensis L.) آزمایش هایی در سال 1395 در دانشگاه علوم کشاورزی و منابع طبیعی گرگان انجام شد. بیوتیپ های مشکوک به مقاومت علف هرز خردل وحشی از مزارع گندم شهرستان جمع آوری گردید. یک بیوتیپ حساس از مزارعی که هیچ گونه سابقه سمپاشی نداشتند، نیز جمع آوری شد. ابتدا بیوتیپ های مشکوک با دز توصیه شده مورد غربال قرار گرفتند. سپس واکنش بیوتیپ های مقاوم و حساس این علف هرز در مقابل دزهای مختلف علف کش تری بنورون متیل مورد بررسی قرار گرفت. نتایج آزمون دز-پاسخ حاکی از بروز مقاومت در برخی بیوتیپ های خردل وحشی به تری-بورون متیل بود. شاخص درجه مقاومت بیوتیپ های RAM-R-14 ، RAM-R-27 ، RAM-R-25 ، RAM-R-30 و RAM-R-5 به علف کش تری بنورون متیل به ترتیب برابر 90/3، 10/4، 96/3 ، 66/2و 36/2 به دست آمد. نقشه پراکنش مزارع آلوده به بیوتیپ های مقاوم خردل وحشی با استفاده ازسامانه سیستم اطلاعات جغرافیایی ترسیم و مشخص شد بیوتیپ های مقاوم در مزارعی مشاهده شده اند که فاقد الگوی کشت مناسب بوده و اتکا مبارزه برپایه شیمیایی قرار گرفته بود. نتایج این تحقیق می تواند جهت اجرای برنامه های مدیریت علف های هرز مقاوم و ممانعت از توسعه این گیاهان به سایر مناطق مورد استفاده قرار گیرد.
به منظور پیجویی تــودههای یولافوحشی زمستانه (.Avena ludoviciana Dur) مقاوم به علفکشهای کلودینافوپ-پروپارژیل، دایکلوفوپ متیل و فنوکساپروپ پی اتیل در مزارع گندم شهرستان گنبدکاووس، آزمایشهایی در سال 1393 در دانشگاه علوم کشاورزی و منابع طبیعی گرگان بر روی 115 توده یولاف وحشی زمستانه مشکوک به مقاومت انجام شد. از روش زیستسنجی بذر در پتریدیش برای تعیین تودههای مقاوم به بازدارندههای استیلکوآنزیمآ کربوکسیلاز (ACCase) استفاده شد. که شامل اعمال غلظت تفکیککننده، غربال تودهها توسط غلظت تفکیککننده و آزمون غلظت-پاسخ برای تودههای مقاوم بود. بر این اساس بهترتیب 48، 27 و 21 توده به علفکشهای کلودینافوپپروپارژیل، دایکلوفوپ متیل و فنوکساپروپ پی اتیل + مفن پایردی اتیل مقاوم بودند. تودههای مقاوم، شاخص درجه مقاومت متفاوتی به علفکشهای مورد آزمون نشان دادند. بر اساس مقادیر EC50، توده 74 با شاخص درجه مقاومت 99/1 کمترین و توده 6 با شاخص درجه مقاومت 42/31 بیشترین میزان مقاومت به علفکش کلودینافوپ-پروپارژیل را دارا بودند. همچنین برای علفکش دایکلوفوپ متیل، مقادیرEC50 از 88/2 برای توده 103 با شاخص مقاومت 34/1 تا 02/16 برای توده 91 با شاخص درجه مقاومت 45/7 متفاوت بود. همچنین مقدار EC50برآوردشده به علفکش فنوکساپروپپیاتیل + مفن پایردیاتیل از 124/0 برای توده 20 با شاخص مقاومت 06/1 تا 86/0 برای توده 6 با شاخص درجه مقاومت 35/7 متغیر بود. بررسی نقشه پراکنش تودههای مقاوم حاکی از پراکنش یکنواخت این تودهها در سطح شهرستان گنبدکاووس بود. وجود مقاومت عرضی در بعضی از تودههای جمعآوریشده به علفکشهای مورد بررسی نیز اثبات گردید. نتایج این تحقیق میتواند جهت اجرای برنامههای صحیح در مدیریت علفهای هرز مقاوم به علفکش و ممانعت از توسعه این گیاهان به سایر مناطق مورد استفاده قرار گیرد.
سابقه و هدف: گندم در سطح وسیعی از اراضی کشاورزی دنیا تحت نظام های مختلف زراعی کشت میشود. حدود ٦٦ درصد از سطح زیر کشت گندم در ایران بهصورت دیم میباشد. برآوردهای موجود نشان میدهد که نیاز ایران به گندم تا سال 1400 از مرز 20 میلیون تن در سال خواهد گذشت. تعیین تناسب اراضی برای یک گیاه خاص مانند گندم نیازمند در نظر گرفتن بسیاری از متغیرهاست. ارزیابی متغیرهای محیطی و درک محدودیتهای فیزیکی میتواند به تعیین مناطق مستعد کشاورزی کمک کند. ویژگیهای توپوگرافی، شرایط اقلیمی و کیفیت خاک یک منطقه مهمترین متغیرهای تاثیرگذار در ارزیابی تناسب اراضی هستند. هدف از این مطالعه ارزیابی زراعی – بوم شناختی اراضی کشاورزی شهرستان گنبدکاوس جهت کشت گندم دیم با استفاده از قابلیتها و تحلیلهای مکانی سامانه اطلاعات جغرافیایی (GIS)میباشد. مواد و روشها: برای این کار ابتدا نیازهای زراعی – بومشناختی گیاه گندم با استفاده از منابع علمی تعیین گردید. سپس براساس آن، نقشههای موضوعی مورد نیاز تهیه شدند. متغیرهای محیطی مورد مطالعه دمای متوسط سالانه، دمای کمینه سالانه، دمای بیشینه سالانه، دمای مطلوب جوانه زنی، دمای مطلوب سبنلهدهی، دمای مطلوب پر شدن دانه، متوسط تشعشع، بارش سالانه، بارش پاییزه، بارش بهاره، بارش اردیبهشت ماه، درصد شیب، ارتفاع از سطح دریا، جهات شیب، ماده آلی، شوری وpH میباشد. پس از تهیه این لایهها، کار طبقهبندی و رتبهبندی هر لایه در چهار طبقه (بسیار مستعد، مستعد، نیمهمستعد و غیر مستعد) صورت گرفت. از فرآیند تحلیل سلسله مراتبی برای تعیین وزن معیارها از طریق تجزیه و تحلیل پرسشنامههای AHPاستفاده شد. در پایان بوسیله روش همپوشانی وزنی در محیط GIS، نقشه تناسب اراضی در 4 پهنه تولید شد. یافتهها: در این مطالعه مشخص گردید که به ترتیب 20/9 و 73/24 درصد از زمینهای کشاورزی شهرستان گنبدکاوس جهت تولید گندم در پهنههای بسیار مستعد و مستعد قرار میگیرند. این مناطق در بخشهای جنوبی شهرستان شناسایی شدند. در این اراضی از نظر انواع متغیرهای بارش و دما، درصد شیب، ارتفاع از سطح دریا و عوامل خاکی، محدودیتی جهت کشت گندم دیم وجود ندارد. در این ارزیابی پهنههای نیمه مستعد (92/39 درصد) و غیر مستعد (15/26 درصد) به قسمتهای مرکزی، شمالی و شمال شرقی شهرستان اختصاص یافت. این مناطق حداقل از نظر یک متغیر محیطی دارای محدودیت بودند. نتیجهگیری: در این تحقیق مشخص شد که بیشتر اراضی کشاورزی مورد مطالعه از نظر توپوگرافی و اقلیمی شرایط مناسبی برای تولید گندم دارند و محدودیتی از این نظر وجود ندارد. از عوامل محدودکننده کشت گندم دیم در مناطق نیمه مستعد و غیر مستعد، بارش اندک سالانه و بهاره، درصد مادهآلی پایین و شوری بالای خاک را میتوان نام برد.
شناسایی استعداد و توان سرزمین برای کاربریهای مختلف کشاورزی بهمنظور حفظ منابع محیطی و تولید پایدار محصولات در راستای توسعه پایدار و همه جانبه در مناطق مختلف، ضروری بهنظر میرسد. به منظور امکانسنجی کشت گیاه تریتیکاله (چاودم) (Tritico secale wittmack. X) در اراضی کشاورزی شهرستان گرگان، از تحلیلهای مکانی سامانه اطلاعات جغرافیایی (GIS) و فرآیند تحلیل سلسله مراتبی (AHP) استفاده شد. متغیرهای مختلف محیطی از جملهبارش (سالانه، بهاره، پاییزه و دوره رشد) و دما (کمینه، بیشینه و متوسط در دورههای سالانه و طول فصل رشد)، توپوگرافی (جهت شیب، شیب و ارتفاع از سطح دریا) و عوامل خاکی (مادهآلی، حاصلخیزی، اسیدیته، شوری و بافت) با استفاده از روشهای زمینآماری و کلاسیک مورد ارزیابی قرار گرفته و مقادیر و پراکنش آنها در سطح اراضی شهرستانگرگان تخمین و برآورد شد. سپس این لایههای رقومی بر حسب جدول نیازهای بومشناختی تریتیکاله طبقهبندی شد. پس از اختصاص وزن به هر لایه، تلفیق و همپوشانی وزنی آنها در محیط ArcGISانجام گرفت و لایه نهایی در چهار پهنه بسیار مستعد، مستعد، نیمهمستعد و غیرمستعد جهت کشت تریتیکاله طبقهبندی شد. نتایج نشان داد که 959/28758 هکتار (92/44 درصد) از اراضی کشاورزی شهرستان در طبقه بسیار مستعد (S1) قرار میگیرند. از خصوصیات این پهنه میتوان به حاصلخیزی خوب، ماده آلی بالاتر از دو درصد، ارتفاع کمتر از 1500 متر از سطح دریا، جهتهای شیب مطلوب، شیبهای 4-0 درصد، مقدار و توزیع بهینه بارش و دما در این منطقه نام برد. پهنههای مستعد (S2)، نیمه مستعد (S3) و غیرمستعد (NS) بهترتیب 405/17219، 255/11833 و 401/6217 هکتار برابر 89/26، 48/18 و 71/9 درصد از اراضی کشاورزی شهرستان را به خود اختصاص دادند. جهتهای شیب نامطلوب، ارتفاع بالاتر از 1000 سطح دریا، کاهش کیفیت حاصلخیزی خاک، افزایش درصد شیب بهسمت مناطق مرتفع جنوبی و بارش اندک بهخصوص بارش بهاره در بخشهای شمالی، عوامل محدود کننده کشت در این پهنهها بودند.
به منظور ارزیابی تناسب اراضی کشاورزی شهرستان گنبد کاووس جهت کشت جو دیم، از فرآیند تحلیل سلسله مراتبی (AHP) و تحلیلهای مکانی سامانه اطلاعات جغرافیایی (GIS) استفاده شد. برای این منظور، ابتدا نیازهای زراعی- بومشناختی گیاه جو با استفاده از منابع علمی تعیین و سپس بر اساس آن، نقشههای موضوعی مورد نیاز تهیه شدند. متغیرهای محیطی مورد مطالعه از جمله دمای متوسط سالانه، دمای کمینه سالانه، دمای بیشینه سالانه، دمای مطلوب جوانهزنی، دمای مطلوب سبنلهدهی، دمای مطلوب پرشدن دانه، متوسط تابش سالانه، بارش سالانه، بارش پاییزه، بارش بهاره، بارش اردیبهشت ماه، درصد شیب، جهت شیب، ارتفاع از سطح دریا، ماده آلی، شوری وpH در نظر گرفته شدند. پس از تهیه این لایهها، کار طبقهبندی و رتبهبندی هر لایه در چهار طبقه (بسیار مستعد، مستعد، نیمه مستعد و غیر مستعد) صورت گرفت. از فرآیند تحلیل سلسله مراتبی برای تعیین وزن معیارها از طریق تجزیه و تحلیل پرسشنامههای AHP استفاده شد. نتایج این تحقیق نشان داد که 79/35 و 10/24 درصد از زمینهای کشاورزی شهرستان گنبد کاووس به ترتیب جهت تولید جو در پهنههای بسیار مستعد و مستعد قرار دارند. این مناطق در بخشهای جنوبی و شمال شرقی شهرستان شناسایی شدند. در این اراضی محدودیتی جهت کشت جو دیم از نظر انواع متغیرهای بارش و دما، درصد شیب، ارتفاع از سطح دریا و عوامل خاکی وجود نداشت. در این ارزیابی، پهنههای نیمه مستعد (19/24 درصد) و غیرمستعد (92/15 درصد) به قسمتهای مرکزی و شمالی شهرستان اختصاص یافت. این مناطق حداقل از نظر یک متغیر محیطی دارای محدودیت بودند. از عوامل محدودکننده کشت جو دیم در این مناطق، توزیع نامناسب بارش بهخصوص بارش بهاره و بارش اردیبهشت ماه، درصد ماده آلی کم، شوری زیاد خاک و نیز شیب بیشتر از 16 درصد را میتوان نام برد.